<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627</id><updated>2011-12-03T11:07:57.398-08:00</updated><title type='text'>سکوت سنگين</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>114</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-9138166308158407383</id><published>2010-02-28T22:23:00.000-08:00</published><updated>2010-02-28T22:53:34.390-08:00</updated><title type='text'>باز هم بازی بهترین ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://slowmuse.files.wordpress.com/2009/12/top-ten-gold.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 347px; height: 346px;" src="http://slowmuse.files.wordpress.com/2009/12/top-ten-gold.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir=rtl&gt;&lt;br /&gt;حالا که مد شده همه ده فیلم برتر دهه اخیرشون رو انتخاب می کنند گفتم بد نیست من هم وارد این بازی بشم. کار سختی بود که همه فیلمها رو جمع کرد و از بین شون ده تا انتخاب کرد. به هر حال این فهرست ده تای برتر منه که به ترتیب معکوس (برای تزریق هیجان کاذب) آوردمشون. واسه اینکه فیلمهای خوب دیگه هم به حق شون برسند بعد ده تا اسم چند تا فیلم دیگه رو آوردم که آثار بسیار خوبی هستند ولی (از نگاه من) نه در حد این ده تا. نکته جالب این بود که هرکاری کردم نتونستم فیلمی از استادان مورد علاقه ام «وودی آلن»، «مارتین اسکورسیزی»، «الیور استون»، «فرانسیس فورد کاپولا» و «کوئنتین تارانتینو» رو بگنجونم. شاید چون در نوستالژی فیلمهای دهه های قبلی شون گیر کردم یا شاید چون واقعا به نسبت خودشون افت کردند. در ضمن با خودم قرار گذاشتم از هر کارگردان بیشتر از یک فیلم توی ده تای برتر نگذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0378284/"&gt;ماچوکا (Machuca)&lt;/a&gt;: ماجراهای حکومت آلنده در شیلی و کودتای نظامی علیه او از نگاه یک پسربچه بورژوا که در خلال دوستی اش با پسری فقیر و خواهرش با حقایق زندگی طبقات پایین آشنا می شود. شدیدا صادقانه و پراحساس که ما را با بلوغ پسر بچه ای در دل وقایع تلخ تاریخی همراهی می کند.&lt;br /&gt;9. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1235166/"&gt;یک پیغمبر (A Prophet)&lt;/a&gt;: صعود پرچالش یک زندانی خرده پا به مدارج بالا در میان زندانی ها. یک استعاره تمثیلی از جنگ قدرت در بیرون زندان. یک «پدرخوانده» جدید برای قرن جدید. خشونتی بی پرده و واقعی.&lt;br /&gt;8. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0230600/"&gt;دیگران (The Others)&lt;/a&gt;: فیلمی ترسناک که هیچگاه ارزشهایش درک نشد. شاید بهترین کار در این ژانر از زمان «جن گیر» یا «بچه رزمری». تنها فیلم ترسناکی که مرده ها از زنده ها می ترسند و تاریکی در برابر روشنایی مایه آرامش است.&lt;br /&gt;7. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0290673/"&gt;بازگشت ناپذیر (Irreversible&lt;/a&gt;): اثری جاودانه و تاییدی بر نقش موثر تکنیک بر هنر سینما. دو ساعت پر از تنش. سکانس های ده دقیقه ای و هرکدام متفاوت از سایرین. رعب انگیز. مانیکا بلوچی.&lt;br /&gt;6. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0910970/"&gt;وال.ای (Wall.E)&lt;/a&gt;: یک رمئو و ژولیت برای آیندگان. آدم و حوای نسل ما. دوست داشتنی و تفکربرانگیز. دارنده یکی از بهترین و شیواترین مونولوگ های تاریخ سینما: “Eveeeee”&lt;br /&gt;5. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0457430/"&gt;هزارتوی پن (Pan's Labyrinth)&lt;/a&gt;: باز هم بلوغ و این بار برای یک دختر. او همچون آلیس به سرزمین فانتزی پا می گذارد ولی بر خلاف آلیس این جسارت با چالش هایی سخت همراه است. فیلمی برای بزرگترها با پوشش کودکانه. در پایان اگر قربان صدقه تخیل سازنده اش نروی ناشکری کرده ای.&lt;br /&gt;4. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0166924/"&gt;مالهالند درایو (Mulholland Drive)&lt;/a&gt;: دوستمون شکسپیر گفته بود زندگی قصه ای است از زبان یک احمق، پر از خشم و هیاهوی بدون معنی. چه لحظه خوشایند و غریبی بود وقتی می فهمیم عمده این فیلم نازنین در تخیل دیوانه وار یکی از شخصیت های فیلم می گذرد. چهل و پنج دقیقه پایانی مالهالند درایو در ترجمان تصویری ذهن آشفته انسان کم نظیر است و جالب تر اینکه هیچکس نمی داند از چه زمانی قلمرو رویا به دنیای واقعیت پیوند می خورد.&lt;br /&gt;3. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0276919/"&gt;داگویل (Dogville)&lt;/a&gt;: فرزند خلف تئاتر و سینما. از آن آس هایی است که یک کارگردان باید بگذارد به عنوان وصیت نهایی زندگی اش رو کند. چقدر دیوار خانه هایمان شفاف است و دل هایمان کدر! چقدر خوی بد در درون همه مان رخنه کرده و منتظر خودنمایی است!&lt;br /&gt;2. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0387898/"&gt;پنهان (Cache)&lt;/a&gt;: نگاهی استعاری به اینکه چطور گذشته سیاه یک انسان (یا یک کشور) سرانجام یک جا خود را نشان می دهد. پر از ظرافت های تدوینی و مهارت های کارگردانی. پایانی فوق العاده. هر بار دیدن فیلم مثل مدیتیشن است.&lt;br /&gt;1. &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0245712/"&gt;آمورس پروس (Amores Perros)&lt;/a&gt;: می توانم راجع به این فیلم یک کتاب بنویسم. وقتی دیدمش یک سورپریز واقعی بود و هر بار دیدن بهترش کرد. سردسته فیلمهایی که به ردپایی که در زندگی غریبه ها می گذاریم می پردازند. بدون شعار. بدون جرزنی. بدون داعیه. پر از شخصیت های رنگارنگ ولی همگی باورپذیر و قابل لمس. یک صحنه تصادف که چهار بار می بینیم و هر بار چیزی جدید دستگیرمان می شود. چکیده فیلم در یک کلمه: زندگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد: &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;Dark Knight&lt;br /&gt;Sideways &lt;br /&gt;Diving Bell and the Butterfly &lt;br /&gt;Departed &lt;br /&gt;Talk to Her&lt;br /&gt;Requiem for a Dream&lt;br /&gt;Wrestler&lt;br /&gt;Revolutionary Road&lt;br /&gt;Lebanon&lt;br /&gt;The Isle&lt;br /&gt;About Elly&lt;br /&gt;Hangover&lt;br /&gt;The White Ribbon&lt;br /&gt;Cherry Blossoms&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-9138166308158407383?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/9138166308158407383/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=9138166308158407383&amp;isPopup=true' title='108 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/9138166308158407383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/9138166308158407383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='باز هم بازی بهترین ها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>108</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-929120428358467582</id><published>2009-12-05T12:57:00.001-08:00</published><updated>2009-12-05T13:36:10.650-08:00</updated><title type='text'>درباره یکی از بهترین ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SxrRcQIaksI/AAAAAAAABYU/FDRg5anDEgQ/s1600-h/About-Elly2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 208px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SxrRcQIaksI/AAAAAAAABYU/FDRg5anDEgQ/s320/About-Elly2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5411868185535877826" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره «درباره الی» زیاد نوشتند. ما اینجا این سمت کره زمین با یه تاخیر فاز چندین ماهه به زیارتش نائل شدیم و ممکنه این حرفها تا حدی تکراری باشند. زمان عیار فیلم رو مشخص خواهد کرد ولی از نگاه کنونی من «درباره الی» می‌‌تواند بین ده فیلم برتر سینمای سی سال اخیر جای بگیرد به این دلایل:&lt;br /&gt;۱. از زمان فضای باز سیاسی دوره اول خاتمی و با کنار رفتن نسبی پرده‌های حذف و سانسور تلاشهای گسترده‌ای برای تصویر کردن روابط درون‌گروهی جوانها صورت گرفت. حافظه زنگار گرفته من عاجز از یادآوری همه موارده ولی مثالهای دم دستی آن دوره «متولد ماه مهر»، «آواز قو»، بخشهایی از «زندان زنان»، «نفس عمیق» و «بوتیک»‌ و مثالهای جدیدتر «خون بازی»، «تهران برای فروش»، «سنتوری» و «سه زن» می‌توانند باشند. در اکثر این موارد تلاش سازندگان ارائه تصویری نو و ساختارشکن از روابط جوانها بوده و متاسفانه عمدتا به شوک‌برانگیز بودن تعاملات‌شان محدود شده. در بسیاری تنگ‌نظری مسوولان (گشت کمیته و ...) و در بسیاری اشارات به حاملگی ناخواسته، دختران فراری و امثال آن دیده می‌شود ولی تقریبا هیچکدام (به استثنای فیلمهای بنی‌اعتماد و «بوتیک») نتوانستند به آنچه واقعا بین جوانان می‌گذرد نزدیک شوند بی آنکه دچار شعارزدگی شوند. به نظرم مهمترین عامل برتری «درباره الی» این است که این فیلم به نوعی میوه چنین تلاشهایی است و من برای اولین بار فیلمی از ایران دیدم که هیچگاه در نمایش این فضا دچار لکنت نشد. تقریبا در هیچ صحنه‌ای حس نکردم فیلمنامه‌نویس فلان دیالوگ را در دهان فلان بازیگر گذاشته صرفا چون «باحال» است بلکه دلیلش این بود که جوانی با پیش‌زمینه آن شخصیت در آن موقعیت آن جمله را احتمالا بر زبان می‌آورد. «درباره الی» بلوغ فیلمهای ایرانی درباره نسل نوست.&lt;br /&gt;۲. رئالیزم در برخی فیلمهای ایرانی خوب تصویر می‌شود و «درباره الی» هم مثالی کم‌نظیر از آن است. دقت کنید به تعدد روابطی که در فیلم می‌بینیم. در اکثر قابهای فیلم چندین نفر داخل و خارج آن حضور دارند و حضورشان مانند حضور آدمهای واقعی تاثیرگذار است. به حرف‌زدن‌ها داخل و خارج قاب توجه کنید. انگار که دوربینی ناخوانده وارد یک ویلا در شمال شده و دارد از آدمهایی واقعی فیلم می‌گیرد. در صحنه‌ای یکی از شخصیت‌ها صدای دیگری را به‌خاطر صدای آب نمی‌شنود و از او می‌خواهد حرفش را تکرار کند. چنین واقع‌گرایی‌ای در فیلمهای ایرانی کمتر دیده می‌شود.&lt;br /&gt;۳. فیلمهای مطرح ایرانی معمولا طبقه فقیر و روستایی را هدف می‌گیرند (کیارستمی، قبادی، مجیدی و مقلدان‌شان که می‌خواهند ره صد ساله را یک شبه طی کنند). دلیلش واضح است چون برای شهرت در جشنواره‌های جهانی، دنیا آنچه را طلب می‌کند که در خودش ندارد و چه چیزی اگزوتیک‌تر از در و داهات ایران؟‌ کمتر کارگردانی به سراغ طبقه متوسط و بورژوا می‌رود چون نمونه‌های بهترش را خود غربی‌ها ساخته‌اند. مهرجویی عمدتا برای این طبقه فیلم می‌سازد و متاسفانه اعتلای فیلمهایش در خارج درک نمی‌شود. بیضایی هم به همین صورت. پناهی اندکی تکه‌های موردپسند غربی در فیلمهایش انداخت و باعث شد «طلای سرخ» (که فیلم خوبی است) را جشنواره‌ها تحویل بگیرند. اصغر فرهادی در «درباره الی» کار جسورانه‌ای کرده و به سراغ این طبقه رفته و توانسته نکات ناگفته‌ای از آن بیرون بکشد.&lt;br /&gt;۴. آنچه مد شده این است که بگوییم ما مردم چقدر قربانی سلطه رژیم‌مان هستیم. فرهادی با زبانی قصه‌وار و ملایم و بی‌‌آنکه شعار را قاطی کند به ما می‌گوید چشمتان را باز کنید و ببینید چقدر قربانی خودمان و فرهنگ خودمان هستیم. اتفاقا در فیلم نیروی انتظامی خیلی بی‌آزار است و کنش و واکنش آدمهای فیلم درام داستان را رقم می‌زند. فرهادی با چشمانی انتقادی (همچو بونوئل که بورژوا را به سخره می‌گرفت هرچقدر قیاس مع‌الفارق باشد) تک تک ما را هدف خود قرار داده. هیچکدام از شخصیت‌های فیلم بد مطلق نیستند ولی تحت شرایط رازها و دروغ‌هایشان انباشته می‌شود و به فاجعه می‌انجامد.&lt;br /&gt;۵. کمتر فیلم ایرانی را دیده‌ام که به‌طور همگنی اینطور تحت کنترل کارگردانش باشد. صحنه‌های شادی، غم، استرس، آشتی همه ساخته و زاده کارگردانی هستند که بلد است چطور آنها را القا کند. دقت کنید به صحنه بادبادک هوا کردن که چطور با کلوزآپ و کاتهایش وقوع رخدادی شوم در آینده نزدیک را خبر می‌دهد. یا خود صحنه نجات در مقیاس سینمای ایران خوب درآمده. کنترل آن همه شخصیت که در فضای بسته ویلا در دل هم می‌لولند من را یاد فیلمهای شلوغ رابرت آلتمن مرحوم انداخت. برای من حیرت‌آور است که چطور کارگردانی در فیلم چهارمش به چنین حدی از اعتماد به نفس و کنترل برسد.&lt;br /&gt;۶. نقطه ضعف اکثر فیلمهای ایرانی در فیلمنامه‌شان است. حتی در همین «درباره الی» یک چیزهایی گل‌درشت است (مثلا قضیه عروس داماد خطاب کردن از جانب زن سرایدار چندان خوب درنیامده) که فکر کنم ناشی از فیلمنامه شلوغ و خطوط داستانی گسترده‌اش است. ولی با این حال فیلمنامه «درباره الی» یکی از کم‌نقص‌ترین‌ها در میان فیلمهای داستانی بعد انقلاب است. فیلمنامه بلد است چه را چه زمانی بگوید و چطور بگوید و چه ها را نگوید و به عهده بیننده بگذارد. سیر شناخت نوع روابط میان آدمهای فیلم تدریجی و باحوصله است. در جاهایی بیننده متوجه چیزهایی می‌شود که شخصیت‌ها نمی‌دانند (وقتی الی به مادرش زنگ می‌زند فقط ما متوجه می‌شویم) و در جاهایی شخصیت‌ها چیزهایی می‌دانند که ما نمی‌دانیم. مشخص است که فیلمنامه با دقت چندین بار بازنویسی شده. در نیمه اول فیلم یک سری سرنخ‌های گذرا به بیننده داده می‌شود که در نیمه دوم این سرنخ‌ها برجسته می‌شوند. نویسنده می‌دانسته چطور رگه‌های قصه‌ را بپزد و کی محصولش را درو کند.&lt;br /&gt;۷. از لحاظ عوامل تکنیکی من فیلم را در سینما ندیدم و چندان هم صاحب‌نظر نیستم ولی فقدان موسیقی در خدمت واقع‌گرایی فیلم بود. تدوین به القای حس‌های موردنیاز فیلم کمک کرده بود. فیلمبرداری در فیلم حل شده بود. صدای آب در عین اینکه مانع از شنیدن دیالوگ‌ها نمی‌شد به موسیقی پیش‌زمینه فیلم تبدیل شده بود. بازی‌ها یکدست بودند (هرچند هم علیدوستی و هم فراهانی بازی‌های بهتر از این داشته‌اند) و ریتم فیلم را خراب نمی‌کردند.&lt;br /&gt;۸. من این وبلاگ را هفت هشت ماه است که آپدیت نکرده‌ام. همین که فیلمی ساخته شده که من رو نشونده و مجبور به نوشتن کرده به خودی خود علتی تامه است بر هفت علت ناقصه بالا که «درباره الی» یک اتفاق خجسته در سینمای بحران‌زده ایران است. :-p&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-929120428358467582?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/929120428358467582/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=929120428358467582&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/929120428358467582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/929120428358467582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='درباره یکی از بهترین ها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SxrRcQIaksI/AAAAAAAABYU/FDRg5anDEgQ/s72-c/About-Elly2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8421843971741946274</id><published>2009-03-22T01:29:00.000-07:00</published><updated>2009-03-22T01:35:35.603-07:00</updated><title type='text'>کمی هم از آن دنیا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/ScX4SYbvABI/AAAAAAAABJ4/3UqTk6gTUD4/s1600-h/c23345.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 194px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/ScX4SYbvABI/AAAAAAAABJ4/3UqTk6gTUD4/s320/c23345.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5315927929860849682" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش در کتابفروشی چشمم به کتابچه‌ای خورد به عنوان «مجموع: چهل قصه از آخرت» (Sum: Forty Tales from the Afterlives) به قلم «دیوید ایگل‌من». کتاب شامل چهل قطعه کوتاه راجع به آن دنیاست که هرکدام به زبانی طنز نکته‌ای معمولا روشنگر درباره آن دنیای فرضی به خواننده معرفی می‌کنند. کتاب به هيچ‌وجه مذهبی نیست و در ضمن سعی هم نکرده غیر‌مذهب باشد و صرفا شوخی‌ای است درباره آنچه که در انتظار همه ماست. داستان اولش را به ترجمه خودم اینجا آورده‌ام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آخرت شما تمام تجربیات‌تان را دوباره از سر می‌گذرانید، ولی اين بار اتفاقات به ترتیب جدیدی قرار می‌گیرند: تمام لحظاتی که کیفیت واحدی دارند کنار هم دسته می‌شوند.&lt;br /&gt;دو ماه را صرف رانندگی در خیابان روبروی خانه‌تان می‌کنید، هفت ماه سکس دارید. برای سی سال می‌خوابید بی‌آنکه چشمتان را باز کنید. برای پنج ماه تمام در حالی که روی توالت نشسته‌اید مجله‌ها را ورق می‌زنید.&lt;br /&gt;تمام دردها را با هم می‌کشید، تمام بیست و هفت ساعت حادش پشت‌سرهم. شکست استخوان، تصادف ماشین، پارگی پوست، تولد نوزاد. به محض اینکه به آخرش برسید تمام آخرت‌تان را از درد و رنج ایمن خواهید بود.&lt;br /&gt;ولی معنی‌اش این نیست که همیشه اوضاع خوب خواهد بود. شش روز صرف گرفتن ناخن‌هایتان می‌کنید. پانزده ماه در جستجوی اشیاء گمشده. هجده ماه در صف. دو سال بیحوصلگی:‌ خیره شدن از پنجره به بیرون اتوبوس، نشستن در ترمینال فرودگاه. یک سال خواندن کتاب. چشمانتان درد می‌کند و بدنتان می‌خارد چون نمی‌توانید دوش بگیرید تا اینکه نوبت ماراتن دویست روزه حمام می‌رسد. دو هفته فکر می‌کنید وقتی بميرید چه اتفاقی می‌افتد. برای یک دقیقه متوجه می‌شوید بدنتان در حال سقوط است. هفتاد و هفت ساعت سردرگمی. یک ساعت فکر می‌کنید نام کسی را فراموش کرده‌اید. سه هفته متوجه می‌شويد اشتباه کرده‌اید. دو روز دروغ می‌گویید. شش هفته در انتظار چراغ سبز. هفت ساعت استفراغ. چهارده دقیقه شادی خالص. سه ماه شستشوی لباس. پانزده ساعت امضا کردن. دو روز گره زدن بند کفش. شصت و هفت روز با قلب شکسته. پنج هفته رانندگی در حال گم شدن. سه روز محاسبه انعام رستوران. پنجاه و یک روز تصمیم‌گیری واسه انتخاب لباس. نه روز برای تظاهر به اینکه می‌دانید راجع‌به چه چیزی دارد صحبت می‌شود. دو ماه شمارش پول. هجده روز خیره شدن به درون یخچال. سی و چهار روز آرزو کردن. شش ماه تماشای آگهی بازرگانی. چهار هفته نشستن و فکر کردن به اینکه آیا کار بهتری هم می‌شود با وقت‌تان بکنید. سه سال قورت دادن غذا. پنج روز کار با زیپ و دکمه لباس. چهار دقیقه فکر به اینکه چه می‌شد اگر ترتیب اتفاقات عوض می‌شد. در این لحظه از زندگی آخرت‌تان به نظرتان در حال انجام کاری شبیه به دنیای زمینی‌تان هستید و از این فکر حس خوبی می‌کنید: یک زندگی که اپیزودهایش به قسمت‌های قابل هضم تقسیم شده‌اند که لحظاتش دوام نمی‌یابند، که آدم لذت جهش از یک اتفاق به اتفاق دیگر را احساس می‌کند، همچون کودکی که روی شن داغ از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌پرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8421843971741946274?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8421843971741946274/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8421843971741946274&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8421843971741946274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8421843971741946274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='کمی هم از آن دنیا'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/ScX4SYbvABI/AAAAAAAABJ4/3UqTk6gTUD4/s72-c/c23345.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2038022797544340335</id><published>2009-02-09T21:42:00.000-08:00</published><updated>2009-02-09T21:54:45.314-08:00</updated><title type='text'>با دیوان میرقصد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SZEWoFFamPI/AAAAAAAABHQ/fAMSpbj4Xjs/s1600-h/080610_khatami.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 195px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SZEWoFFamPI/AAAAAAAABHQ/fAMSpbj4Xjs/s200/080610_khatami.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301043114207254770" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SZEWj4JhL3I/AAAAAAAABHI/DmUDOs4dcXE/s1600-h/286_Dances_with_Wolves_movie_poster_.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 138px; height: 200px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SZEWj4JhL3I/AAAAAAAABHI/DmUDOs4dcXE/s200/286_Dances_with_Wolves_movie_poster_.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301043042015326066" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو گزینه جلوی «جان دانبار» گذاشته می‌شود: مرگ یا قطع پای زخمی. ولی او راه سوم را برمی‌گزیند: سوار بر اسب می‌شود و طی یک اقدام شبه خودکشی یورتمه‌کشان به خیمه دشمن می‌زند. درحالی‌که آنها همگی او را هدف گرفته‌اند نیروهای خودی حمله را آغاز می‌کنند و سرنوشت جنگ عوض می‌شود. پاداش «جان دانبار» این است که با آمبولانس به بیمارستان فرستاده می‌شود تا پایش درمان شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاتمی آمد. هنوز هم وقتی يک جا می‌خوانم رییس‌جمهور فلان کار را کرد فکر می‌کنم منظور خاتمی است. خاتمی با همه کاستی‌هایش بهترین است. خاتمی آمد نه برای مقام و نه برای ثروت و نه برای ماجراجویی. هم در آن هشت سال و هم در این چهار سال ثابت کرده دنبال هیچکدام نیست. او دارد خودش را فدای آرمان‌هایش می‌کند. کاری ندارم آرمانهایش چیستند، چه انقلاب است، چه اسلام، چه ایران و چه خیرخواهی. او در گرانبهایی‌ است که می‌توانست الان یک نه صریح و قاطع بگوید و به کارهایی که دوست دارد مشغول باشد. او قبلا قمارش را با سیاست کرده است. هیچکس بهتر از او نمی‌داند آن هشت سال بر ایران چه گذشته، هیچکس بیشتر از او فشار آن دو دوره ریاست‌جمهوری را تحمل نکرده. خاتمی دوم خرداد مظهر یک جریان بود. خاتمی امروز یک فرد است که خالصانه خودش را می‌خواهد در تلاطم گرداب سیاست پیچیده و کثیف ایران رها کند. می‌خواهد عهده‌دار مسوولیت در کشوری شود که قوانین جنگل درش حکمفرماست. می‌داند که چهار سال آتی از مجموع هشت سالی که رییس‌جمهور بود سخت‌تر خواهد بود. می‌بیند که اگر در دوره اول دو سه سالی مخالفانش در بهت بودند و طرفدارانش سرمست، امروز از همین الان ساز مخالفت‌گویی‌ها، تحریم‌ها و ناسزاها شروع شده. فارغ از اینکه آمدن او در درازمدت به نفع ایران خواهد بود یا نه، ولی شجاعت‌ و مردانگی‌اش تا آنجا که به تصمیم شخصی‌اش مربوط می‌شود کیمیاست.&lt;br /&gt;آره، ممکن است مدح و ستایش‌ام شبیه ملیجک دربار شده باشد. باکی نیست چرا که او برای من محبوب‌ترین شخصیت ایرانی چند دهه اخیر است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رقصی چنین میانه میدانم آرزوست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2038022797544340335?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2038022797544340335/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2038022797544340335&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2038022797544340335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2038022797544340335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='با دیوان میرقصد'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SZEWoFFamPI/AAAAAAAABHQ/fAMSpbj4Xjs/s72-c/080610_khatami.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-7045835865880437542</id><published>2009-01-24T01:21:00.000-08:00</published><updated>2009-01-24T01:32:04.276-08:00</updated><title type='text'>موجزستان</title><content type='html'>&lt;br&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SXrf9YkRQ3I/AAAAAAAABEY/plv2KWtxj_c/s1600-h/balloons.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 183px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SXrf9YkRQ3I/AAAAAAAABEY/plv2KWtxj_c/s200/balloons.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5294790557587030898" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعضی نشریات سینمايی، به‌طور خاص «ورایتی» و «اسکرین دیلی» سبک جالبی برای نقدهاشون دارن به&lt;br /&gt; اینصورت که چکیده‌ای از نقد رو توی همون پاراگراف اول در قاب دو سه جمله می‌نویسن. با خوندن اين پاراگراف به‌شکل فشرده‌ای با نقاط قوت و ضعف فیلم، دورنمای اقتصادی‌اش و طرح قصه‌ و روایتش آشنا می‌شیم (البته در گزارش‌های خبری هم این رسمه که باید عصاره خبر در همان پاراگراف اول آمده باشد). همیشه دلم می‌خواسته بتونم نوشتن اینجوری رو تمرین کنم. از طرفی مدتیه که کرم &lt;br /&gt;باز کردن یک وبلاگ انگلیس به جونم افتاده و در نهایت تصمیم گرفتم با تلفیق این دو دغدغه یک &lt;a href="http://under451.blogspot.com/"&gt;وبلاگ جدید به اسم TerseLand&lt;/a&gt; راه بندازم. Terse در انگلیسی معنی موجز و چکیده می‌ده و اسم وبلاگم چیزی تو مايه‌های «موجزستان» می‌شه. در این وبلاگ سعی‌ام بر اینه که حجم هر پست بیشتر از ۴۵۱ کاراکتر انگلیسی نشه که این مساله خوندنش رو خیلی سریع می‌کنه. همچنان این وبلاگ فارسی رو خواهم داشت و با همین فرکانس به‌روزرسانی ولی طبعا «موجزستان» رو بخاطر حجم کوچکش با ريتم سريعتری آپدیت خواهم کرد. توضیحات بیشتر رو در &lt;a href="http://under451.blogspot.com/2009/01/test.html"&gt;همون پست اولش&lt;/a&gt; دادم. نظرات‌تون در این مرحله آزمایشی می‌تونه کمک زیادی کنه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-7045835865880437542?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/7045835865880437542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=7045835865880437542&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7045835865880437542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7045835865880437542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/01/blog-post_24.html' title='موجزستان'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SXrf9YkRQ3I/AAAAAAAABEY/plv2KWtxj_c/s72-c/balloons.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6044173795885147695</id><published>2009-01-11T16:10:00.001-08:00</published><updated>2009-01-11T16:17:12.798-08:00</updated><title type='text'>از همه چیز...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SWqMApD4j_I/AAAAAAAABDM/lnYZN7bocLo/s1600-h/interrogation.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 213px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SWqMApD4j_I/AAAAAAAABDM/lnYZN7bocLo/s320/interrogation.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290194654950100978" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۱. امروز «جاده روولوشنری» (Revolutionary Road) رو دیدم. اعتراف می‌کنم که جا خوردم. می‌دونستم که از روی کتاب عالی «ریچارد ییتس» (Richard Yates) ساخته شده و می‌دونستم با توجه به سابقه تئاتری درخشان آقای سام مندس باید با اقتباس خوبی روبرو بشم. من که کتاب رو نخوندم ولی کاملا از هر سکانس فیلم معلومه که مایه اولیه‌اش به شدت خوب بوده:‌ شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها، سیر قصه... و آقای مندس هم الحق رتوش سینمايی هنرمندانه‌ای رویش زده. تم توهم‌زای «رویای آمریکایی» (American Dream) که نقطه آغاز خیلی آثار ادبی/سینمايی بوده (مهمترینش شاید «مرگ دستفروش» آرتور میلر) اینجا هم حضور پررنگی داره. زوج به ظاهر موفق آمریکایی که در در زندگی مشترک خود به بن‌بست دلزدگی و یاس خورده‌اند به جستجوی راه چاره هستند و این فیلم خیلی خوب و روان نشان می‌دهد چطور در تصمیم‌گیری‌های روزمره آنقدر غرق می‌شویم که نمی‌توانیم خودمان را از بیرون ببینیم و فکر کنیم آیا این همانی است که از زندگی می‌خواهیم؟ نکته جالب اینه که سام مندس که خود انگلیسی است و در انگلیس هم بزرگ شده چطور تونسته با دو فیلم «زیبای آمريکایی» و همین یکی روح زندگی آمريکایی رو به اين خوبی و صداقت تسخیر کنه.&lt;br /&gt;۲. این چند روزه به طرز عجیبی هوس این کیک‌های تیتاپ ایران رو کرده بودم. یادش بخیر توی ایران بعد کلاس تربیت بدنی دانشگاه با شیر کاکائو می‌گرفتیم چه حالی می‌داد. البته این اواخر تیتاپ های جدید اومده بود که با اینکه تقریبا خوشمزه بودن ولی طعم اون اولی‌ها رو نداشتند. کسی می‌دونه اينور آب چیزی شبیه تیتاپ پیدا می‌شه یا نه؟&lt;br /&gt;۳. فیلم والکایری (Valkyrie) ساخته برایان سینگر رو هم دیدم. قصه واقعی طرح ترور هیتلر که در پایان شکست می‌خوره. در مجموع کار آبرومندانه‌ای بود ولی هم مقادیری سوتی‌ داشت هم اینکه زیادی برق و جلای هالیوودی بهش زده شده بود. یک نکته مثبت فیلم ملودرام نکردن زیادیش بود که با توجه به سوژه به شدت به ضررش تموم می‌شد. با اینکه زن و بچه‌های کاراکتر اصلی در فیلم حضور دارند و تا حد خوبی بیننده هم نگرانشان است ولی فیلم در نمایش روابط ملودرام بین آنها خویشتنداری می‌کند.&lt;br /&gt;۴. این آقای «ژان ماری گوستاو لو کلزيو» که امسال جایزه نوبل ادبیات رو برده جدای از این نوبل (و نوبل طولانی‌ترین اسم!) باید نوبل خوش‌تیپی رو هم ببره. اولین کتاب آقا که فکر کنم در ۲۳ سالگی نوشته تجدید چاپ شده که روش هم عکس خودشه. از دور که توی کتابفروشی دیدم فکر کردم از این چیزای جلف تینیجریه نزدیک‌تر که شدم دیدم زده برنده جایزه نوبل... عدل خداس دیگه! یکی رو هم ادیب می‌کنه هم خوش‌تیپ. یکی هم هیچکدوم نمی‌شه در عوض رییس‌جمهور می‌شه...&lt;br /&gt;۵. آها یه چیزی هم راجع‌به غزه. فکر کنم دیگه همه درباره جنایت بشری و نسل‌کشی و وحشی‌گری و اینا نوشتن و من بنویسم تکراری بشه. ولی یه چیزی که هست اینه که این اسراییلی‌های اوسکول فکر نمی‌کنند که با این کارشون تمام افکار عمومی رو علیه خودشون متحد کردند؟ چه چیز دیگه‌ای می‌تونست افراطیون مذهبی، میانه‌گراها، لیبرال‌ها، سکولارها و چپی و راستی رو علیه دشمن مشترک متحد کنه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6044173795885147695?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6044173795885147695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6044173795885147695&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6044173795885147695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6044173795885147695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/01/blog-post_11.html' title='از همه چیز...'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SWqMApD4j_I/AAAAAAAABDM/lnYZN7bocLo/s72-c/interrogation.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8622552508602190478</id><published>2009-01-01T15:06:00.000-08:00</published><updated>2009-01-01T15:29:40.983-08:00</updated><title type='text'>از گذشته ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SV1OvV6lsRI/AAAAAAAABC8/uyMpbl1Sozc/s1600-h/tehran_azadi_new.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 265px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SV1OvV6lsRI/AAAAAAAABC8/uyMpbl1Sozc/s320/tehran_azadi_new.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286468112846532882" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جستار به گذشته عادت غریبی است. یک وسوسه همیشگی که از منشور حال به گذشته نگاه کنیم. امروز یاد روزهای قدیم ایران افتاده بودم، نه یاد همه چیزش. یاد خاطرات فیلم دیدنهایم و نوشتن‌هايم درباره‌شان.&lt;br /&gt;چقدر در محدودیت آن دوران دیدن فیلمهای جدید و نایاب می‌چسبید. یادم می‌آید وقتی اینترنت‌ها درپيت بودند در شرکتی که کار می‌کردم اینترنت پرسرعت داشتیم و من یواشکی فیلم دانلود می‌کردم (آن موقع هنوز مفهوم دانلود فیلم خیلی جا نیفتاده بود). چقدر دانلود و دیدن «۲۰۴۶» وقتی هنوز هیچکس در ایران ندیده بودش می‌چسبید. یادم می‌آید یک شب ساعت ده از خونه در قیطریه ماشین را برداشتم که به شرکت واقع در میدان آزادی بروم که اگر دانلود «داگویل» تمام شده بود رایتش کنم و به خانه برگردم و مشغول دیدنش شوم. آن موقع «فون تریر» را می‌پرستیدم (الان کمی کمتر!). فردای آن روز که جمعه بود به دفتر روزنامه شرق رفتم و وقتی به بچه‌ها گفتم «داگويل» را ديدم چه منظره جالبی بود وقتی چشم همه چهارتا شده بود (یادش بخیر شرقی‌ها جمعه‌ها صفحه‌های شماره شنبه را می‌بستند و من بخاطر ترافیک همیشه جمعه‌ها بهشان سر می‌زدم).&lt;br /&gt;وقتی هم که نوشتنم در مطبوعات را شروع کردم همه‌ش پروژه شخصی‌م این بود که کارگردانهای کمتر شناخته شده مستقل را معرفی کنم. وقتی «آمورس پروس» را دیدم و ديوانه‌م کرد، فیلمش به آنصورت در ایران دیده نشده بود. رفتم دفتر فیلم‌نگار و بهشان پیشنهاد دادم نقدی راجع‌بهش بنویسم. آنها هم با نگاهی شک‌آلود موافقت کردند و بعد که نقد من را خواندند آنقدر پرهیجان درباره‌ش نوشته بودم که ازم خواستند فیلم را برایشان بیاورم. بهرحال بعد مدتی نام «الخاندرو گونثالث ایناریتو» در ایران جا افتاد. همینطور بود نوشتن‌هایم راجع به «فرانسوا ازون»، «کیم کی دوک» و «الخاندرو امنابار». البته در مورد کارگردانهایی مثل «تاد سولاندز» و «کاترین بریا» بخاطر تم ناجورشان هیچوقت نتوانستم سردبیرها را مجاب کنم که درباره‌شان مطلب چاپ شود. یک بار با آقای گلمکانی سردبیر مجله فیلم بگومگو می‌کردم که چرا مطالب من را سانسور می‌کند. بعد آخرش گفت خب تو چه انتظاری از من داری؟‌ گفتم اینکه همانطور که من به شما می‌دهم شما چاپ کنید! از آن نگاههای مخصوص‌اش کرد و گفت پس من اینجا چکاره‌ام، ناسلامتی سردبیرم!&lt;br /&gt;ماجراهای دیگر خرید دی وی دی از خارج بود آن هم زمانی که فیلمهای اروپایی و مستقل در ایران راحت پیدا نمی‌شدند. به هر مسافر بنده‌خدایی یک فهرست دی‌وی‌دی می‌دادم که برایم بیاورد و وقتی می‌دیدم و کپی می‌کردم آنها را به يک آقای کلکسيونر می‌فروختم (آن آقا هم برای خودش شخصيتی بود. در هياهوی چهارراه ولیعصر يک مغازه دو متر در يک متر ظاهرا عطرفروشی داشت ولی اموراتش از کپی فیلم می‌گذشت. از این طریق فیلمهایی را دیدم که عمرا به شکلی دیگر می‌توانستم ببينم. فيلمایی چون «هشت زن» ازون يا «سکس و لوسیا»ی خولیو مدم يا «ژاپن» ریگاداس يا (نسخه عالی) «میل مبهم هوس» استاد لوییس بونوئل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش عقربه‌های ساعت بعضی اوقات (مثل فیلم بنجامین باتن) عقب عقب می‌رفتند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8622552508602190478?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8622552508602190478/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8622552508602190478&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8622552508602190478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8622552508602190478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='از گذشته ها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SV1OvV6lsRI/AAAAAAAABC8/uyMpbl1Sozc/s72-c/tehran_azadi_new.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-172401695473294849</id><published>2008-12-26T23:19:00.000-08:00</published><updated>2008-12-26T23:20:59.886-08:00</updated><title type='text'>مورد جالب توجه ديويد فينچر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SVXXU_LYfrI/AAAAAAAABC0/yWDLixKXJpQ/s1600-h/benjaminbuttom.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 166px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SVXXU_LYfrI/AAAAAAAABC0/yWDLixKXJpQ/s320/benjaminbuttom.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284366493345676978" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;داستان مردی که سن‌اش از پيری به جوانی سير می‌کند به خودی خود جالب توجه و تفکربرانگيز است ولی در نگاه دوم به نظر می‌رسد که انتخاب لحن (که گستره پهناوری از کمدی سخيف تا درام سياه را دربرمی‌گيرد) برای چنين سوژه‌ای کار شاقی باشد. گويا هاليوود از مدتها پيش دنبال اقتباس سينمايی از اين اثر کوتاه «اسکات فيتزجرالد» بوده ولی هيچوقت نشده بود که اين قصه به‌طور قابل‌قبولی دراماتيزه شود. بهرحال قرعه به نام «ديويد فينچر» افتاد تا جمله‌های فيتزجرالد را روی پرده سفيد سينما بياورد. فينچر که پيشتر آثار سياهی چون «هفت» و «باشگاه مشت‌زنی» را در کارنامه‌اش داشته با اين تم فانتزی برخوردی سياه‌آلود داشته و تقريبا از نيمه دوم فيلم را به سمت تلخی و درام سوق می‌دهد.&lt;br /&gt;من داستان فيتزجرالد را خوانده‌م و او با فاصله‌گيری از شخصيت داستانش يک گزارش کلينيک‌وار و سرد از طرح می‌دهد که انگار بيشتر يک‌جور طنز سياه اجتماعی بدون اوج و فرودهای دراماتيک است تا داستان يک فرد با خصوصيت ذکر شده. ولی فينچر با تغيير بنيادی داستان* روی رابطه «بنجامين باتن» با اطرافيانش (و بالاخص معشوقش) بيشتر کار کرده و سعی کرده تصوير انسانی‌تری از او ارائه دهد.&lt;br /&gt;به تصوير کشيدن فردی با اين ويژگی عجيب که با گذر زمان جوان‌تر می‌شود چالش بزرگی است مخصوصا وقتی نه با ديد کميک بلکه واقع‌گرايانه و ملودراماتيک به آن نگاه شود و به نظر من فينچر توانسته ميلی‌متری اين مهم را به انجام برساند. فيلم طبعا بدون اشکال نيست. زمانش می‌توانست با حذف يا کوتاه کردن حواشی (صحنه‌های جنگ، رابطه‌اش با زن ميانسالی که از ميانه‌های فيلم غيب می‌شود) کمتر شود. شخصيت پدر بنجامين کوتاه و گذری و خام است. دستمايه اينکه قصه‌گوی فيلم در بستر مرگ زندگی‌اش را به نوعی برای فرزندش باز کند کليشه‌ای و تکرارشده است. ولی با همه اينها فيلم بيننده را با خود همراه می‌کند و موفق می‌شود کار سخت را به انجام برساند: بيننده اندکی خودش را به زحمت بياندازد که فکر کند که اگر خودش جای بنجامين باتن بود چه می‌شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* در عناوين پايانی از فيلم به عنوان اقتباسی از داستان فيتزجرالد ياد می‌شود ولی بهتر بود گفته می‌شد ملهم از آن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-172401695473294849?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/172401695473294849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=172401695473294849&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/172401695473294849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/172401695473294849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/12/blog-post_26.html' title='مورد جالب توجه ديويد فينچر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SVXXU_LYfrI/AAAAAAAABC0/yWDLixKXJpQ/s72-c/benjaminbuttom.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-4471202746217151601</id><published>2008-12-02T01:18:00.000-08:00</published><updated>2008-12-02T01:23:33.292-08:00</updated><title type='text'>خداداد و همشهری کین و خیاط</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/STT-ZrxrxyI/AAAAAAAABAc/TPydew8_7Zo/s1600-h/Azizi2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 200px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/STT-ZrxrxyI/AAAAAAAABAc/TPydew8_7Zo/s320/Azizi2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5275120780758992674" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۱. لامصب اون گل غزال تیزپا (خداداد عزیزی) در ملبورن زبان منو بسته و نمی‌تونم هیچی راجع‌به اين اتفاق اخیری که واسه‌اش افتاد بگم. بازی با استرالیا یکی از شادترین لحظه‌های زندگی من بود که با هیچی قابل معامله و معاوضه نیست. بده آدم مدیون یکی بشه‌ها، مثل پدر و مادر می‌مونه! اصلا راه نداره...&lt;br /&gt;۲. منتقدین در «کایه‌دوسينما»، معتبرترین مجله سینمايی دنيا &lt;a href="http://www.filmdetail.com/archives/2008/11/23/cahiers-du-cinemas-100-greatest-films/"&gt;صد فیلم برتر تاريخ سينما&lt;/a&gt; رو انتخاب کردن. طبق معمول «همشهری کين» اولین فيلمه. دیگه حسش نیس به این انتخاب غر بزنم لابد خب بهترینه ديگه! ولی بین ۱۰۰ فیلم اول فقط دو تاش («با او حرف بزن» آلمودوار و «مالهالند درایو» لينچ) بعد سال ۸۰ ساخته شدن. یعنی واقعا بضاعت ۲۸ سال آخر سينما دو درصد از کل ۱۱۳ سال سینماست؟ منظورم این نیست که حالا توزیع یکسان باشه. درسته که سینما در دهه‌های ۴۰ و ۶۰ و ۷۰ در اوج بوده (سرگیجه، ام، عجیب‌الخلقه‌ها، ماجرا و ... حق دارن که باشن) ولی اینقدر هم اوضاع نباید خراب باشه که. مثلا «پالپ فیکشن»، «گاو خشمگین»، «آمورس پروس»، «پنهان» (Cache) یا «چشمان باز بسته» نباید در این سیاهه جایی داشته باشن؟&lt;br /&gt;۳. کنار قبرستون خیاطی بود که از روی بیکاری هروقت جنازه‌ای رو برای خاکسپاری به قبرستون می‌بردن سنگی رو داخل کوزه می‌نداخت و اينجوری به خيال خودش آمار مرگ و میر رو نگه می‌داشت. تا اینکه خودش هم دار فانی رو وداع گفت و مردم گفتن خیاط تو کوزه افتاد. حالا هرچی که هست امیدوارم «ح. د.» سالم و سلامت از کوزه بیرون بیاد.&lt;br /&gt;۴. مکالمه من با دوستم:&lt;br /&gt;- سهام جنرال موتورز امروز سی درصد بالا رفته.&lt;br /&gt;- اوه چرا دیشب نخریدی؟&lt;br /&gt;- چون دیشب نمی‌دونستم امروز سی درصد بالا می‌ره.&lt;br /&gt;۵. تقریبا مطمئنم اونایی که به این وبلاگ سر می‌زنن حتما «فرزندان بشریت» (Children of Men) آقای کوارون رو دیدن. &lt;a href="http://uk.youtube.com/watch?v=7hrFEhd6tKc"&gt;این ده دقیقه از فیلم&lt;/a&gt; رو از روی یوتیوب حتما نگاه کنید تا حدود دقیقه ۶ دوربین کات نمی‌خوره و بین اون همه صحنه اکشن دوربین «کلایو اوون» رو دنبال می‌کنه در حالی که در پس زمینه کلی اتفاق در حال افتادنه. این سکانس فوق‌العاده‌اس. به نظرم به تنهایی کل فیلم «نجات سرباز وظیفه رابان» رو فتیله‌پیچ می‌کنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-4471202746217151601?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/4471202746217151601/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=4471202746217151601&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4471202746217151601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4471202746217151601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='خداداد و همشهری کین و خیاط'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/STT-ZrxrxyI/AAAAAAAABAc/TPydew8_7Zo/s72-c/Azizi2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3334165033222435009</id><published>2008-11-18T22:53:00.000-08:00</published><updated>2008-11-18T22:55:09.075-08:00</updated><title type='text'>چی بخونیم؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSO4NkJwlgI/AAAAAAAAA_k/VnsPYkNJ5SQ/s1600-h/books.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 289px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSO4NkJwlgI/AAAAAAAAA_k/VnsPYkNJ5SQ/s320/books.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270258532136031746" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از من زیاد می‌پرسن که چه پیشنهادی برای خوندن کتاب دارم و سوال عمومی‌تر اینه که چطوری کتاب رو انتخاب می‌کنم. من به ندرت پیش میاد که کتابی رو که از قبل چیزی درباره خودش یا نویسنده‌ش نمی‌دونم بخرم یا از کتابخونه قرض کنم ولی گهگاه شده که درجا کتابی رو دیدم و برای خوندن انتخابش کردم. فکر کردم اینجا یه اشاره‌ای به پروسه انتخابم بکنم. ولی واسه این پست فقط کتابهای داستانی رو انتخاب کردم و پیش‌شرط هم اینه که بدون هیچ تحقیق یا شناختی پا به کتابفروشی گذاشتین و دسترسی به مجله و توصیه رفقا و آیپاد و آیفن و آیکوفت و آیزهرمار هم ندارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. نام کتاب: خیلی معیار خوبی نیست ولی چه بخواهیم چه نخواهیم سمپاتی خاصی رو ایجاد می‌کنه. من اگه صد بار دیگه هم به دنیا بیام و تو کتابفروشی کتابی به اسم «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» ببینم خواه ناخواه جذبش می‌شم همونطور که از عنوانهایی مثل «نبرد خونین»، «انتقام آتشین»، «اولین عشق»، «آخرین عشق»، «وسطین عشق» و ... فاصله می‌گیرم. همین نکته در مورد طرح جلد کتاب هم تا حدی درسته ولی چون معمولا خود نویسنده دخالتی درش نداره خیلی نمی‌شه روش حساب کرد.&lt;br /&gt;۲. جایزه: بهرحال معنی‌اش اینه که یه گروه آدمی که سرشون به تن‌شون می‌ارزه (حتی اگه چهار پنج نفر باشن) تشخیص دادن این کتاب شایستگی تقدیر رو داشته. جوایز درجات مختلف دارند. معتبرترین بی‌شک پالیتزره (Pulitzer)، بعد اون بوکر (Booker) که جایزه‌ای انگلیسیه. گیلر (Giller) فکر کنم معتبرترین جایزه کاناداییه. دقت کنید که این جوایز به آثار به زبان انگلیسی داده می‌شه. «نوبل» ادبیات به مراتب از همه اینا مهم‌تره ولی به یک اثر داده نمی‌شه بلکه به فرد اهدا می‌شه (این اشتباه رو خیلیا می‌کنن) و ممکنه کسی که ۵۰ تا کتاب نوشته و نوبل برده دو سه تا کتاب خیلی بد داشته باشه و روی جلد کتاب نوشته شده باشه برنده جایزه نوبل. نکته آخر اینکه باز هم جایزه تضمینی نمی‌کنه که از کتاب خوشتون بیاد. چون بالاخره سلیقه فردی هم مهمه.&lt;br /&gt;۳. جمله اول: اگه جمله اول کتاب هیچ تغییر درتون ایجاد نمی‌کنه (تغییر سایز مردمک، خنده نخودی، بالا پایین کردن سر با فرو بردن متفکرانه لبها و ...) با اطمینان بالایی می‌تونم بگم اون کتاب مال شما نیست. به نظر من (و خیلی‌های دیگه) جمله اول کتاب مهمترین جمله‌شه (حتی مهمتر از جمله آخر). نویسنده تمام قدرتش رو توی جمله اول جمع می‌کنه و در خیلی موارد فشرده تم کتاب رو می‌شه در جمله اول دید. بعدا یه پست مخصوص همین موضوع می‌کنم. ولی واسه درک اهمیت اولین جمله سری بزنید به آغاز «غرور و تعصب»، «بیگانه» یا «آنا کارنینا».&lt;br /&gt;۴. تعریف و تمجید پشت کتاب: معمولا سه چهار تا جمله از نقدهای در مورد کتاب رو می‌تونید پشت هر کتاب پیدا کنید. مهمتر از محتوای جمله‌ها اعتبار آدم و موسسه‌ايه که ازشون اون جمله نقل قول شده. مطمئن باشید اگه «New York Times»، «New York Review of Book» درباره کتاب نقد مثبتی نوشته باشند بهشون اشاره می‌شه. اگر مهمترین جایی که نقل قولش پشت کتاب اومده «Entertainment Weekly» يا «Playboy» هستند احتمالا کتاب اون چیزی که می‌خواهید نیست. این رو هم دقت کنید که برای کتابهایی که تازه چاپ شده‌اند (معمولا با جلد سخت)، تحسین‌ها مربوط به آثار قبلی نویسنده می‌شوند.&lt;br /&gt;۵. راوی: خیلی مهمه که نویسنده از زبان اول شخص بنویسه یا راوی کل. فهمیدن این نکته هم معمولا خیلی راحته. البته همیشه اینطور نیس. در بعضی از کتابها اواسط داستان معلوم می‌شه که راوی خودش یکی از شخصیت‌های درون داستانه. ولی در اکثر اوقات اگر راوی اول شخص باشه همون صفحه اول و دوم یه ضمیر «من» پیدا می‌شه. هرچند فهمیدن اینکه اين «من» یه دختر ۲۰ ساله‌اس یا مرد بازنشسته کمی بیشتر طول می‌کشد. «اول شخص» و «سوم شخص» هرکدوم مزایای خودش رو داره ولی تقریبا به سلیقه شخصی شما برمی‌گرده که کدوم رو ترجیح بدهید. خود من اول شخص رو بیشتر دوست دارم.&lt;br /&gt;۶. لحن و نثر: دو سه پاراگراف تصادفی از کتاب انتخاب کنید (ترجیحا پاراگراف آخر کتاب نه!) و بخونید. چقدرش دیالوگ و چقدرش توصیف بود؟ چقدر نویسنده وارد ذهن شخصیت‌ها شد؟ بعد از یک پاراگراف داستان چقدر جلو رفت؟ اصلا جلو رفت یا فقط تحلیل شخصیت بود؟ اینها هم به سلیقه شخصی برمی‌گرده.&lt;br /&gt;۷. کلمات: این رو جایی خوندم و از خودم نیست. ضمنا بررسی دقیق‌تری هم می‌خواد. یک مورد بررسی کیفیت نثر ادبی تعدد استفاده از قیده. این یه اصل پذیرفته شده‌اس که استفاده زیاد از قید ناتوانی نویسنده رو از انتخاب صفت و فعل مناسب می‌رسونه، مثلا بهتره به جای اینکه بگه «لنگ لنگان راه می رفت» بگه «می‌لنگید».&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3334165033222435009?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3334165033222435009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3334165033222435009&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3334165033222435009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3334165033222435009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/11/blog-post_18.html' title='چی بخونیم؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSO4NkJwlgI/AAAAAAAAA_k/VnsPYkNJ5SQ/s72-c/books.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-7825640909966426534</id><published>2008-11-16T23:15:00.000-08:00</published><updated>2008-11-17T00:03:58.441-08:00</updated><title type='text'>بد... خيلی بد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSEab3aPw3I/AAAAAAAAA-s/omceMw68B6E/s1600-h/bond.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 269px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSEab3aPw3I/AAAAAAAAA-s/omceMw68B6E/s400/bond.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5269522105033016178" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب جناب باند که پارسال بازگشتی قدرتمند داشت امسال مسرور و مغرور از پيروزی با یه فیلم پیزوری به پرده سینما برگشته تا با تکیه بر خوره های جیمز باند و اعتمادی که به لطف «کازینو رویال» کسب کرده بود منفعتی چندباره بدست بیاورد و کمک کند تا امورات سازندگانش تا سال بعدی و دنباله ای دیگر برای این جاسوس بداخلاق انگلیسی بگذرد.&lt;br /&gt;آقای «دانیل کریگ» برای بار دوم در نقش مامور 007 ظاهر می شه و هرچند به نظرم هنوز کارش درسته و از زمان استاد «شان کانری» بهترین «جیمز باند» محسوب می شه ولی حتی نگاه سرد و جذاب و ماکیزموی (machismo) ذاتی اش نمی تونه کشتی دکل شکسته آقای «فورستر» رو که در طوفان کلیشه ها گرفتار شده سالم به ساحل برسونه. اصلا آدم با خودش فکر می کنه چرا باید کارگردانی که تجربه قابل قبولی در ملودرام («بادبادک باز» یا «یافتن نورلند») داره بیاد ساخت یه اکشن بزن بهادر رو قبول کنه؟ انگار فیلم از سر سیری ساخته شده. ایده ها و صحنه های اکشن به شکلی وصله پینه ای از فیلمهای اکشن موفق قدیمی تر (به قدمت «ایندیانا جونز» های دهه 80 و حتی سومین پدرخوانده) و جیمز باندهای قبلی اومده و هیچگونه تلاشی در نوآوری چه در قصه و چه در اجرا صورت نگرفته. تازه «پاول هگیس» که قبلا روی فیلمنامه های «بچه میلیون دلاری» و «تصادف» کار کرده بوده اینجا هم حضور داره (باز هم حضور یه آدم با سابقه بی ربط ملودرام در یک کار ضد ملودرام) ولی انگار چک اول رو که گرفته بی خیال شده و یه چیزی سرهم کرده و تحویل داده. صحنه اپرا خجالت آور دراومده و به نظر میاد «فورستر» تحت تاثیر فیلمهای دی پالما بوده که اونم به نوبه خودش دنباله روی هیچکاکه (خوشبختانه زنجیر تقلید اینجا قطع می شه. ولی فکر کنم تا چند سال دیگه این زنجیر دراز و درازتر بشه که سر اونورش به یه استاد سینمای کلاسیک برسه و سر اینورش به یه نوچه دانشگاه درس خوانده تازه زبون باز کرده!). &lt;br /&gt;این رو هم نگید که مگه چقدر می شه درون ساختار محدودکننده فیلمهای جیمز باند دست به ابداع و نوآوری زد. اولا که همونطور که گفتم «کازینو رویال» (و خیلی از فیلمهای دیگه از همین سری) به مراتب بهتر از این بودند. ثانیا کریستوفر نولان با «شوالیه سیاه» ثابت کرد که در چارچوب قواعد دست و پا گیر بتمن (که فکر کنم دست سازنده رو از جیمز باند هم محدودتر می کنه) می شه شاهکاری ضدکلیشه ساخت. ثالثا انگار سازندگان این جیمز باندهای آخر خیلی خودشون رو ملزم ندیدن قواعد جیمز باندی رو رعایت کنن. مثلا دیگه از شوروی خبری نیس (خدا رو شکر!) یا مثلا دیگه جناب باند تمایلی نداره از ابزار و وسایل سوپرتکنولوژی اش استفاده کنه (مشخصه بارز جیمز باندهای اولیه) و همینطور آقای جیمز باند داره فیلم به فیلم نجیب تر و رابطه اش با دخترهای فیلمهاش افلاطونی تر می شه (از بد بیننده!).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخی الان یه دور خوندم دلم سوخت. اینقدرها هم بد نبود دیگه ولی خداییش بد بود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-7825640909966426534?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/7825640909966426534/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=7825640909966426534&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7825640909966426534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7825640909966426534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/11/blog-post_16.html' title='بد... خيلی بد'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SSEab3aPw3I/AAAAAAAAA-s/omceMw68B6E/s72-c/bond.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2528318336459638791</id><published>2008-11-03T23:36:00.000-08:00</published><updated>2008-11-03T23:45:46.156-08:00</updated><title type='text'>مگان و شاوارما</title><content type='html'>۱. اگر فکر کردين دلیل غیبت چند ماهه من ۱۶ روز جشنواره ونکوور یا اسباب‌کشی اخیر يا کار بی‌وقفه روی رمان يا بیحوصلگی دوره‌ای يا خستگی بعد مسیر دو ساعت و نيمه به کار بوده سخت در اشتباهيد چرا که با اينکه هرکدوم اينها مزيد بر علت بودند ولی هيچکدوم علت تامه نبودند که همانا علت تامه محو شدن بنده حقير در جمال خانم مگان فاکس روباه‌صفت بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SQ_87W1uqkI/AAAAAAAAA9s/2DqtlXW1tyM/s1600-h/megan_fox4.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 266px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SQ_87W1uqkI/AAAAAAAAA9s/2DqtlXW1tyM/s400/megan_fox4.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5264704586092816962" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. هميشه ادبيات منبع الهام سينما بوده ولی در سال آتی چند اثر غول ادبی دارند توسط کارگردانهای غول يا نيمچه‌غول تبديل به فيلم می‌شن. «والتر سالس» مدتيه داره روی اثر دورانساز «جک کرواک» يعنی «در جاده» (On the Road) کار می‌کنه، «تيم برتون» با اون موهای ژولی‌پولی‌اش داره «آليس در سرزمين عجايب» اثر «لوييس کارول» رو به روی پرده سلولوييدی می‌بره، «فيليپ نويس» هم که داره از «چوپان آمريکایی» (American Pastoral) کتاب پاليتزر گرفته «فیلیپ راث»‌ اقتباس می‌کنه و بالاخره «آلن پارکر» هم انگار کار ساخت «دوریان گری» شاه‌اثر «اسکار وایلد» رو تموم کرده. ببینیم چه کردن دوستان...&lt;br /&gt;۳. توی دانتاون ونکوور، نزدیک کتابخونه مرکزی شهر يه مغازه کوچک دونری/شاوارمايی لبنانی هست به اسم «فلافل مزون» (Falafel Maison). اين رستوران رو زن و شوهر لبنانی شیعه همراه با دو تا دختر و دو تا پسرشون می‌چرخونند و از اونجايی که خيلی غذاشون خوشمزه‌س و از اونجايی که من دور و بر کتابخونه زیاد تردد می‌کنم و از اونجايی که آدم شکمويی هستم معمولا هفته‌ای يه بار اونجا می‌رم و ديگه همه اعضای خانواده رو می‌شناسم. اين خانواده به نظرم می‌تونن سوژه يه فيلم باشن. قشنگ ديناميک يه خانواده سنتی مهاجر درشون ديده می‌شه. زن خانواده محجبه جدی و در عين حال مهربون‌ايه که تقريبا يک بار در ميون برای سلامتی شيخ حسن نصرالله دعا می‌کنه (بی‌شوخی می‌گم اينو). مرد خانواده هم در ظاهر مسلمونه ولی دور از چشم خانمش با دخترايی که ميان غذا بگيرن تيک می‌زنه. بچه‌ها هم که کاملا امروزی‌ان. طی روز که پدر و مادره هستند آهنگ‌های لبنانی و عربی پخش می‌شه و شبها که بچه‌ها هستن آهنگهای غربی امثال بيانسه. بچه‌ها هم که وقتی تنها هستند مغازه می‌شه پاتوق پسر دخترا که فکر کنم کم و بيش روابطی غيرافلاطونی هم اون پشت‌مشت‌ها در جريانه. خلاصه هم فاله و هم تماشا. اگه ونکوور هستيد به اين غذاخوری در تقاطع رابسون و ريچاردز سر بزنيد اگر هم نيستيد که بشينيد به جاش «کارامل» رو ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SQ_9af4vVrI/AAAAAAAAA90/XsbjNWdQM1k/s1600-h/Skewer-of-shawarma.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 266px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SQ_9af4vVrI/AAAAAAAAA90/XsbjNWdQM1k/s400/Skewer-of-shawarma.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5264705121097307826" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴. دارم دو تا کتاب از جناب «خوزه ساراماگو» می‌خونم. حالا دربارش می‌نويسم. ولی لامصب اعجوبه‌ايه بی‌مانند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2528318336459638791?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2528318336459638791/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2528318336459638791&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2528318336459638791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2528318336459638791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='مگان و شاوارما'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SQ_87W1uqkI/AAAAAAAAA9s/2DqtlXW1tyM/s72-c/megan_fox4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3184026767877122646</id><published>2008-08-25T21:22:00.000-07:00</published><updated>2008-08-25T21:35:42.284-07:00</updated><title type='text'>وقتی ويکتوريا ادامز هم نمی تواند مانع از چشم چرانی مردها شود</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SLOG993lGEI/AAAAAAAAAuU/eJ9H4TPwj8g/s1600-h/beckham.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SLOG993lGEI/AAAAAAAAAuU/eJ9H4TPwj8g/s400/beckham.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5238679190699841602" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه منبع اصلی (عکاس) اين عکسها رو هنوز شناسايی نکردم که لينکش رو بگذارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3184026767877122646?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3184026767877122646/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3184026767877122646&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3184026767877122646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3184026767877122646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/08/blog-post_25.html' title='وقتی ويکتوريا ادامز هم نمی تواند مانع از چشم چرانی مردها شود'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SLOG993lGEI/AAAAAAAAAuU/eJ9H4TPwj8g/s72-c/beckham.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-477871682549288835</id><published>2008-08-20T01:08:00.000-07:00</published><updated>2008-08-20T01:19:02.815-07:00</updated><title type='text'>خدا را شکر وودی آلن وجود دارد*</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SKvTQemOgLI/AAAAAAAAAuE/B-svSvLc44Q/s1600-h/woody_allen.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SKvTQemOgLI/AAAAAAAAAuE/B-svSvLc44Q/s320/woody_allen.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5236511271793098930" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وودی! چند شب پيش ملت رو جمع کردم بريم فيلم آخر تو رو ببينيم. حدود بيست نفری اومدند. آخه خيلی تبليغ کرده بودم. گفتم تو ساختی. گفتم چيزی که وودی آلن بسازه رو چشم بسته بايد ديد. انگار همه هم بعد فيلم راضی بودند. ولی يه چيزی بود که همه ش منو اذيت می کرد.&lt;br /&gt;وودی! اگر الان از من بخوان با ده تا کلمه سينما رو تعريف کنم يه دونه‌ش اسم توست. ديگه توی چند سال اخير عادت کردم سالی يه فيلم جديد ازت ببينم. راستش خيلی سعی می‌کنم ديگه فيلمهای جديدت رو با فيلمهای دهه هفتادت مقايسه نکنم. خوشبختانه هرچی که می‌سازی توش بالاخره چندتايی صحنه يا ديالوگ وودی آلنی پيدا می‌شه هرچند تعدد اين صحنه‌های ناب هی داره کمتر و کمتر می‌شه. بين خودمون باشه ولی من توی زندگی روزمره کلی از جمله های تو رو کش میرم و به کار می برم. کلی هم مردم حال می کنند.&lt;br /&gt;نمی‌دونم حالا توی اين هيروويری اروپا رفتن‌ات چی بود. برگرد نيويورک ديگه! اين فيلمهای آخرت توی انگليس و اسپانيا يه حس و حال توريستی‌ای داره که نمی‌ذاره توی فيلمت عميق بشم. تازه انگار واسه اينکه جذابيت فيلمهات رو بيشتر از اين هم که هست بکنی اخيرا عادت کردی بازيگرای سکسی و خوش‌قيافه رو توی فيلمات بازی بدی. بعضی وقتها کلوزآپ‌هات از صورت‌شون طولانی می‌شه. البته نه اينکه من بدم بيادها ولی خب گفتم که! تمرکزم رو از دست می‌دم. فکر کنم خودت هم همينطور باشی. می‌دونم که يجور گرايش منحرف لوليتايی به دخترای جوان داری. يادمه با دخترخونده‌ت ازدواج کردی. وقتی فهميدم گفتم اشکال نداره شايد برای خلاقيت هنری‌ت لازم بوده. چقدر از انحرافات فيلمات لذت می‌بردم. ولی الان حتی همونش هم يجورايی کنترل‌شده و تکراری و مصنوعی شده. راستشو بگو ناقلا اون صحنه بين کروز و جوهانسون دقيقا واسه چی بود؟ فيلمهات، زبونم لال، يه ذره به هاليوود نزديک شده، آره همون هاليوود کاليفرنيا رو می‌گم همونجايی که می‌گفتی خيابونهاش خيلی تميزه چون با آشغال‌هاشون برنامه تلويزيونی درست می‌کنن.&lt;br /&gt;يه ايراد ديگه هم اينه که انگار افتادی توی دور فيلم ساختن درباره آدمهای ۲۰-۳۰ ساله. خوبه‌ها! از خيلی از هم‌نسل‌هاشون بهتر فيلم می‌سازی ولی بهتر نيس درباره هم‌سن‌وسال‌های خودت فيلم بسازی؟ بهرحال نسل قديم و جديد با هم خيلی فرق دارن. باز هم زبونم لال، نگاهت بعضی اوقات سطحی می‌شه. نمی‌دونم شايد ايده‌هات ته کشيده البته خوشبختانه هنوز اون پر سيمرغ رو داری که هروقت گير می‌کنی آتيش‌اش می‌زنی و سيمرغ خيال بالا سرت ظاهر می‌شه و چند تا ايده و جمله معرکه بهت الهام می‌کنه که ما رو راضی از سينما به خونه بفرستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SKvSuXSxO5I/AAAAAAAAAt8/C14d0YKQs_E/s1600-h/woody.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SKvSuXSxO5I/AAAAAAAAAt8/C14d0YKQs_E/s320/woody.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5236510685716888466" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه تقريبا متقاعد شدم «آنی هال» و «منهتن» هيچوقت تکرار نمی‌شن ولی تو کار خودتو بکن. هر سال فيلم بساز شايد از کنار هم گذاشتن صحنه‌های خوب بيست تا فيلمی که از امسال تا آخر عمرت می‌سازی (ايشالله بيشتر از ۲۰ تا هم بشه) بشه يه «آنی هال» درآورد. من هم قول می‌دم هروقت فيلمات اکران می‌شن همون شب اول لشکر سلم و تور رو دور خودم جمع کنم و ببرم به ديدن فيلمت هرکس هم غر زد قلم پاش رو بشکونم.&lt;br /&gt;تو هيچوقت يائسه نمی‌شی وودی! حالا حالاها جا داره که سالی يه بار ما رو غرقه در خون قاعدگی‌ هنری خودت بکنی. يادمه قديما وقتی خوندم که برادران مارکس تو رو برادر پنجم خودشون می‌دونن با خودم گفتم خيلی دلشون بخواد. حتی الان هم همينو می‌گم. روسفيدم کن خداييش...&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;*عنوان اين مطلب ملهم از يکی از فيلمای آلن با نام «پايان هاليوودی» است. وودی آلن در آن فيلم نقش يک کارگردان آمريکايی را بازی می‌کند که فيلم آخرش را همه منتقدان دنيا محکوم کرده‌اند. تا اينکه در صحنه پايانی فيلم متوجه می‌شود که منتقدان فرانسوی از آن تعريف کرده‌اند و شاهکارش خوانده‌اند. و او با شوق و ذوق می‌گويد:‌ «خدا را شکر فرانسوی‌ها وجود دارند»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-477871682549288835?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/477871682549288835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=477871682549288835&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/477871682549288835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/477871682549288835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/08/blog-post_20.html' title='خدا را شکر وودی آلن وجود دارد*'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SKvTQemOgLI/AAAAAAAAAuE/B-svSvLc44Q/s72-c/woody_allen.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-5311242381058910402</id><published>2008-08-13T22:44:00.000-07:00</published><updated>2008-08-13T22:50:17.570-07:00</updated><title type='text'>ما از شدگانيم</title><content type='html'>مجيد اسلامی، سردبير مجله مرحوم «هفت» در وبلاگش (که خوندنش رو به شدت توصيه می‌کنم) توضيحاتی دردناک راجع به لغو امتياز مجله داده. &lt;a href="http://haftonim.blogfa.com/post-23.aspx"&gt;حتما بخونيد&lt;/a&gt;. تلخ ولی خواندنی. اين تیکه رو خيلی دوست دارم که شايد به نوعی شرح حال همه ماست:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;«چنان به زمان حال وابسته شده‌ام كه هر چیزی در گذشته را بدون هیچ حسی به یاد می‌آورم. گویی عصبِ گذشته را از دندانِ حافظه‌ام كشیده‌اند. همه‌چیز یادم هست، از گذشته‌های خیلی دور تا همین چند لحظه پیش. ولی چند لحظه پیش برایم با چند ده سال پیش یكی‌ست. نوستالژی را در درونم دفن كرده‌ام (من نكرده‌ام، این یك‌جور مكانیزم دفاعی‌ست). حسرتِ هیچ گذشته‌ای را نمی‌خورم، چه نزدیك، چه دور.»&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-5311242381058910402?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/5311242381058910402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=5311242381058910402&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5311242381058910402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5311242381058910402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='ما از شدگانيم'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3524056312789717987</id><published>2008-07-31T22:23:00.001-07:00</published><updated>2008-07-31T22:28:32.639-07:00</updated><title type='text'>اگه من منم پس جکسون پولاک کيه؟</title><content type='html'>به اين دو نقاشی نگاه کنيد. آيا می‌تونيد تشخيص بديد کدوم کار منه کدوم کار &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jackson_Pollock"&gt;جکسون پولاک&lt;/a&gt;؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SJKepcUulHI/AAAAAAAAAtA/W32QYIWMSRA/s1600-h/pollock2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SJKepcUulHI/AAAAAAAAAtA/W32QYIWMSRA/s320/pollock2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5229416552145523826" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SJKeLjBXpSI/AAAAAAAAAs4/Z7DOEM5Oi6o/s1600-h/pollock1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SJKeLjBXpSI/AAAAAAAAAs4/Z7DOEM5Oi6o/s320/pollock1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5229416038547301666" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دوست داريد شما هم يک جکسون پولاک بشيد يه سر به &lt;a href="http://www.jacksonpollock.org"&gt;اينجا&lt;/a&gt; بزنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3524056312789717987?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3524056312789717987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3524056312789717987&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3524056312789717987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3524056312789717987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/07/blog-post_31.html' title='اگه من منم پس جکسون پولاک کيه؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SJKepcUulHI/AAAAAAAAAtA/W32QYIWMSRA/s72-c/pollock2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2235969211979731222</id><published>2008-07-28T22:22:00.000-07:00</published><updated>2008-07-28T22:25:55.840-07:00</updated><title type='text'>مردهای ايرانی به پا خيزيد</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SI6prfPnkJI/AAAAAAAAAro/HUh0r5P9b_A/s1600-h/man-woman-silk.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SI6prfPnkJI/AAAAAAAAAro/HUh0r5P9b_A/s320/man-woman-silk.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5228302782010200210" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک برنامه ده دقيفه‌ای قراره برای &lt;a href="http://www.caferadio.ca"&gt;کافه راديو&lt;/a&gt; درست کنم راجع به چند کتاب نوشته شده توسط نويسندگان ايرانی خارج از کشور. برای اينکه تسلط بيشتری روی مطلب داشته باشم فقط کتابهايی که خودم خوندم رو انتخاب کردم که تعدادشون ۶ تا می‌شد. وقتی اسامی کتابها و نويسنده‌ها رو در ذهنم مرور کردم متوجه شدم که نويسنده همه آنها خانم هستند (آذر نفيسی، مرجان ساتراپی، ناهيد راشلين، کامليا انتخابی‌فر، شيرين عبادی، داليا سوفر). تازه من هنوز از خانم‌ها شهرنوش پارسی‌پور و فيروزه دوما (که هر دو نويسندگان قابل احترامی هستند) هنوز چيزی نخونده‌ام. وقتی به غيرت مردانه‌ام برخورد گشتی در اينترنت زدم ببينم اوضاع نويسندگی همجنس‌های من چطوره و در کمال شرمندگی بايد اذعان کنم که گويا در اين عرصه از اثری از آقايون نيست يا اگر هست در سطحی بسيار پايين‌تر (ياد اون صحنه بورات افتادم که وقتی جناب بورات کتاب خاطرات پاملا اندرسون رو می‌بينه با تعجب می‌پرسه مگه اين زن نيست پس چرا کتاب نوشته!؟).&lt;br /&gt;جدای از ساير مسايل و فارغ از شايستگی ادبی (که بحث‌اش را حتما در برنامه راديو‌ خواهم کرد)، اين حقيقت که خانم‌های ايرانی بازار کتابهای راجع به کشورمان را مال خود کرده‌اند شايسته تفکر بيشتر است. به نظر می‌رسه صرف زن بودن و در ايران زندگی کردن آنها را واجد شرايطی کرده که می‌توانند مخاطب غربی را مجذوب خود کنند (دقت کنيد که همه کتب بالا به زبان انگليسی هستند). پنج تا از شش کتاب بالا خاطرات خود نويسنده هستند و در همه مساله زن بودن در ايران و آپارتايد جنسی برجسته است. حتی خانم نفيسی تا آنجا پيش می‌رود که در «لوليتاخوانی در تهران» اسارت مردم ايران توسط نظام جمهوری اسلامی را با اسارت زنان ايرانی توسط مردان ايرانی مقايسه می‌کند (و همين مقايسه را به سمت اسارت جنسی لوليتا توسط ناپدری‌اش، هامبرت هامبرت، می‌برد).&lt;br /&gt;اين پست صرفا بيان همين نکته بود و قرار نيست نتيجه‌ای از آن گرفته بشه. برای خودم اين عدم توازن جالب و چشمگير بود و گفتم شايد کسی هم نظری در اين مورد داشته باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2235969211979731222?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2235969211979731222/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2235969211979731222&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2235969211979731222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2235969211979731222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/07/blog-post_28.html' title='مردهای ايرانی به پا خيزيد'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SI6prfPnkJI/AAAAAAAAAro/HUh0r5P9b_A/s72-c/man-woman-silk.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3304716614884182311</id><published>2008-07-27T18:07:00.001-07:00</published><updated>2008-07-27T18:31:52.177-07:00</updated><title type='text'>Ten Times In History When Using the "F" Word Was Appropriate</title><content type='html'>&lt;div dir=ltr&gt;&lt;br /&gt;"What the *&amp;%# was that?" - Mayor of Hiroshima &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Where did all these *&amp;%#ing Indians come from?" - Custer &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Any *&amp;%#ing idiot could understand that." - Einstein &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"It does SO *&amp;%#ing look like her!" - Picasso &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"How the *&amp;%# did you work that out?" - Pythagorus &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"You want WHAT on the *&amp;%#ing ceiling?" - Michaelangelo &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"I don't suppose it's gonna *&amp;%#ing rain." - Joan of Arc &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Scattered *&amp;%#ing showers...my ass!" - Noah &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"I need this parade like I need a *&amp;%#ing hole in my head!" -JFK &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ah, come on. Who the *&amp;%# is gonna find out? - Bill Clinton&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://hazyourmilkshake.com/archive/2008/07/19/ten-times-in-history-when-using-the-quotfquot-word-was.aspx"&gt;Source&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3304716614884182311?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3304716614884182311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3304716614884182311&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3304716614884182311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3304716614884182311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/07/hilarious-link.html' title='Ten Times In History When Using the &quot;F&quot; Word Was Appropriate'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6280362096294185257</id><published>2008-07-22T00:38:00.000-07:00</published><updated>2008-07-22T00:40:48.460-07:00</updated><title type='text'>گفتگوی نغز</title><content type='html'>اين محاوره رو در کافی شاپی واقع در دانتاون ونکوور بين يک مشتری و فروشنده شنيدم:&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;&lt;br /&gt;- What is iced chai latte?&lt;br /&gt;- That's chai latte with ice.&lt;br /&gt;- oh!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6280362096294185257?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6280362096294185257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6280362096294185257&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6280362096294185257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6280362096294185257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html' title='گفتگوی نغز'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8778579348445816</id><published>2008-07-21T00:46:00.000-07:00</published><updated>2008-07-21T00:52:27.603-07:00</updated><title type='text'>امشب اصولت را زيرپا می گذاری...</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SIRAKp8EtnI/AAAAAAAAArI/b4lxPn6UoWE/s1600-h/dark_knight_joker.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SIRAKp8EtnI/AAAAAAAAArI/b4lxPn6UoWE/s320/dark_knight_joker.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5225372019457308274" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بتمن: چرا می خوای منو بکشی؟&lt;br /&gt;جوکر: نمی خوام بکشمت. بدون تو چکار می تونم بکنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب اين روزها بتمن جديد با نام «شواليه سياه» (Dark Knight) در حال تسخير دل و دلار مردمان دنياست و بايد درباره اش نوشت. وقتی اسم بتمن مياد آدم حسابش را می گذارد کنار ساير ابرقهرمان های آمريکايی (سوپرمن، جيمز باند، رمبو ...) و طبعا انتظارش را در همان حد پايين می آورد: يک منجی ضدضربه عالم بشريت که به جنگ بدی ها می رود و هر بار نبردهايش با پيشرفت تکنولوژی چشمگيرتر و نفس گيرتر می شود. بلای دنباله سازی هم که همواره دامن گير اينطور فيلمهای سلسله وار بوده، همانطور که بتمن دومی از اولی ضعيف تر و بتمن سومی از دومی بدتر بود. تا اينکه نوبت به جناب «کريستوفر نولان» رسيد تا به لطف خلاقيت هايش که با فيلمهای گذشته به اثبات رسيده بود اين ابرقهرمان بيچاره را دوباره احيا کند (آقای نولان «ممنتو» را در 30 سالگی ساخته بود. اگه 30 سالتان شده فکر کنيد بزرگترين موفقيت زندگی تان در 30 سال اول زندگی چه بوده و بعد مقايسه اش کنيد با «ممنتو» تا متوجه شويد ما کجاييم و اين تخم جن نابغه کجا). حاصل کار نولان روی بتمن سه چهار سال قبل بيرون آمد تحت نام «بتمن آغاز می کند» (‌Batman Begins) که به نسبت قسمت های قبلی اثری قابل اعتنا و ديدنی بود. ولی نولان که تازه با قواعد ژانر و فرهنگ بتمنی خو گرفته بود حالا بتمن پنجم را بيرون داده که بايد اذعان کنم اگر بخواهم برترين سه فيلم اکشنی که ديده ام را نام ببرم اين يکی از آنهاست.&lt;br /&gt;نولان در قالب و محدوده قواعد دست و پا گير بتمن و فرهنگش بهترين ترکيب ممکن را از لحاظ قصه ای-فيلمنامه ای-شخصيتی بيرون داده. حتی می شود بعضی جاها آن را در حد يک فيلم نوآر تاريک و قابل مقايسه با نوآرهای خوب تاريخ سينما بالا برد. نولان شجاعانه قواعد ژانر (اکشن) را بالا پايين کرده. در کدام فيلم اکشن يکی از شخصيت های اصلی اواسط فيلم کشته می شود؟ (نمی توانم بيشتر از اين لو بدهم) در کدام فيلم اکشن اينقدر خوبی/بدی شخصيت ها نوسان می کند؟ «شواليه سياه» انقلابی در سينمای اکشن است همانطور که «نابودگر» (Terminator) در دهه 80 و «تغيير چهره» (Face off) در دهه 90 بودند. اگر خيلی سختگير نباشيم می توانيم اين بتمن جديد را فلسفی هم بخوانيم (به شکلی قابل فهم برای بيننده پاپ کورن خور آمريکايی) و حتی چاخان های فيلم هم ديدنی اند. جلوه های ويژه، تدوين (غير از دو سه سوتی)، فيلمبرداری و ساير عوامل تکنيکی در حد اعلای خود هستند. بازی هيث لجر در نقش جوکر خيره کننده است. انگار خيلی سعی کرده که جوکرش شبيه جوکری که «جک نيکلسون» در بتمن اولی نقشش را بازی کرده بود نشود؛ کاری اگر نه ناممکن به شدت سخت. ولی لجر موفق به اين مهم شده هرچند در لحظاتی من را ياد «هانيبال لکتر» سکوت بره ها می انداخت. در مورد ديالوگ ها خيلی وقت بود که اين همه جمله نغز و دلنشين در يک فيلم نشنيده بودم (شايد از زمان بهترين های «وودی آلن»).&lt;br /&gt;خلاصه اينکه سازندگان بتمن بعدی روزگار سختی را خواهند داشت اگر بخواهند حداقل چيزی مثل اين يکی بسازند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8778579348445816?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8778579348445816/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8778579348445816&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8778579348445816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8778579348445816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='امشب اصولت را زيرپا می گذاری...'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/SIRAKp8EtnI/AAAAAAAAArI/b4lxPn6UoWE/s72-c/dark_knight_joker.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-1939512287223548142</id><published>2008-04-09T19:48:00.000-07:00</published><updated>2008-04-09T19:51:04.847-07:00</updated><title type='text'>شباهت تحمل ناپذير شرقی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R_2AkI6pySI/AAAAAAAAAKs/5zRroK19uro/s1600-h/caramel+snapshot+5.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R_2AkI6pySI/AAAAAAAAAKs/5zRroK19uro/s320/caramel+snapshot+5.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5187443704157817122" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با چند تا از بچه ها برای ديدن دوباره فيلم «کارامل» (Caramel) به سينما رفته بودم. اين فيلم لبنانی که خانم «نادين لبکی» ساخته و خودش هم تويش بازی می کند داستان چند زن جوان و ميانسال را در بيروت امروز تعريف می کند. با معيارهای فيلمسازی خاور ميانه و محدوديت هايی که برای خانم ها در عرصه فيلمسازی وجود دارد، اين فيلم يک کيمياست.&lt;br /&gt;صحنه ای از فيلم، پسر و دختر جوانی را داخل ماشين نشان می دهد. آنها اخيرا نامزد کرده اند و عروسی شان به زودی قرار است برگزار شود. ناگهان سر و کله يک پليس بيکار (و وظيفه شناس!) پيدا می شود و برای خالی نبودن عريضه به درون ماشين سرک می کشد و از پسر درباره نوع رابطه اش با دختر توضيح می خواهد و پسر هم با قلدری طفره می رود و در نهايت صحنه کات می خورد به اداره پليس و صورت ورم کرده و شاکی پسر. در نهايت يکی از پليسها پادرميانی می کند و قضيه ختم به خير می شود.&lt;br /&gt;بعد فيلم از آن صحنه ياد کرديم و به شباهتش به نمونه های وطنی خنديديم. ولی برای من اين تمام ماجرا نبود. حس عجيبی داشتم. برای اولين بار به ديد ناظری خارجی و بيرونی به چنين رويدادی نگاه کردم و بيشتر از هميشه غرابت و اگزاتيک نِس (exoticness) آن را حس کردم. از اين صحنه ها در فيلمهای ايرانی پسا دوم خردادی زياد ديده بوديم ولی اين بار در فيلمی می ديديم که بايد با زيرنويس متوجه حرفها می شديم. اين اتفاق در جايی غير از ايران افتاده بود. انگار روح از بدنم خارج شده بود و داشت از بالا به من قربانی در چنين شرايطی نگاه می کرد. با چنين تمهيدی بود که اين بار با نگاهی از بالا و نه از درون به پوچی و حماقت ذاتی چنين رفتارهای بازدارنده بيشتر پی بردم. حالا بيشتر می توانم درکش کنم از نگاه فردی که کشورش بيش از 200 سال پيش عليه لويی شانزدهم و استبداد انقلاب کرده، يا از نگاه فردی که از همان کودکی در مدرسه جمله ولتر «من حرفت را قبول ندارم ولی تا پای مرگ از حقت دفاع می کنم که به زبان بياری اش» ورد زبانش بوده، يا از نگاه فردی که اگر يک نگاه چپ به يک دگرانديش يا به يک دنباله روی مذهب و مسلک ديگری کند از حقوق اجتماعی محروم می شود.&lt;br /&gt;به اميد روزی که آزادی فردی در تمام دنيا نهادينه شود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-1939512287223548142?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/1939512287223548142/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=1939512287223548142&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1939512287223548142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1939512287223548142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='شباهت تحمل ناپذير شرقی'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R_2AkI6pySI/AAAAAAAAAKs/5zRroK19uro/s72-c/caramel+snapshot+5.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8196008541930661843</id><published>2008-03-16T21:15:00.000-07:00</published><updated>2008-03-16T21:30:38.423-07:00</updated><title type='text'>بدون تيتر</title><content type='html'>امروز خوندم که «دنيای تصوير» و «هفت» توقيف شدن. من افتخار دو سه مورد همکاری با اين دو تا نشريه رو داشتم. به نظرم با تمام انتقاداتی که به هرکدوم‌شون وارده، اين دو تا به همراه مجله فيلم سه ستون اصلی نشريات سينمايی ايران بودند (البته «هفت» ابعاد ديگه از هنر رو هم پوشش می‌داد ولی تقريبا تمرکزش روی سينما و ادبيات بود). حوزه‌هايی که اين سه تا درشون کار می‌کردند به نوعی بود که دوتای ديگه نمی‌تونستن خلاء سومی رو پر کنند. واقعا حيف! نمی‌دونم تو اون خراب‌شده چی داره می‌گذره ولی ديگه شورشو درآوردن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;“It is dangerous to be right in matters on which the established authorities are wrong”---Voltaire&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8196008541930661843?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8196008541930661843/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8196008541930661843&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8196008541930661843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8196008541930661843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='بدون تيتر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6809294022736429278</id><published>2008-02-20T22:22:00.000-08:00</published><updated>2008-02-20T22:37:39.142-08:00</updated><title type='text'>کافکا و عروسک</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R70ZsZlVVFI/AAAAAAAAAKk/347T9ug-6DM/s1600-h/girldoll.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R70ZsZlVVFI/AAAAAAAAAKk/347T9ug-6DM/s320/girldoll.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5169316197863609426" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در کتاب «حماقت‌های بروکلين» اثر نويسنده مشهور نيويورکی «پل آستر» يکی از شخصيت‌ها، داستانی را درباره کافکا تعريف می‌کند&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;. اين داستان لطافت و گيرايی عجيبی داشت که پيشنهاد می‌کنم حتما بخونيدش. اين پايين با ترجمه خودم آوردمش. گويا اين کتاب در ايران با ترجمه «خجسته کيهان» چاپ شده. بهرحال من اينجا بهش دسترسی ندارم و بايد ترجمه منو تحمل کنيد:&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;"خب، داستان عروسک... آخرين سال زندگی کافکاست و او عاشق دورا ديامانت، دختر جوان ۱۹ ساله يا ۲۰ ساله‌ای می‌شود که از دست خانواده‌اش در لهستان فرار کرده و در برلين زندگی می‌کند. نصف سن کافکا را دارد ولی اوست که به کافکا جرات اين را می‌دهد که بالاخره پراگ را ترک کند---کاری که چندين سال بود که می‌خواست انجام دهد---و تبديل به اولين و تنها زنی می‌شود که با کافکا زندگی کرده است. کافکا در دوران سقوط سال ۱۹۲۳ به برلين می‌رود و بهار سال بعد می‌ميرد، ولی به رغم افت حال جسمی‌اش آن ماههای آخر احتمالا بهترين دوران زندگی‌اش بودند. به رغم اوضاع اجتماعی برلين: کمبود غذا، شورش‌های سياسی، بدترين نرخ تورم در تاريخ آلمان. به رغم دانستن اینکه زياد در اين دنيا نمی‌ماند.&lt;br /&gt;هر روز بعدازظهر، کافکا برای قدم زدن به پارک می‌رود و معمولا دورا هم همراهی‌اش می‌کند. يک روز، به دختر کوچک گريانی برخورد می‌کنند. کافکا از او سوال می‌کند چه اتفاقی افتاده و او جواب می‌دهد که عروسکش را گم کرده. کافکا به سرعت داستانی را سرهم می‌کند که توضيح دهد چه اتفاقی افتاده. می‌گويد: «عروسک‌ات به يک سفر رفته.» دختر می‌پرسد:‌ «از کجا می‌دانيد؟» کافکا می‌گويد:‌ «چون برای من نامه‌ای فرستاده.» دختر مشکوک است، می‌پرسد: «آن را با خودتان داريد؟» کافکا جواب می‌دهد:‌ «نه متاسفانه. به اشتباه در خانه جا گذاشتمش، ولی فردا با خودم مياورمش.» او آنقدر قانع‌کننده حرف می‌زند که دختر نمی‌داند چه فکری بايد بکند. آيا ممکن است اين مرد مرموز حقيقت را بگويد؟&lt;br /&gt;کافکا مستقيم به خانه می‌رود که نامه را بنويسد. پشت ميزش می‌نشيند. دورا در او همان جديت و تنشی را می‌بيند که وقتی دارد روی آثار خودش کار می‌کند از خود نشان می‌دهد. او نمی‌خواهد دخترک را فريب دهد. اين يک کار ادبی است و او مصمم است که درست انجامش دهد. اگر بتواند به دروغ متقاعدکننده‌ای دست يابد دختر می تواند اين فقدان را با حقيقتی ديگر جايگزين کند- حقيقتی دروغ شايد ولی بر اساس اصول قصه‌پردازی درست و باورکردنی.&lt;br /&gt;روز بعد، کافکا با نامه به سرعت به پارک می‌رود. دخترک منتظرش است و چون هنوز ياد نگرفته چطور بخواند کافکا برايش با صدای بلند می‌خواند. عروسک خيلی متاسف است، ولی از اينکه همه‌اش با يک سری آدم تکراری زندگی کند خسته شده است. او نياز دارد که خارج شود و دنيا را ببيند و دوستان جديد پيدا کند. معنی‌اش اين نيست که ديگر دخترک را دوست ندارد ولی می‌خواهد محيطش را تغيير دهد و برای همين آنها ناچارند برای مدتی از هم جدا شوند. سپس عروسک قول می‌دهد که هر روز برای دخترک بنويسد و او را از کارهايش مطلع کند.&lt;br /&gt;از اينجاست که داستان دل من را می‌شکند. همين خودش به اندازه کافی حيرت‌آور است که کافکا زحمت همان نامه اول را کشيده است، ولی حالا خودش را مجاب کرده که هر روز يک نامه جديد بنويسد---تنها به اين دليل که دخترک را دلداری دهد، دختری که کاملا غريبه است، بچه‌ای که تصادفی در پارک ديده است. کدام مردی همچين کاری می‌کند؟ اين کار را سه هفته ادامه داد، سه هفته. يکی از برجسته‌ترين نويسندگانی که تابحال در اين دنيا حيات داشته وقتش را فدای نوشتن نامه‌های تخيلی از طرف يک عروسک گمشده می‌کند: دقايقی که در آن دوران آخر عمر برايش پرارزش‌تر هم شده بود. دورا می‌گويد که او هرکدام از جمله‌ها را با دقت طاقت‌فرسايی به جزييات می‌نوشت، که نثر دقيق، مفرح و جذاب بود. به بيان ديگر، نثر کافکا بود و برای سه هفته هر روز به پارک می‌رفت و نامه ديگری را برای دختر می‌خواند. عروسک بزرگ می‌شود، به مدرسه می‌رود، آدمهای ديگر را می‌شناسد. همچنان دخترک را از عشق خود به او مطمئن می‌کند ولی به پيچيدگی‌هايی خاصی که اجازه نمی‌دهد به خانه برگردد هم اشاره می‌کند. کم‌کم کافکا دختر را برای لحظه‌ای آماده می‌کند که عروسک برای هميشه از زندگی‌اش محو شود. او سعی می‌کند به پايان رضايت‌بخشی برسد و نگران است که اگر موفق نشود، طلسم جادويی می‌شکند. پس از بررسی چندين راه‌حل، در نهايت کافکا تصميم می‌گيرد عروسک را به ازدواج برساند. او مرد جوانی که عروسک عاشقش می‌شود را توصيف می‌کند، مهمانی نامزدی، عروسی در بيرون شهر و حتی خانه‌ای که عروسک و شوهرش در آن زندگی می‌کنند. و بعد، در خط آخر عروسک با دوست قديمی‌اش وداع می‌کند.&lt;br /&gt;تا آن لحظه مسلما دخترک ديگر دلتنگ عروسک نيست. کافکا به او در عوض چيز ديگری داده و بعد سه هفته نامه‌ها اندوه او را درمان کرده‌اند. حالا دخترک صاحب قصه‌ای شده و تا وقتی که کسی بخت آن را دارد که درون داستان زندگی کند، که درون دنيای تخيلی زندگی کند، آلام اين دنيا ناپديد می‌شوند. چون تا وقتی داستان هست، واقعيت ديگر وجود ندارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*: صفحه ۱۵۴ انتشارات هنری هولت اند کامپانی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6809294022736429278?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6809294022736429278/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6809294022736429278&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6809294022736429278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6809294022736429278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/02/blog-post_20.html' title='کافکا و عروسک'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R70ZsZlVVFI/AAAAAAAAAKk/347T9ug-6DM/s72-c/girldoll.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6789236887594648091</id><published>2008-02-05T21:44:00.000-08:00</published><updated>2008-02-05T21:47:01.258-08:00</updated><title type='text'>سنتوری در ونکوور</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R6lJsTc0iUI/AAAAAAAAAKc/CoQK7_MAEFo/s1600-h/ali-santoori.gif"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R6lJsTc0iUI/AAAAAAAAAKc/CoQK7_MAEFo/s320/ali-santoori.gif" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5163739473241213250" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من معمولا هر جمعه فهرست فيلمهايی که توی سينماهای ونکوور اکران می‌شوند را چک می‌کنم. هفته پيش لابلای فيلمهای جديد چشمم خورد به اسم «Santoori: the Music Man». اولش فکر کردم يک فيلم تايلنديه. بعد که رويش کليک کردم عکس درب و داغون «بهرام رادان» روی پوستر فيلم «سنتوری» مهرجويی ظاهر شد. خلاصه بدون هيچ خبر قبلی و تبليغی اين فيلم پرسروصدا به پرده‌ سينمای «گرنويل» ونکوور راه يافت.&lt;br /&gt;بهرحال مهرجويی بود و بايد فيلم را می‌ديدم. شنيده بودم فيلمش شبيه «هامون» درآمده ولی نه به آن کيفيت. گفتم خب حالا اگه «هامون» ۱۰ باشه اين مثلا ۸ ديگه حتما هست. نمی‌تونم بگم بد بود چون واقعا در مجموع بد نبود و استاد مهرجويی هرچند از روزهای اوجش فاصله گرفته و از «درخت گلابی» به اين طرف فيلم واقعا خوب نساخته ولی هنوز با فيلمسازهای ورشکسته‌ای مثل «کيميايی» فاصله زيادی داره. اما چند تا اشکال بارز:&lt;br /&gt;اولا که من نمی‌دونم چه اصراريه که کارگردانهای ايرانی می‌خوان مهمانی‌های ممنوع در ايران را در فيلمهايشان نشان دهند. هرچقدر هم پوزخند بيننده‌ها سر اين صحنه‌ها شنيده می‌شه ولی انگار کارگردانها بيشتر هوس می‌کنند تا اونجايی که می‌تونند و تا جايی که جلوی مجوز اکران رو نمی‌گيره (گرچه واسه مهرجويی گرفت) به اين صحنه‌ها نزديک‌تر بشن. آخه کدام پارتی ايرانی شبيه اينهايی است که شما به تصوير می‌کشيد.&lt;br /&gt;ثانيا نوع رابطه هانيه با اون جاويد خيلی گنگ و شروعش هم به شدت تصنعی بود. صحنه‌ای که اولين بار با هم حرف می‌زنند که قراره دری رو به رهايی برای هانيه باز کنه مسخره دراومده و ديالوگ‌ها انگار با انبردست توی دهن شخصيت‌ها گذاشته شدن. بازيگر نقش جاويد هم که کلا خارج می‌زنه (وقتی شريفی‌نيا مسوول انتخاب بازيگر بشه همين می‌شه ديگه. هميشه دوروبرش دختر ريخته و امکان انتخاب زياد داره ولی به انتخاب بازيگر مرد که می‌رسه اولين آدمی که تو خيابون می‌بينه رو برمی‌داره می‌بره استوديو تست بده).&lt;br /&gt;ثالثا ضمن اينکه شکستگی فيلمنامه و سيال بودن زمانی‌اش يک امتياز مثبت و تاثيرگذار در انتقال حس سرگشتگی کاراکتر اصلی است (که البته در سينمای مهرجويی چيز جديدی نيست و در «هامون» و تا حدی «درخت گلابی»‌ شبيهش را داشتيم) ولی چند جای فيلمنامه می‌لنگد و انگار ظرايف‌اش را ناديده گرفتند (وقتی هانيه، شوهر معتادش را در بيغوله‌ها پيدا می‌کند چطور شماره تلفن پدرشوهرش در موبايل جاويد وجود دارد؟). بعضی جاها فيلم شعاری می‌شود (که البته خوشبختانه خيلی زياد نيست) و سکانس‌های کنسرت و موسيقی هم بايد کوتاه‌تر می‌شد (ضمن اينکه انگار منشی صحنه حواسش نبوده که يک سری آدم ثابت در همه اجراهای کنسرت‌ها حضور دارند و به‌طور اتفاقی (!) هميشه يک‌جای سالن نشسته‌اند).&lt;br /&gt;رابعا همانطور که گفتم مهرجويی خودش را تکرار کرده. مثال واضح ديگرش رفتن علی سنتوری به خانه پدر و مادرش برای گرفتن پول است. موقعيت اين صحنه (پسری که بخاطر ازدواج با دختری متفاوت از ارزش‌های خانواده‌اش طرد شده و خانواده‌ای پولدار دارد ولی بخاطر گرفتن پول ناچار می‌شود به آنها رجوع کند) عين صحنه‌ای است که «پارسا پيروزفر» در «مهمان مامان» به سراغ پدر و مادر ثروتمندش می‌رود.&lt;br /&gt;در پايان بايد يادی هم بشود از بعضی سکانس‌های خوب و تاثيرگذار بخصوص صحنه تزريق پدر برای پسر، خودکار نداشتن آدمهايی که برای مراسم مذهبی در خانه پدر علی سنتوری جمع شده‌اند و صحنه عقد که با تمام فانتری بودنش به دلم نشست. بازی «بهرام رادان» و «گلشيفته فراهانی»‌ (بخصوص اولی) هم عالی بود. رادان همچنان داره بهتر و بهتر می‌شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6789236887594648091?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6789236887594648091/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6789236887594648091&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6789236887594648091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6789236887594648091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='سنتوری در ونکوور'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R6lJsTc0iUI/AAAAAAAAAKc/CoQK7_MAEFo/s72-c/ali-santoori.gif' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2159796656059384748</id><published>2008-01-24T22:40:00.001-08:00</published><updated>2008-01-24T22:48:36.789-08:00</updated><title type='text'>No Country for Bold Women</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R5mGNjc0iTI/AAAAAAAAAKU/ocohAIYGEWY/s1600-h/hand+on+shoulder.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R5mGNjc0iTI/AAAAAAAAAKU/ocohAIYGEWY/s320/hand+on+shoulder.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5159302415542159666" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو تا از بهترين فيلمهای امسال، «پيرمردها کشوری ندارند» (No Country for Old Men) و «خون به پا خواهد شد» (There Will be Blood) فيلمهايی بودند تقريبا بدون حضور شخصيت زن. ساير فيلمهای آمريکايی مطرح هم دست کمی از اين دو تا نداشتند. «گانگستر آمريکايی» (American Gangster) هم عملا تقابل «دنزل واشنگتن» و «راسل کرو» بود که زنهايی هم آن دور و بر حضور داشتند. حتی فيلمهايی که بازيگر زن مشهوری را با خود داشتند عملا بيشتر متمايل بودند قصه مرد فيلم را دنبال کنند. مثلا در «وعده های شرقی» (Eastern Promises) با اينکه در قصه به نظر می‌رسید برای کاراکتر «ويگو مورتنسن» و «نا‌ئومی واتس» يک اندازه وزن در نظر گرفته شده ولی در نهايت فيلم متعلق به مورتنسن بود و مسلما اين به دليل بازی بد واتس نيست. همينطور بگيريد تا به ساير فيلمهای مطرح برسيد که زنان پشت مردان قرار می‌گرفتند: «سويينی تاد»، «جنگ چارلی ويلسون»، «در دره الاه»، «مايکل کليتون» و ...&lt;br /&gt;پارسال اوضاع کمی بهتر بود («ملکه» (The Queen) مثال بارزش) ولی در نهايت رقابت بين «مرحوم» (Departed) و «نامه‌هايی از ايوو جيما» (Letters from Iwo Jima) برگزار شد که هر دو کاملا مردانه بودند. البته اين قضيه تا حدی طبيعی است چون منبع الهام خيلی از فيلمها بيوگرافی آدمهای موفق واقعی است که با توجه به اينکه در دنيايی مردانه زندگی می‌کنيم عمده آنها مرد هستند (ری چارلز، چه گوارا،‌ جانی کش ...) و اندکی زن (اديت پياف، ارين براکوويچ ...). ولی اين مساله هنوز توجيه‌گر اين شکاف نسبتا عميق نيست. مشکل اين است که نقش قدرتمند برای زنها نوشته نمی‌شود. چيزی مثل «ساعت‌ها» (The Hours) يا «ديگران» (The Others) در سينمای آمريکا کم ساخته می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2159796656059384748?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2159796656059384748/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2159796656059384748&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2159796656059384748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2159796656059384748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2008/01/no-country-for-bold-women.html' title='No Country for Bold Women'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R5mGNjc0iTI/AAAAAAAAAKU/ocohAIYGEWY/s72-c/hand+on+shoulder.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8585813066825636709</id><published>2007-12-25T23:35:00.001-08:00</published><updated>2007-12-25T23:35:51.839-08:00</updated><title type='text'>Top 10</title><content type='html'>باز هم آخر سال شد و منتقدان شروع کردند به دادن فهرست ده فيلم برترشان. من هم به تقليد از آنها فيلمهايی که بيشتر خوشم اومده را اينجا رديف می‌کنم. طبق معمول فيلم «لينچ» از مقايسه مبراست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰. جاعلين (Counterfeiters) و ۴ ماه، ۳ هفته، ۲ روز (4 Months, 3 Weeks, 2 Day):‌ اولی داستان واقعی يک يهودی جاعل اسکناس در زمان جنگ جهانی دوم است که نشان می‌دهد چطور خود را در خدمت اهداف نازی‌ها قرار می‌دهد تا بتواند جان خود و هم‌سلولی‌هايش را حفظ کند. فيلمی قوی و رئاليست درباره دوگانگی‌های اخلاقی و واکنش‌های مردم در برابر کنش‌های مختلف. دومی، برنده نخل طلای کن يک فيلم گيرا و قدرتمند درباره سقط جنين در رومانی دوره جنگ سرد. قصه‌ای تکراری که با بيان رئاليست کارگردانش مخاطب را تا پايان همراه می‌کند. البته به نظرم، در عين شايستگی‌های فيلم، زياد از حد بزرگ شده است.&lt;br /&gt;۹. راتاتويی (Ratatouille): يک انيميشن تماشايی و تاثيرگذار که حتی من را که انيميشن‌باز نيستم ميخکوب کرد. طنز قوی و پراحساس فيلم ثابت کرد که هنوز هم انيميشن‌های اصيل و خوب ساخته می‌شوند.&lt;br /&gt;۸. سيمپسون‌ها (Simpsons): خيلی عجيب است که دو تا انيميشن توی ده تا فيلم برتر من باشد ولی بهرحال «سيمپسون‌ها» يک کار قوی بود که همان هدف مجموعه تلويزيونی‌اش را دنبال می‌کرد:‌ ارايه تصويری طنزآميز و آنارشيستی از مردم آمريکا. اشارات صريح و غيرصريح فيلم به وقايع جاری حساب‌شده و همراه با ظرافت بود. طنز گفتاری و تصويری نيم ساعت اول فيلم فوق‌العاده بود. اين را هم بگويم که من از خود مجموعه تلويزيونی دو سه قسمت بيشتر نديده بودم.&lt;br /&gt;۷. دروغهای ممنوعه (Forbidden Lie$): نمی‌فهمم چرا اين فيلم مستند با نوآوری‌های روايتی‌اش مخاطب پيدا نکرد. انگار پخش‌کننده خوبی نداشته چون هنوز جايی به اکران درنيامده و در جشنواره‌های محدودی هم نمايش داده شده. فيلم راجع‌به «نورما خوری» نويسنده کتاب پرفروش «عشق ممنوعه»‌ است. او ادعا می‌کند خاطراتش را درباره دوست مسلمانش نوشته که خانواده‌اش بخاطر رابطه‌اش با يک پسر مسيحی او را سلاخی می‌کنند. و بعد نشان می‌دهد که اصلا چنين دختری وجود نداشته. در صحنه بعدی «نورما خوری»‌ از خودش دفاع می‌کند و همينطور تا آخر اين بده بستان ادامه پيدا می‌کند. نوع کارگردانی فيلم باعث شده که گيرايی فيلم از فيلمهای داستانی هم بيشتر باشد.&lt;br /&gt;۶. گانگستر آمريکايی (American Gangster): بالاخره بعد از مدتها «ريدلی اسکات» يک فيلم خوب ساخت. اين کارگردان بزرگ آمريکايی که چند تا از بهترين فيلمهای دهه ۸۰ آمريکا را در پرونده‌اش دارد اين بار به سراغ داستان آشنای دزد و پليس رفته ولی توانسته از کليشه خارج شود. بازی «دنزل واشينگتن» عالی است.&lt;br /&gt;۵. پيرمردها کشوری ندارند (No Country for Old Men):‌ يکی از بهترين فيلمهای برادران «کوئن». کتاب مرجع برای اقتباس عالی بود. نزديکی فضای کتاب با دنيای «کوئن»ها باعث شده که فيلم خيلی قوی و هماهنگ از آب دربيايد. به شدت خشن ولی دوست‌داشتنی. بازی «خاوير باردم» بهترين نقش‌آفرينی‌اش نيست ولی عالی است. فضای نيهيليستی فيلم خيلی خوب درآمده.&lt;br /&gt;۴. پرسپوليس (Persepolis): درباره اين فيلم قبلا مفصل نوشته‌ام. حرف جديدی ندارم.&lt;br /&gt;۳. شهوت، احتياط (Lust, Caution): نه به خوبی و جسارت «کوهستان بروکبک» ولی باز هم داستان يک دوره کوتاه تعيين‌کننده در زندگی آدم که بر کل زندگی آدم سايه می‌افکند. کارگردانی و فيلمبرداری در حد عالی. صحنه اولين قتل فيلم (نوعی بزرگ شدن برای گروهک تروريستی) يکی از بهترين قتل‌های سينماست. ريتم فيلم در عين کندی مسحورکننده است.&lt;br /&gt;۱. حباب غواصی و پروانه (Diving Bell and the Butterfly) و وعده‌های شرقی (Eastern Promises):‌ در نهايت به اين نتيجه نرسيدم کدام اين فيلمها را بيشتر دوست داشتم. اولی فيلمی پراحساس است بر اساس سوژه تکراری تقلای مريض و نبردش با بيماری ولی از دريچه‌ای جديد. استفاده از امکانات دوربين برای انتقال مفاهيم تماتیک فيلم جديد و ابتکاری است. فيلم بدون اينکه با احساسات بيننده بازی کند او را کاملا درگير می‌کند. احترام شعور بيننده نگاه داشته می‌شود. دومی يکی از بهترين فيلمهای «کراننبرگ» (اگر نگويم بهترين) است که به نظرم اين کارگردان کانادايی با اين فيلم و فيلم قبلی‌اش «سوءسابقه» (History of Violence) به بلوغ کامل رسيده هرچند موضوعات موردعلاقه‌اش در فيلمهای قبلی را تا حد زيادی کنار گذاشته. به شخصه فيلمهای اوليه کراننبرگ را دوست ندارم. لندنی که در اين فيلم خلق کرده و داد و ستدهای ميان مهاجرهای روسی‌اش يکی از بهترين تصويرپردازی‌های شهری است. در ضمن اعتماد کراننبرگ به «ويگو مورتنسن»‌ اينجا به خوبی جواب داده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8585813066825636709?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8585813066825636709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8585813066825636709&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8585813066825636709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8585813066825636709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/12/top-10.html' title='Top 10'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-1953188162640153337</id><published>2007-12-09T12:45:00.000-08:00</published><updated>2007-12-09T12:47:19.388-08:00</updated><title type='text'>يک سال در ...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R1xUSP6srlI/AAAAAAAAAKM/-9jKggJ8LD8/s1600-h/merde.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R1xUSP6srlI/AAAAAAAAAKM/-9jKggJ8LD8/s320/merde.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5142077547037371986" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موضوع اختلاف فرهنگی هميشه سوژه کتاب و فيلم و ساير مديوم‌های تفريحی بوده و معمولا اين اختلافات و شکاف‌ها به شکل طنز به‌تصوير کشيده می‌شود. در ايران خودمون جوک درباره اختلاف اروميه‌ای‌ها با تبريزی‌ها، بروجردی‌ها با خر‌م‌آبادی‌ها و امثال اين کم نداريم. تو مقياس جهانی هم تفاوت عميق فرهنگی فرانسوی‌ها و انگليسی‌ها و دشمنی‌ ديرينه‌شان (از زمان به آتش کشيده شدن ژاندارک توسط انگليسی‌ها و شکست ناپلئون در واترلو) ظاهرا حتی با کمک‌های انگليسی‌ها به فرانسوی‌ها طی جنگ جهانی دوم از بين نرفته و دستمايه آثار و جوکهای مختلف می‌شود.&lt;br /&gt;«يک سال در گه» (A Year in the Merde، نام کتاب کنايی است. Merde در فرانسه معنی Shit در انگليسی را می‌دهد) داستان يک جوان انگليسی را تعريف می‌کند که برای انجام پروژه‌ای به پاريس می‌رود و بلاهای مختلفی سرش می‌آید. او از نزديک شاهد فرهنگ عجيب فرانسوی از جنبه‌های گوناگون است:‌ از سياست‌شان گرفته تا روابط فردی بين آدمها تا خرابکاری‌های سگها در خيابانها («تعداد سگهای خيابانهای پاريس از تعداد سربازهای آمريکا در عراق بيشتر است»). «استيون کلارک» در ابتدا با هزينه خودش کتاب را با تيراژ ۲۰۰ تا چاپ کرد و وقتی کارش گرفت ناشر پيدا کرد و کتابش وارد فهرست پرفروش‌ها شد.&lt;br /&gt;نثر کتاب به شکل يکدستی (واقعا داره بعضی کلمه‌های فارسی يادم می‌ره. واسه اين قيد، رفتم توی ديکشنری معنی consistently رو نگاه کردم!!!) کنايی و گزنده است. نويسنده لحن طنزآلودی دارد که گرچه منحصربه فرد نيس و شبيه‌اش را زياد ديده‌ايم ولی می‌تواند خواننده را بخنداند (حتی با طنز بعضا انگليسی‌اش). نثر کتاب به شکلی است که نمی‌شود از درونش مثال آورد و بايد طنزش در بستر داستان درک شود ولی در کل اشاراتش به اعتصاب‌های بی‌مورد صنف‌ها (کارگران شهرداری اعتصاب می‌کنند تا مدل جاروهايشان عوض شود، ژورناليست‌ها اعتصاب می‌کنند چون کانديداهای انتخابات خسته‌کننده‌اند...)، کثيف بودن شهر (گويا Dyslexia يک نوع خاص کوری است. راوی می‌گويد که به shitlexia مبتلا است که چشمانش خرابکاری سگها را در خيابان نمی‌بيند و دائم پايش را در آن فرو می‌برد)، قديمي بودن بعضی محله‌های پاريس (وقتی می‌خواهد يک اتاق زيرشيروانی را اجاره کند تکه روزنامه‌ای در گوشه‌ای می‌بيند که رويش تيتر زده «ناپلئون از دنيا رفت!») و تصور دختران فرانسوی از انگليسی‌ها (که آنها را مثل «هيو گرنت» دست و پا چلفتی و شق و رق می‌بينند) جالب و خواندنی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گويا جناب نويسنده به سندرم دنباله‌نويسی و دنباله‌سازی که آفت جان آثار موفق است دچار شده و دو کتاب ديگر هم شبيه به همين کتاب نوشته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-1953188162640153337?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/1953188162640153337/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=1953188162640153337&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1953188162640153337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1953188162640153337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='يک سال در ...'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R1xUSP6srlI/AAAAAAAAAKM/-9jKggJ8LD8/s72-c/merde.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8877088826301761931</id><published>2007-11-24T13:48:00.000-08:00</published><updated>2007-11-24T13:54:04.690-08:00</updated><title type='text'>بده بده من کار کار</title><content type='html'>به مناسبت اينکه اين روزها شديدا در جستجوی کار هستم تفالی می‌زنيم به دنيای سينما با همين مضمون:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R0idYqwJjGI/AAAAAAAAAKE/l6us7R4cb58/s1600-h/mondays.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R0idYqwJjGI/AAAAAAAAAKE/l6us7R4cb58/s320/mondays.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5136528422134713442" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. در فيلم اسپانيايی «دوشنبه‌ها زير آفتاب» سه تا رفيق جوان که به تازگی از کار بيکار شده‌اند (يکی‌شان با بازی «خاوير باردم» در يکی از بهترين نقش‌آفرينی‌هايش) به شدت در جستجوی کار هستند. آنها در يک شهر بندری زندگی می‌کنند و خواه‌ناخواه به دنبال کار يدی هستند. يکی‌شان بخاطر اينکه سنش زيادتر است يکی دو بار رد می‌شود. وقتی برايش يک موقعيت جديد پيش می‌آيد قبل از مصاحبه برای کار موهايش را رنگ می‌کند تا سفيدی‌ها را بپوشاند. در صف انتظار، استرس و دلهره باعث می‌شود عرق کند. در حالی که فقط چند دقيقه مانده نوبتش بشود می‌بيند که رنگ مويش همراه با عرق از گردنش در حال فرو ريختن است. اين موقعيت به ظاهر کميک، تلخی اورگانيکی با خودش دارد و چهره هراسان مرد هم آن را تشديد می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R0idQqwJjFI/AAAAAAAAAJ8/KcjCKSUvXdI/s1600-h/axe.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R0idQqwJjFI/AAAAAAAAAJ8/KcjCKSUvXdI/s320/axe.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5136528284695759954" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. در فيلم فرانسوی «تبر» ساخته «کنستانتين کاستاگاوراس» مردی (اين بار از طبقه متوسط) به شدت دنبال کار است تا بتواند خرج خانواده‌ نيمه مرفهش را دربياورد. وقتی متوجه رقابت شديد و بازار راکد کار می‌شود دست به کاری به شدت عملگرايانه می‌زند:‌ سعی می‌کند رقبايش را به شکل فيزيکی حذف کند. چون با بقيه کانديداها هيچگونه رابطه‌ای نداشته پليس نمی‌تواند نقش او را در قتل آنها بيابد و خلاصه بعد از کش و قوس‌های فراوان، شغل ايده‌آل‌اش را به‌دست می‌آورد. صحنه آخر خيلی خوب است. وقتی همه‌چيز روبراه شده و در يک بار نشسته و مشغول نوشيدن است، متوجه می‌شود دو تا چشم او را می‌پايد. وقتی دقت می‌کند می‌بيند زنی در فاصله يکی دو متری تنها نشسته و با نگاهی توام با تنفر او را نگاه می‌کند. خودش خوب می‌داند آن زن هم احتمالا يک انسان در جستجوی کار است که شايد چشم به موقعيت او دوخته است... وقتی شکارچی خود طعمه می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين چند روز زياد ياد اين دو تا فيلم می‌افتم. خدا به داد برسه خلاصه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8877088826301761931?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8877088826301761931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8877088826301761931&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8877088826301761931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8877088826301761931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/11/blog-post_24.html' title='بده بده من کار کار'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/R0idYqwJjGI/AAAAAAAAAKE/l6us7R4cb58/s72-c/mondays.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6481886006273218682</id><published>2007-11-12T13:42:00.000-08:00</published><updated>2007-11-12T13:48:40.779-08:00</updated><title type='text'>اگر ديدی پيری بر درختی تکيه کرده...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RzjJpbV5RDI/AAAAAAAAAJs/3LQNLvjEryc/s1600-h/balthus+therese+revant.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RzjJpbV5RDI/AAAAAAAAAJs/3LQNLvjEryc/s320/balthus+therese+revant.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5132073488940090418" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="font-style:italic;"&gt;قضيه اين دختر کوبايی که پشت تو، يعنی پروفسور هوس، را زمين زده چيست؟ خون او را می‌نوشی؟ [...] او می‌گويد من را پرستش کن. راز الهه خونين را بپرست و تو می‌پرستی. هيچ‌چيزی جلودارت نيست. آن را ليس می‌زنی. مصرف می‌کنی. هضم می‌کنی. اين اوست که در تو دخول کرده. بعدش چه می‌شود ديويد؟ ليوانی از ادرارش؟ چقدر ديگر مانده که مدفوعش را مصرف کنی؟ من مخالف اين کارها نيستم چون غيربهداشتی هستند. من مخالف اين کارها نيستم چون مشمئزکننده‌اند. مخالفم چون اين يعنی عاشق شدن. دغدغه‌ای که همه دنبالش هستند: «عشق». مردم فکر می‌کنند با عاشق شدن به تماميت می‌رسند؟ وحدت افلاطونی روح. ولی من طور ديگری فکر می‌کنم. من می‌گويم قبل عاشق شدن تو تماميت داری. عشق تو رو خرد می‌کند. او يک جسم خارجی بود که به تماميت تو وارد شد و تو يک سال و نيم تقلا کردی که وجود او را در خودت وارد کنی.»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ضرب‌المثلی فرانسوی می‌گويد «اگر جوانی می‌دانست، اگر پيری می‌توانست». اين ناهمزمانی دانستن و توانستن، دو ايده‌آل بشری، هميشه خودش را در بستر درام داستانی نشان داده. روابط عاشقانه پير و جوان همواره مورد علاقه هنرمندان بوده و خصوصا با بالاتر رفتن سن هنرمند اين اشتياق طبيعی‌تر و خلاقانه‌تر شده و هنرمند با ديدن تصوير خودش در پير عاشق پيشه بهتر می‌تواند چنين روابطی را به تصوير بکشد. بعضا اين رابطه خود را در چارچوب دختر نوجوان و مرد ميانسال/پير قرار می‌دهد (همچون لوليتای نابوکوف يا کتاب اخير مارکز که با تمام احترامی که برای مارکز قائلم به نظرم يک فاجعه ادبی بود). اين تيپ روابط فرويدی بيشتر از آنکه يک رابطه دوطرفه باشد به نوعی سوءاستفاده مرد جاافتاده از معصوميت کودکانه طرف کوچکتر تبديل می‌شود. ولی با بالاتر رفتن سن دختر، رابطه شکل جديد پيدا می‌کند. عشق دختر دانشجو و استاد جاافتاده يک کهن‌الگوی آشناست که در همه فرهنگ‌ها ملموس است و مابه‌ازای خارجی هم زياد دارد. دختر جوان جويای نام ايده‌آل خود را در مرشد پير دنياديده مشهور و احيانا ثروتمند می‌بيند و پيرمرد با برقراری رابطه با دختری که معمولا يک سوم خودش در دنيا زندگی کرده به سايه مرگ دهن‌کجی می‌کند. «هيولا»ی جويس کارول اوتس و «حيوان محتضر» فيليپ راث دو نمونه از اين ادبيات هستند که اولی از زبان دختر و دومی از زبان پيرمرد نقل می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RzjJ3LV5REI/AAAAAAAAAJ0/3U-nm4ndChA/s1600-h/ipa00231.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RzjJ3LV5REI/AAAAAAAAAJ0/3U-nm4ndChA/s320/ipa00231.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5132073725163291714" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف از اين نوشته معرفی کتاب تقريبا شاهکار «فيليپ راث» است. اين کتاب ۱۶۰ صفحه‌ای به نوعی يک موخره بر سه‌گانه مشهورش (علف‌زار آمريکايی، من با يک کمونيست ازدواج کردم، ننگ بشری) تلقی می‌شود که به‌طور فشرده‌ای قصه عشق يک منتقد ادبی مشهور با يک دختر دانشجوی کوبايی پناهنده را تعريف می‌کند. کتاب به شکل نامحسوسی بين تعریف صريح قصه، رابطه سرد راوی با پسرش، آزادی‌های جنسی دهه ۶۰ و ۷۰، نقد آمريکای بعد جنگ ويتنام و رابطه راوی با دوستانش و معشوقه‌های قبلی سوييچ می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نثر «راث» به شدت شيرين، قوی، نوستالژيک و پرپيچ‌وتاب است، مخصوصا وقتی راجع به حسرتش به جوانی و نگرانی‌اش از اينکه پسرهای جوان معشوقه‌اش را از او بگيرند حرف می‌زند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;«از کجا می‌دانم که مردی جوان او را با خود خواهد برد؟ چون من خودم زمانی همان مرد جوانی بودم که همين کار را می‌کرد.»&lt;br /&gt;«نمی‌توانی او را تصور کنی در خيابان، در مغازه، در مهمانی، کنار ساحل بی‌آنکه مردی از سايه بيرون بيايد. شکنجه پورنوگرافيک: ديدن کسی ديگر که کاری را می‌کند که زمانی خودت می‌کردی.»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بيشتر از اين نمی‌خواهم درباره اين رمان بنويسم ولی به شدت خواندنش را توصيه می‌کنم. البته اگر صراحت لهجه نثر اذيت‌تان نمی‌کند چون هضم بعضی توصيفاتش ممکن است برای کسانی که به ادبيات بهداشتی کلاسيک عادت دارند مشکل باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانويس: نقاشی بالا اثر «بالتوس» (‌‌‌Balthus) است. در کتاب، راوی يک جا اشاره می‌کند که معشوقه‌های جوانش انگار از دل نقاشی‌های بالتوس بيرون آمده‌اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6481886006273218682?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6481886006273218682/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6481886006273218682&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6481886006273218682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6481886006273218682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='اگر ديدی پيری بر درختی تکيه کرده...'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RzjJpbV5RDI/AAAAAAAAAJs/3LQNLvjEryc/s72-c/balthus+therese+revant.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-1004221797517703667</id><published>2007-10-16T18:34:00.000-07:00</published><updated>2007-10-16T20:51:43.337-07:00</updated><title type='text'>تمام سهم يک ملت ز دنيا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RxVnP_R531I/AAAAAAAAAJk/_j6dEj_xoag/s1600-h/Satrapi-Persepolis1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RxVnP_R531I/AAAAAAAAAJk/_j6dEj_xoag/s320/Satrapi-Persepolis1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122113675586035538" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تنها فيلمی که بين فيلمهای جشنواره دو بار ديدم «‍‍پرسپوليس» بود. معمولا هر سال يک بار اين اتفاق می‌افتد که فيلمی را دو بار ببينم (دو سال پيش «پنهان» (Cache) و سه سال پيش «ماچوکا» (Machuca)). در نهايت «پرسپوليس» جایزه بهترین فيلم به انتخاب تماشاگران را گرفت که اقبال عمومی فيلم را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;پرسپوليس فيلم خيلی خوبی است نه بخاطر اینکه همذات‌پنداری من و نسل من را برانگيخته و نه بخاطر شور و احساسات ميهن‌پرستانه (که البته هر دو در علاقه وافرم به فيلم سهم عظيمی دارند) بلکه پرسپوليس خوب است چون فارغ از تمام جنبه‌های فرامتنی (meta-context) يک اثر سينمايی قوی است. کارگردان (يا کارگردانان) نشان داده‌اند فرق مدیوم سينما را با مديوم ادبيات می‌دانند (وگرنه فيلمش چيزی می‌شد مثل اقتباس‌های متحرک از کتابهای مصور تن‌تن). قصه‌گوی فيلم بلد است که در مدت محدود ۹۵ دقيقه قصه چند دهه از زندگی خودش به همراه بستر سياسی-فرهنگی-اجتماعی مکان زندگی‌اش (خواه ايران و خواه اتريش) را تعريف کند به شکلی که مخاطب ايرانی و غيرايرانی را کاملا درگير کند. فيلم (مثل کتاب مرجعش) نه پز روشنفکری می‌دهد نه ادعای بيانيه سياسی دارد، صرفا جستاری صادقانه است در زوايای پنهان و پيدای زندگی يک دختر در ايران.&lt;br /&gt;تلاشهای زيادی شده که اين فيلم يک اثر سياسی و شعاری جلوه داده شود. کتاب «پرسپوليس» هيچوقت ادعای کمک به سرنگونی هيچ رژيمی را ندارد و هيچگونه مانيفست سياسی نمی‌دهد بلکه بيشتر به آثار نويسندگان متفکر در تبعيد شبيه است: همچون کارهای نابوکوف نوستالژيک و ميهن‌دوستانه و مثل آثار کوندرا شرح حال زندگی دورشده‌های از وطن است. بهرحال «پرسپوليس» با نظام فعلی ايران مهربان نيست همانطور که با نظام قبلی مهربان نيست و همانطور که با زبان طنز امپرياليسم غربی و برخی از ايسم‌های ديگر فلسفه اروپا را به انتقاد می‌گيرد. «مرجان ساتراپی» (نويسنده و يکی از کارگردانان) حتی با خودش هم بی‌رحمانه برخورد می‌کند‌ و ابايی ندارد که عيوب خود را با بينندگان (و خوانندگان) خود در ميان بگذارد (دو مثال واضح: وقتی از روی شرمساری خود را  فرانسوی می‌نامد و وقتی برای فرار از دست مامورين امربه‌معروف، يک مرد بی‌گناه را قربانی می‌کند). اصلا همين صداقت يکی از دلايل دوست‌داشتنی‌تر شدن «پرسپوليس» است. بهرحال همه ما فرزندان خطاکار آدم و حوا هستيم (داروينيست‌ها لطفا دعوا راه نندازيد!). در مجموع شايد بشود گفت پرسپوليس با آرمانهای کمونيسم کمی مهربان‌تر است که (فارغ از اينکه ايده‌آل‌های چپی امروزه در کجای دنيا ايستاده‌اند) بايد به خالق يک اثر اتوبيوگرافی حق اين را داد که به اعتقادات اطرافيانش (و شايد هم خودش) که جانشان را پای آرمان‌شان گذاشتند احترام بگذارد و کمی قلمش را جانبدارانه بچرخاند.&lt;br /&gt;مينی‌ماليسم در «پرسپوليس» در اوج خودش است. هر قاب (frame) فيلم تنها چند حرکت ساده قلم است و تمام زوايد محو شده‌اند ولی همين چند خط بيننده را درگير می‌کنند و بيننده ايرانی را حتی نوستالژيک. تاثير فيلم چنان است که در بعضی از صحنه‌های فيلم وقتی هنگام رانندگی شخصيت‌های فيلم در خيابان در ته تصوير دو خط اريب عمود بر هم را می‌بينیم ناخودآگاه ياد کوه دماوند و شکوهش می‌افتيم. شعارهای در خيابان بخاطر برهنگی اطرافشان تاثيری دوچندان دارند. بار دوم که فيلم را ديدم توجهم به جزييات بيشتر بود. اکثر حالات چهره‌ها و تغييرات‌شان و اکثر اشيايی که در قاب ديده می‌شوند قرار است حس يا پيام يا اطلاعاتی را منتقل کنند و همه چيز کنترل‌شده است. بعد  از يکی دو اتفاق تلخ يک اتفاق يا نکته شيرين است و مخاطب هيچگاه احساس خستگی يا ناراحتی بيش از حد نمی‌کند. اطلاعات به فشرده‌ترين شکل ممکن داده می‌شود و بيننده خارجی را با تماشاگر ايرانی خيلی زود همراه می‌کند. با اينکه معمولا در اتوبيوگرافی هدف تعريف زندگی يک شخص است و عناصر روايی و موتيف‌ها خيلی مهم نيستند ولی اينجا توجه سازندگان اثر به استعارات و متافورها زياد بوده و در طی فيلم تم‌های تکرارشونده زيادی وجود داشت بدون اينکه فيلم در نهايت پرادعا يا متظاهرانه جلوه کند.&lt;br /&gt;تماشای «پرسپوليس» مثل نوشيدن اسپرسوی داغ است، تلخ ولی لذت‌بخش...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-1004221797517703667?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/1004221797517703667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=1004221797517703667&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1004221797517703667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1004221797517703667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='تمام سهم يک ملت ز دنيا'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RxVnP_R531I/AAAAAAAAAJk/_j6dEj_xoag/s72-c/Satrapi-Persepolis1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-7380134437044689622</id><published>2007-09-29T01:16:00.000-07:00</published><updated>2007-10-13T15:01:46.535-07:00</updated><title type='text'>اندر احوالات جشنواره بين المللی فيلم ونکوور</title><content type='html'>من تا آخر جشنواره ونکوور نمی‌رسم پست غير جشنواره‌ای بکنم. توی همين پست، فيلمهايی رو که می‌بينم هر شب امتياز می‌دم و خيلی تلگرافی راجع‌بهشون می‌نويسم. فيلمهايی هم که برنامه دارم روز بعدش ببينم می نويسم. اگر می خواين بريد خبرم کنيد. فيلمهايی که اضافه می‌شن بالای قبلی‌ها هستند. در ضمن بخاطر تسريع در نوشتن (ترجمه اسامی فيلمها و معادل‌نويسی برای نام‌های خارجی) همه چيز رو به انگليسی می‌نويسم.&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Go Go Tales 4/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Outsourced 6/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Flight of the Red Balloon 6/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I Served the King of England 7/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Last Mistress 8/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A Band's Visit 7/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bliss 7/10 :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 Months, 3 Weeks &amp; 2 Days 7/10&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Fados 7/10 : Almost about 10-15 clips of Fado music, a gipsy kind of music that was invented two centuries ago, very Spanish, no plot at all.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Persepolis 8/10 : Great adaptation, good sense of humor, a little bit biased and darker than the source material, &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Edge of Heaven 7/10 : Honest, the gimmick is used before, lots of chance encounters, gives you a good feeling at the end though, realist characters (most of them).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;One Hundred Nails 6/10 : a film of atmosphere, I wouldn't say boring but would have been better if it was shorter, nice imagery, good use of stereotypes, good beginning that doesn't match the body of the movie.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Empties 8/10 : Great Czech movie from the director of Kolya, good sense of humor, involving, lots of sub-plots that all pay off at the end, likable character especially the main protagonist.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Diving Bell and the Butterfly 9/10 : Great visualistic idea coherent with the theme, sensational but never manipulative, good pace, proves that even a frequently tried subject matter can be novel under a new light.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Forbidden Lie$ 9/10 : Fabulous, shows that a documentary can be as thrilling as a fiction film, you should see it for yourself.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Terror's Advocate (Barbet Shroeder) 6/10 : Documentary about a controversial lawyer, good subject matter, too long for its own good, getting into some unnecessary details, good juxtaposition of different viewpoints, my favorite quote: "Interviewer:   Would you defend Hitler? Verges (the lawyer): yes, I even would defend Bush!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Goya's Ghosts (Milos Forman) 6/10 : Sadly shows how a brilliant crew, excellent cast and good historical material can fail to produce a satisfactory film, Good production design, bad story and pool character arks, unlikable characters, promising credits.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 Years (Jean-Pascal Hattu) 4/10 : Way too ambitious for the talent of its director, unconvincing, shallow (pretends to be deep though), good end credit sound track (who is the singer?), unbelievable characters.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Import Export (Ulrich Seidl) 7/10 : austere realism, makes you sympathize with the characters, sad and cruel, graphic depiction of defenseless women's predicament.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Dans la Ville de Sylvie (Jose Luis Guerin) 7/10 : a simple one-line plot stretched into a feature-length movie, visually dazzling, scarce dialog, beautiful girls, poetic atmosphere, kinda experimental.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Before the Devil Knows You Are Dead (Sidney Lumet) 6/10 : What was the point of making this movie for someone who has Dog Day Afternoon in his ouevre?, quite similar structurally to Kubrick's masterpiece "The Killing", the time shifting gimmick doesn't bring much into the movie, some good sequences, character motivations not satisfactory of at least vague.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Jellyfish (Shira Geffen and Etgar Keret) 7/10 : a multi-narrative story, some subplots are under-developed, good imagery at some points, good sense of humor, the character arcs for some characters are not believable, good effort for a first-time director.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Redacted (Brian De Palma) 7/10 : meant to be realistic, it is realistic at some points, moving and shocking, made up of some true clips on the internet, the message is clear: war is a bad thing.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Help me Eros (Kang-sheng Lee) 5/10 : I've had enough of these semi-artistic Eastern films, not new at all despite all effort.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Counterfeiters (Stefan Ruzowitzky) 8/10 : German cinema must be revered these days, another surprise, true story of a Jewish counterfeiter who gives service to Nazis, moral dilemmas, realism, good story.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Savages (Tamara Jenkins) 6/10 : Conventional melodrama about a middle-aged brother and sister who come to terms when they feel obliged to nurse their old father, good perf by Philip Seymour Hoffman, some laughs here and there, not deep and involving as it tries to.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ploy (Pen-Ek Ratanaruang) 7/10 : I'm not sure to give it 7 or 8 out of 10, elegant mood, good pacing, artistic mise-en-scene, bad action at the end, some quibbles on some sequences, well-done dreamy state.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Jane Austen Book Club (Robin Swicord) 7/10 : Based on a popular novel, great sense of humor, predictable story, good pace.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Caramel (Nadine Labaki) 8/10 : A surprise from Lebanon, Story of a  group of young Lebanese women, Laugh out loud and sometime contemplative, very smart, great acting from most of the cast.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10+4 (Mania Akbari) 6/10 : Autobiographical story of Mania Akbari who directs and stars in it, sad, semi-documentary, Sometimes playing with Kiarostami's style becomes annoying, honest.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Atonement (Joe Wright) 5/10 : Based on the best-selling novel of Ian McEwan, surprisingly predictable, British accent, strong production design and good imagery, very classic for a modern writer and the adaptation doesn't help either, poor flashbacks, occasional good sequences.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Girl Cut in Two (Claude Chabrol) 6/10 : The story of an old writer falling in love with a young woman, conventional, brilliant performance by Benoit Magimel (thanks God Juliet Binoche is finally married someone up to par!), I never understood why Chabrol is a big name in French cinema!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lust, Caution! (Ang Lee) 9/10 : Another gem from Lee, great cinematography, brilliant editing, fabulous acting, amazing direction, acceptable story, good pace (you never feel it's 150 minutes), perfect sex and inherent to plot, could have better ending though.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Alice's House (Chico Teixeira) 7/10 : Dysfunctional families, extra-marital relationships, stressful, sad, good acting.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-7380134437044689622?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/7380134437044689622/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=7380134437044689622&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7380134437044689622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7380134437044689622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/09/blog-post_29.html' title='اندر احوالات جشنواره بين المللی فيلم ونکوور'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-4958639515615288834</id><published>2007-09-21T09:10:00.000-07:00</published><updated>2007-09-21T09:12:13.215-07:00</updated><title type='text'>باز هم جشنواره فيلم ونکوور</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RvPtPvR530I/AAAAAAAAAJc/47LYZbTdjYQ/s1600-h/viff.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RvPtPvR530I/AAAAAAAAAJc/47LYZbTdjYQ/s320/viff.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5112690856641027906" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مدتيه که می‌خوام اينجا درباره فيلمهای مهم جشنواره ونکوور (۲۷ سپتامبر تا ۱۲ اکتبر) بنويسم ولی وقت نمی‌کنم. بهرحال هنوز هم دير نشده و يه هفته‌ای به شروع جشنواره زمان هست. در ضمن اگر ونکوور هم نيستيد نگاهی به اين مطلب بندازيد بهرحال شايد فيلمها گيرتون اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. ‍پرسپوليس (Persepolis)&lt;br /&gt;- ساخته شده از روی يک کتاب مصور محبوب.&lt;br /&gt;- مرجان ساتراپی داستان زندگی‌اش را به شکل مصور درآورده بود و حالا به کمک يه کارگردان فرانسوی فيلم انيميشنی از روی آن ساخته.&lt;br /&gt;- جذاب‌ترين برای ما ايرانی‌ها.&lt;br /&gt;- همين پريروز فرانسه،‌ رسما پرسپوليس را به عنوان نماينده کشورش به اسکار فرستاد. احتمال نامزدی اسکار خيلی بالاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. پلوی (Ploy)&lt;br /&gt;- فيلمی از يک کارگردان سرشناس تايلندی&lt;br /&gt;- تاثيری که دختری جوان روی رابطه يک زن و شوهر می‌گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳. معشوقه پير (Une Vieille Maitresse)&lt;br /&gt;- فيلمی به کارگردانی «کاترين بريا» (رومانس، دختر چاق ...) و بازی ايژيا آرجنتو.&lt;br /&gt;- هردوی اينها به جنجالی بودن در صحنه سينمای هنری و مستقل شهرت دارند.&lt;br /&gt;- ولی ظاهرا اين فيلم با سبک مرسوم هر دو متفاوته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴. دقت! شهوت (Lust, Caution)&lt;br /&gt;- از «آنگ لی» کارگردان مستعد «کوهستان بروکبک».&lt;br /&gt;- برنده جايزه شير طلايی ونيز.&lt;br /&gt;- تونستم اين فيلم رو قبل جشنواره ببينم. تقريبا همه عناصر فيلم خوب و کم‌اشکال هستند و با اينکه زمان فيلم دو ساعت و نيم است آخرش احساس خستگی نمی‌کردم. هرچند با اين همه، «لی» نتونسته به بلوغ و پختگی شاهکارش، «کوهستان بروکبک» نزديک بشه.&lt;br /&gt;- صحنه‌های سکس باعث شده اين فيلم توی آمريکای شمالی درجه NC-17 بگيره. واقعا هم سکس‌اش بی‌پرده است. اگه اذيت‌تون می‌کنه بی‌خيالش بشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵. چتر دريايی (Jellyfish)&lt;br /&gt;- فيلمی اسراييلی و تحسين شده در کن و برنده جايزه دوربين طلايی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶. ارواح گويا (Goya's Ghosts)&lt;br /&gt;- فيلمی از «ميلوش فومن» کارگردان تحسين شده «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» و «آمادٰ‌ئوس».&lt;br /&gt;- با بازی «خاوير باردم» (رابرت دونيروی اسپانيا؟) و «ناتالی پورتمن» هميشه دوست‌داشتنی.&lt;br /&gt;- داستان زندگی فرانچسکو گويا نقاش مشهور اسپانيايی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷. دختر دو تکه (The Girl Cut in Two)&lt;br /&gt;- به قول منتقدی «کلود شابرول»‌ هم مثل «وودی آلن»‌ نمی‌تونه يک سال فيلم نسازه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸. لبه بهشت (The Edge of Heaven)&lt;br /&gt;- از «فاتح اکين» کارگردان تحسين شده «Head-on»&lt;br /&gt;- باز هم موضوع رابطه آلمانی‌ها با ترک‌های مهاجر&lt;br /&gt;- برنده جايزه بهترين فيلمنامه کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹. حباب غواصی و پروانه (The Diving Bell and the Butterfly)&lt;br /&gt;- برنده جايزه بهترين کارگردانی در کن&lt;br /&gt;- ساخته شده از دفترچه خاطرات يک آدم فلج (که فقط پلکش تکون می‌خورده و برای هر حرف خاطراتش بايد پلک چشمش رو چند بار باز و بسته می‌کرده).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰. قبل از اينکه شيطان بفهمد مرده‌ايد (Before the Devil Knows You Are Dead)&lt;br /&gt;- از سيدنی لومت («بعدازظهر سگی» و «دوازده مرد خشمگين»)&lt;br /&gt;- به همراهی گروهی از بازيگران مشهور.&lt;br /&gt;- سرقت از يک جواهرفروشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۱. تاوان (Atonement)&lt;br /&gt;- فيلمی از «جو رايت» کارگردان جوان «غرور و تعصب»&lt;br /&gt;- با بازی «کيرا نايتلی»&lt;br /&gt;- از روی رمان معروف «ايان مک‌ايوان»&lt;br /&gt;- رومانس در بستر جنگ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۲. چهار ماه، سه هفته و دو روز (Four Months, Three Weeks &amp; Two Days)&lt;br /&gt;- فيلم رومانيايي برنده نخل طلای امسال کن&lt;br /&gt;- ديدن اين فيلم رو از دست نديد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۳. Redacted&lt;br /&gt;- فيلمی آمريکايی به کارگردانی «برايان دی پالما» که در جشنواره ونيز اشک بعضی از منتقدان را درآورد.&lt;br /&gt;- داستان واقعی يک گروه سرباز آمريکايی که به يک دختر عراقی تجاوز و خانواده‌ش رو قتل‌عام می‌کنند.&lt;br /&gt;- شير نقره‌ای ونيز رو برد ولی بعضی‌ها هم به احساسات‌گرايی افراطی محکومش کرده بوند.&lt;br /&gt;- منتقدان در ونيز ده دقيقه به‌طور ايستاده برای فيلم کف زدند.&lt;br /&gt;- ساختار نيمه مستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۴. فرشته سنگی (The Stone Angel)&lt;br /&gt;- فيلمی کانادايی با بازی «الن برشتاين» (مرثيه‌ای برای يک رويا).&lt;br /&gt;- پسری به همراه همسرش مادرش را می‌خواهد به خانه سالمندان بفرستد ولی قبل از آن مادر از خانه فرار کرده و گذشته‌اش را مرور می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۵. وکيل مدافع وحشت (Terror's Advocate)&lt;br /&gt;- فيلمی از کارگردان قديمی «باربت شرودر»&lt;br /&gt;- مستندی راجع به داستان واقعی وکيلی که از جنايتکاران نازی جنگ جهانی دفاع می‌کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينها فقط مشتی از خروار صدها فيلم جشنواره امسال بود. ضمنا بعضی از اينها بعدا اکران عمومی می‌شن و اگر نديديد هم احتمالا می‌تونيد بعد ببينيد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-4958639515615288834?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/4958639515615288834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=4958639515615288834&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4958639515615288834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4958639515615288834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/09/blog-post_21.html' title='باز هم جشنواره فيلم ونکوور'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RvPtPvR530I/AAAAAAAAAJc/47LYZbTdjYQ/s72-c/viff.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3333857308313959032</id><published>2007-09-06T22:00:00.001-07:00</published><updated>2007-09-06T22:00:50.695-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پاواروتی هم رفت. بعد از غولهای سينما نوبت اين غول موسيقی بود که بره اون دنيا. اميدوارم ديگه فرشته مرگ غولهای ادبيات رو بی‌خيال شه. نمی‌دونم چرا يه حس بدی هی داره بهم می‌گه تا آخر ۲۰۰۷ مارکز هم می‌ره...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3333857308313959032?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3333857308313959032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3333857308313959032&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3333857308313959032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3333857308313959032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/09/blog-post_06.html' title=''/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-8399475885850383828</id><published>2007-09-03T12:18:00.000-07:00</published><updated>2007-09-03T13:21:59.089-07:00</updated><title type='text'>در جستجوی پدر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxsqRkeNLI/AAAAAAAAAJU/Fmx6esZ14n4/s1600-h/amours.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxsqRkeNLI/AAAAAAAAAJU/Fmx6esZ14n4/s320/amours.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106075551057982642" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;کارگردان بداخلاق فرانسوی، «موريس پيالا»، که خودش را بهترين کارگردان فرانسه می‌دانست (جدا اگر کسی نظر غير از اين داشت شاکی می‌شد) فيلمی فوق‌العاده داره به اسم «برای عشق‌مان» (A Nos Amourُs، روی ترجمه اسم مطمئن نيستم البته). فيلم راجع به بلوغ دختر جوانی است که نقشش را «سندرين بونر» بازيگر تازه‌وارد آن دوران بازی می‌کند. نقش پدر هم با خود «موريس پيالا» است. ناگهان به شکل غيرمنتظره‌ای پدر تصميم می‌گيرد خانواده‌اش را ترک کند و دخترش را به همراه برادر و مادر تنها بگذارد. برادر نمی‌تواند برای دختر هيبت پدر را داشته باشد و دخترک سعی می‌کند در آغوش پسرهای خام و سطحی دوروبرش جای خالی پدر را پر کند (فرويد قربونت برم که همه‌جا هستی!) و در يک چرخه خودتخريبی و بی‌بندوباری فرو می‌رود و در انقلاب جنسی آن دوران غرق می‌شود. بازگشت غيرمنتظره پدر در پايان فيلم (که در فيلمنامه نبود و حتی بازيگران هم نمی‌دانستند که پيالا قرار است در اين صحنه وارد شود) هم خيلی دوست‌داشتنی است.&lt;br /&gt;خلاصه اينکه ديالوگ زير درست قبل ناپديد شدن پدر بين پدر و دختر ردوبدل می‌شود. صميميت ظریف، نهفته و بدون اغراقی که بين آن دو در اين صحنه هست را، مخصوصا وقتی پدر در مورد چال صورت دخترش صحبت می‌کند، خيلی دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(دختر از پيش دوست‌پسرش ديروقت به خانه برگشته و متوجه می‌شود پدرش هنوز بيدار است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اين وقت خونه اومدنه؟&lt;br /&gt;- گفتم که نصف شب.&lt;br /&gt;- ساعت يک شده. &lt;br /&gt;- خب حالا خيلی فرق نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rtxq1RkeNGI/AAAAAAAAAIs/GUxQnOY26nQ/s1600-h/VImage005.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rtxq1RkeNGI/AAAAAAAAAIs/GUxQnOY26nQ/s320/VImage005.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106073541013288034" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- پسره کيه؟&lt;br /&gt;- کدومشون؟&lt;br /&gt;- فکر کردی من احمقم؟ اسمش چيه؟&lt;br /&gt;- برنار.&lt;br /&gt;- برنار چی؟&lt;br /&gt;- برنار ترويس.&lt;br /&gt;- چکارس؟&lt;br /&gt;- رفته سربازی.&lt;br /&gt;- منظورم اينه که کارش چيه؟&lt;br /&gt;- برای عموش کار می‌کنه. با مادربزرگش زندگی می‌کنه.&lt;br /&gt;- (فکر می‌کند‌) می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟&lt;br /&gt;- (می‌خندد) می‌تونی منو الان در حال ازدواج ببينی؟&lt;br /&gt;- پس چرا می‌بينيش؟&lt;br /&gt;- فقط با هم بيرون می‌ريم. معنيش اين نيست که من می‌خوام باهاش ازدواج کنم. مگه نه؟ (پدر عينکش را برمی‌دارد و چشمانش را می‌مالد)‌ خسته به نظر می‌رسی. نمی‌خوای بخوابی؟&lt;br /&gt;- تو چی؟ مامانت فردا پدرت رو درمياره.&lt;br /&gt;- آره الان می‌رم. خسته‌ام. شب بخير (پدر را می‌بوسد) چشمات چی شده؟‌ زرده.&lt;br /&gt;- زرد؟&lt;br /&gt;- به خدا.&lt;br /&gt;- (پدر چشمانش را در آينه می‌بيند) خل شدی. همش سفيده. (روپوش‌اش را درمی‌آورد)‌ چند هفته اخير فرق کردی.&lt;br /&gt;- من؟ چطور؟&lt;br /&gt;- نمی‌دونم. ديگه نمی‌خندی.&lt;br /&gt;- من؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrChkeNHI/AAAAAAAAAI0/gMf2E6Icsxc/s1600-h/VImage006.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrChkeNHI/AAAAAAAAAI0/gMf2E6Icsxc/s320/VImage006.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106073768646554738" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- چيزی شده؟&lt;br /&gt;- هيچی.&lt;br /&gt;- قبلا خيلی بيشتر می‌خنديدی. همين يکی دو ماه پيش. الان بيحوصله‌ای.&lt;br /&gt;- نه بيحوصله نيستم. تصور خودته.&lt;br /&gt;- و با اين لجبازی‌ت بهم نمی‌گی چرا.&lt;br /&gt;- چيزی نيس بخدا.&lt;br /&gt;-‌ يه ماهه که عوض شدی.&lt;br /&gt;- آره؟‌ چرا زودتر به من نگفتی؟&lt;br /&gt;- زياد پيش نمياد با هم حرف بزنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrKxkeNII/AAAAAAAAAI8/94DA3ppynGY/s1600-h/VImage007.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrKxkeNII/AAAAAAAAAI8/94DA3ppynGY/s320/VImage007.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106073910380475522" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- آره ولی دليل نمی‌شه. تويی که داری عوض می‌شی. به نظر غمگين ميای.&lt;br /&gt;- غمگين نيستم خسته‌ام.&lt;br /&gt;- خيلی کار می‌کنی.&lt;br /&gt;- فکر کنم از اين خونه برم.&lt;br /&gt;- بری؟ کجا؟&lt;br /&gt;- به خودم مربوطه.&lt;br /&gt;- به اين فکر کردی که ما بايد چکار کنيم؟&lt;br /&gt;- راستش آره [مکث] برادرت رييس خانواده خواهد بود.&lt;br /&gt;- يه برادر کافی نيس.&lt;br /&gt;- بالاخره يه روزی می‌رسه که به اين نتيجه می‌رسی ديگه بسه. شايد اون روز برای من رسيده.&lt;br /&gt;- از اوضاع اينجا خسته‌ای؟&lt;br /&gt;- روزی می‌رسه که... آره خسته می‌شی.&lt;br /&gt;- يه زن ديگه داری. می‌دونم. مردم واسه همين می‌ذارن می‌رن.&lt;br /&gt;- خب آره. اين تو رو ناراحت می‌کنه؟&lt;br /&gt;- خب معلومه.&lt;br /&gt;- چرا واست مهمه؟&lt;br /&gt;- بالاخره پدرم هستی.&lt;br /&gt;- خب که چی؟ پدرت هستم. همين.&lt;br /&gt;- آره ولی [مکث] نمی‌تونم تو رو با زن ديگه‌ای مجسم کنم.&lt;br /&gt;- آره ولی تو چيزی نشنيدی.&lt;br /&gt;- حتما. ولی اينم نمی‌تونم تصور کنم که بذاری بری.&lt;br /&gt;- امشب من تو رو با برنار ترويس مجسم کردم.&lt;br /&gt;- آره؟‌ (می‌خندد)&lt;br /&gt;- (لبخند) فکر کردی پدر و مادر قوه تخيل ندارن؟&lt;br /&gt;- چرا.&lt;br /&gt;- از اين برنار خسته نشدی؟&lt;br /&gt;- نه. وگرنه باهاش بيرون نمی‌رفتم.&lt;br /&gt;- پس باهاش می‌ری؟&lt;br /&gt;- نه منظورم اينه که باهاش سينما نمی‌رفتم.&lt;br /&gt;- عجيب نيست که پدر و مادر هيچوقت با بچه ها در اين مورد حرف نمی‌زنن؟&lt;br /&gt;- درباره چی حرف نمی‌زنن؟&lt;br /&gt;- «اين»!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrVBkeNJI/AAAAAAAAAJE/g0cYyi-zUOQ/s1600-h/VImage008.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrVBkeNJI/AAAAAAAAAJE/g0cYyi-zUOQ/s320/VImage008.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106074086474134674" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- الان فقط يه دونه داری. اون يکی رو کی از دست دادی؟ (اشاره می‌کند به گونه دخترش) دو تا چال داشتی.&lt;br /&gt;- می‌دونم.&lt;br /&gt;- اون يکی کجا رفت؟&lt;br /&gt;- نمی‌دونم. خسته شد و رفت.&lt;br /&gt;- هر روز دارم باهات زندگی می‌کنم و متوجه اين نشده بودم. ولی نگران نباش با يه دونه هم باز خوبی. حالا برو بخواب. شب بخير.&lt;br /&gt;- بالاخره يه گفتگوی خوب داشتيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrdBkeNKI/AAAAAAAAAJM/1lh8Qyka-aI/s1600-h/VImage009.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxrdBkeNKI/AAAAAAAAAJM/1lh8Qyka-aI/s320/VImage009.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5106074223913088162" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-8399475885850383828?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/8399475885850383828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=8399475885850383828&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8399475885850383828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/8399475885850383828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='در جستجوی پدر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RtxsqRkeNLI/AAAAAAAAAJU/Fmx6esZ14n4/s72-c/amours.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2393224789632758721</id><published>2007-08-23T09:48:00.000-07:00</published><updated>2007-08-23T13:01:01.126-07:00</updated><title type='text'>خشم و هياهو برای يک مشت دلار</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rs3ndxkeNDI/AAAAAAAAAIU/AM-NDjGdaKQ/s1600-h/cormac-country.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rs3ndxkeNDI/AAAAAAAAAIU/AM-NDjGdaKQ/s320/cormac-country.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5101988451589174322" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;کتاب «پيرمردها کشوری ندارند» (No Country for Old Men) اثر «کورمک مک‌کارتی» را خواندم. مک‌کارتی پارسال بخاطر کتاب آخرالزمانی «جاده» (The Road) جايزه معتبر پاليتزر گرفته بود و همين امسال هم که برادران کوئن کتاب «پيرمردها...» اش را تبديل به فيلم کردند و در جشنواره کن شرکت دادند. عموما سبک مک‌کارتی را مشابه «ويليام فاکنر» می‌دانند (آقا نويسنده‌ای از نيمه دوم قرن بيستم وجود دارد که يا خودش يا ديگران يک‌جوری به فاکنر ربطش نداده باشند؟) و از او به عنوان يکی از مهمترين نويسنده‌های معاصر آمريکا ياد می‌شود. کتابش بد نبود هرچند چندان باب طبع من نبود. من معمولا با کتابهايی که سير فکری شخصيت‌ها را تعقيب نمی‌کنند و صرفا توصيف صحنه و ديالوگ هستند حال نمی‌کنم هرچند اين قالب برای اقتباس سينمايی عالی است (مقايسه کنيد با کتاب‌های کوندرا). طرح کلی داستان، قصه يک آدم معمولی است که تصادفا دو ميليون دلار پول که از يک معامله مواد مخدر به جا مانده پيدا می‌کند و گروه‌های مختلف تبهکار دنبالش می‌افتند و پليس نيز سعی می‌کند از او و همسرش حفاظت کند.&lt;br /&gt;با شناختی که از کوئن‌ها دارم فکر کنم فضای به شدت خشن و تگزاسی کتاب را خيلی خوب درآورده باشند. نقش‌آفرينی «خاوير باردم» هم در قالب يک جانی بالفطره روانی بايد جالب باشد.&lt;br /&gt;يک چيزی که توی خيلی از کتاب‌ها می‌بينم و نمی‌توانم خودم را متقاعد کنم که کار خوب يا بدی است اصرار نويسنده بر از بين بردن مرز بين ديالوگ و شرح صحنه است. معمولا به شکل مرسوم بايد جمله‌ای که از زبان شخصيت داستان نقل می‌شود از بقيه نثر متمايز باشد مثلا با گيومه يا يک خط افقی اول سطر يا حروف ايتاليک و امثال آن. ولی بعضی نويسنده ها نه تنها به ندرت اشاره می‌کنند که جمله از دهان کدام شخصيت خارج شده بلکه بين ديالوگ و توصيف صحنه هم تمايزی قائل نمی‌شوند که اين مساله باعث سردرگمی خواننده می‌شود. همين آقای مک‌کارتی و پير مرشدشون جناب فاکنر اين‌کاره هستند (ساراماگو هم همچين عادتی داشت بعلاوه اينکه ويرگول اينا هم تو کارش نبود). شايد هدف اين است که خواننده با دقت بيشتر متن را بخواند و بيشتر درگيرش شود. هرچيزی که هست به نظرم چنين ترفندهای فرامتنی به محتوا آسيب می‌رساند. کسی نظری دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دو قطعه از متن کتاب «پيرمردها...» را با ترجمه سريع خودم اينجا آورده‌ام. از زبان کلانتر ناحيه و به مخالب نامشخص نقل شده است. يک نگاهی بندازيد بد نيست:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی تلويحا همسرش را ستايش می‌کند:&lt;br /&gt;But she seen I wanted to so that's what we done. She's a better person than me, which I will admit to anybody that cares to listen. Not that that's sayin a whole lot. She's a better person than anybody I know. Period.&lt;br /&gt;People think they know what they want but they generally dont. Sometimes if they're lucky they'll get it anyways. Me I was always lucky. My whole life I wouldnt be here otherwise. Scrapes I been in. But the day I seen her come out of Kerr's Mercantile and cross the street and she passed me and I tipped my hat to her and got just almost a smile back, that was the luckiest.&lt;br /&gt;People complain about the bad things that happen to em that they dont deserve but they seldom mention the good. About what they done to deserve them things. I dont recall that I ever give the good Lord all that much cause smile on me. But he did.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدش من دوست دارم اين کار رو بکنم و همين کار رو کرديم. او نسبت به من آدم بهتری است، که اين رو به هرکس که برايش مهم باشد اذعان می‌کنم. البته نه اينکه با اين حرفم چيز خيلی زيادی گفته باشم. او از هرکسی که تا حالا شناخته‌ام بهتر است. نقطه.&lt;br /&gt;مردم فکر می‌کنند می‌دانند چه می‌خواهند ولی عموما اينطور نيست. بعضی اوقات اگر خوش‌شانس باشند به‌هرحال به آن می‌رسند. من هميشه خوش‌شانس بوده‌ام. در غير اينصورت الان اينجا نبودم. چه مخمصه‌هایی رو رد کردم. ولی روزی که او را ديدم که از مغازه خارج شد و از خيابان عبور کرد و کلاهم را به احترامش برداشتم و او در جواب تقريبا لبخند زدُ بزرگترين شانس زندگی من بود.&lt;br /&gt;مردم از اتفاقات بدی که برايشان می‌افتد شکايت دارند و می‌گويند حق‌شان نيست ولی به ندرت به اتفاقات خوب اشاره می‌کنند و به اينکه چه کرده‌اند که شايسته آن باشند. يادم نمی‌آيد چه چيزی به خدای مهربان دادم که باعث آن لبخند شد. ولی اين کار را برايم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی از تلويزيون انتقاد گزنده‌ای می‌کند:&lt;br /&gt;What I was sayin the other day about the papers. Here last week they found this couple out in California they would rent out rooms to old people and then kill em and bury em in the yard and cash their social secrurity checks. They'd torture em first, I don't know why. Maybe their television was broke.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آن چيزی که آن روز درباره روزنامه‌ها می‌گفتم. هفته پيش در کاليفرنيا يک زوج را گرفتند که اتاقهايشان را به آدمهای پير اجاره می‌دادند و آنها را می‌کشتند و در حياط خاک‌شان می‌کردند و چک‌های بازنشستگی‌شان را نقد می‌کردند. اولش شکنجه‌شان می‌کردند، نمی‌دونم چرا. شايد تلويزيون خونه‌شون خراب شده بوده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2393224789632758721?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2393224789632758721/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2393224789632758721&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2393224789632758721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2393224789632758721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/08/blog-post_23.html' title='خشم و هياهو برای يک مشت دلار'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rs3ndxkeNDI/AAAAAAAAAIU/AM-NDjGdaKQ/s72-c/cormac-country.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-1336576851830936128</id><published>2007-08-15T12:25:00.000-07:00</published><updated>2007-08-15T12:28:58.871-07:00</updated><title type='text'>Play it again Elvis...</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RsNT6spmFeI/AAAAAAAAAH0/xrfv7cLmKpY/s1600-h/elvis-picture-young.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RsNT6spmFeI/AAAAAAAAAH0/xrfv7cLmKpY/s320/elvis-picture-young.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5099011470996674018" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به مناسبت سی‌امين سال ارتحال «الويس پريسلی»، شبکه «ترنر کلاسيک موويز» فردا شانزده آگست، دوازده تا از فيلمهای اين اسطوره موسيقی را از سه صبح تا دوازده و نيم نصف شب نشان می‌دهد. جماعت ونکووری اگه کار نداريد و حال و حوصله داريد فردا عصر تشريف بياوريد به صرف الويس و احتمالا پيتزا...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-1336576851830936128?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/1336576851830936128/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=1336576851830936128&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1336576851830936128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1336576851830936128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/08/play-it-again-elvis.html' title='Play it again Elvis...'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RsNT6spmFeI/AAAAAAAAAH0/xrfv7cLmKpY/s72-c/elvis-picture-young.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-1277749797845194558</id><published>2007-08-11T15:10:00.000-07:00</published><updated>2007-08-11T15:15:13.332-07:00</updated><title type='text'>هياهوی بسيار برای هيچ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rr40UMpmFdI/AAAAAAAAAHs/ttKRIlrzIvc/s1600-h/camelia.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rr40UMpmFdI/AAAAAAAAAHs/ttKRIlrzIvc/s320/camelia.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5097569349827696082" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;کتاب جنجالی خانم «کامليا انتخابی‌فرد» را خواندم. نثر ساده و نسبتا روانی داشت که باعث شد دو سه روزه تمامش کنم. البته بيشتر دلم می‌خواست درباره پشت پرده ماجراهای بعد از دوم خرداد ۷۶ و بهار اصلاحات باشد که کمتر از انتظارم وارد آن موضوعات شده بود. در مورد جنجال‌هايی که کتاب ايجاد کرده بود بايد بگويم که ظاهرا دوستان پياز داغش را زياد کرده‌اند. قضيه ديدار عطريانفر و چند نفر ديگر در منزل جورج سوروس خيلی عادی مطرح شده و صريحا تاکيد شده که هيچکدام از مهمان‌ها از هويت جورج سوروس باخبر نبوده‌اند. قضيه رابطه عاشقانه کامليا و علی دايی هم کلا در سه چهار صفحه کتاب عنوان شده که يکی از بخشهای خوب کتاب است (علی دايی از آلمان به مادر کامليا زنگ می‌زند و با عصبانيت می‌گويد «دخترتون فکر کرده کيه؟ همه دخترای ايران دنبال من‌ان!»). کلا قسمت‌های انقلاب و جنگ و بازداشت‌های سياسی خيلی تکراری است و نمونه‌های مشابه (مثلا پرسپوليس) خيلی بهتر اين مسايل را عنوان کرده‌اند. داستان رابطه عاشقانه کامليا با بازجويش هم به نظرم جالب است ولی خوب درنيامده و جای کار بيشتری داشت. از لحاظ غنای نثری هم غير از چند مورد، اين کتاب خيلی از «لوليتاخوانی در تهران» عقب‌تر و ضعيف‌تر است. البته فکر کنم معضل اصلی‌اش ترجمه کتاب از فارسی به انگليسی باشد. مترجم کتاب، جورج مورر، ظاهرا با زبان و فرهنگ فارسی آشنايی کافی نداشته و خيلی جاها ترجمه تحت‌اللفظی کرده که نتيجه‌اش برای خواننده ايرانی خنده‌دار و برای خواننده خارجی احتمالا بی‌معنی شده است. به اين چند نمونه دقت کنيد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کامليا به سبزی خوردن ناخنک می‌زند و مادرش دعوايش می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;They are "edible greens" not "pickable greens".&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با هزار سلام و صلوات!!&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;With a thousand goodbyes and Salvats ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط کامليا نمی‌دانست و ...&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;It seemed like the only person who didn't know about Ali and me was Hafez of Shiraz, the fourteenth-century Persian poet. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-1277749797845194558?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/1277749797845194558/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=1277749797845194558&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1277749797845194558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/1277749797845194558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/08/blog-post_11.html' title='هياهوی بسيار برای هيچ'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rr40UMpmFdI/AAAAAAAAAHs/ttKRIlrzIvc/s72-c/camelia.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-5167516566465019122</id><published>2007-08-05T22:09:00.000-07:00</published><updated>2007-08-05T22:10:12.445-07:00</updated><title type='text'>کدوم شکسپير رو منظورته؟</title><content type='html'>داشتم توی کتابفروشی قدم می‌زدم چشمم به نويسنده‌ای خورد به اسم «نيکلاس شکسپير». خیلی حالا کاری با اينکه اين آقا کی هستند ندارم، فقط اين آشنايی فکرم رو برد به اين سمت که واسه اينکه وقتی تو يک جمعی صحبت از شکسپير می‌شود ملت بپرسند «کدوم شکسپير رو منظورته؟» حداقل بايد نيکلاس خان شهرتش را به دور و بر «ويليام» هم‌نامش (اگر نه بيشتر) برساند. و از اين مقايسه به اين نتيجه رسيدم که يکی از عوامل موفقيت می‌تواند عامل خيلی بی‌ربط «نام» باشد. شايد برای همين است که اکثر خوانندگان يا بعضی از هنرپيشه‌ها برای خودشان اسمی هنری انتخاب می‌کنند.  مثلا اگر يک نويسنده تازه‌کار با نام خانوادگی «ميلر» ظهور کند بنده خدا هم در عرصه رمان و هم در عرصه نمايشنامه زير سايه «هنری» و «آرتور» گم می‌شود. اين هم که اصلا قابل‌تصور نيست که نام کسی «فرانسيس بيکن»‌ باشد (يک «فرانسيس بيکن» نويسنده و فيلسوف قرن شانزدهم داشتيم و يک «فرانسيس بيکن» نقاش در قرن بيستم). کلا نتيجه‌گيری اخلاقی اين نوشته اين است که نام‌های خاص و نامتعارف برای فرزندانتان انتخاب کنيد شايد يهويی تصميم گرفت آدم معروفی شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-5167516566465019122?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/5167516566465019122/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=5167516566465019122&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5167516566465019122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5167516566465019122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/08/blog-post_05.html' title='کدوم شکسپير رو منظورته؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6051342271203255569</id><published>2007-08-02T17:11:00.000-07:00</published><updated>2007-08-02T17:18:35.038-07:00</updated><title type='text'>همه می‌ميرند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RrJ0UMpmFcI/AAAAAAAAAHk/bFFnvvm3Sa8/s1600-h/lavventura-9226.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RrJ0UMpmFcI/AAAAAAAAAHk/bFFnvvm3Sa8/s320/lavventura-9226.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5094262018851345858" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;وقتی خبر مرگ &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«اينگمار برگمان»&lt;/span&gt; ۸۹ ساله را شنيدم می‌خواستم به شوخی بنويسم عزراييل آمد جان &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«مانوئل دواليويرا»&lt;/span&gt;ی ۹۹ ساله را بگيرد اشتباهی سراغ برگمان رفت. می‌خواستم بعدش بگويم که خب خدا را شکر که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«آنتونيونی»&lt;/span&gt; هنوز نفس می‌کشد. ولی قبل از اينکه چشمم بگيرد، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آنتونيونی&lt;/span&gt; بزرگ هم جان به جان‌آفرين تسليم کرد و طی کمتر از ۲۴ ساعت دو تا از سواره‌نظام‌های سينمای کلاسيک اروپا از بين‌مان رفتند.&lt;br /&gt;بارها خواسته‌ام راجع‌به &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آنتونيونی&lt;/span&gt; بنويسم. سينماتک ونکوور چند ماه پيش مروری بر آثارش را گذاشته بود که چندتايی از کارهايش را که نديده بودم ديدم و بعد از آن دست به قلم بردم که راجع‌بهش بنويسم (که البته به شکلی گناهکارانه می‌دانستم تنها مناسبتی که ممکن است بشود آن مطلب را جايی چاپ کرد مرگ اوست) ولی نتوانستم. چند بار خواستم همين جا پست‌های کوتاهی راجع بعضی از صحنه‌های فيلمهايش بکنم که دستم به نوشتن نرفت. می‌خواستم بگويم چقدر رابطه پر از شک و شبهه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ساندرو &lt;/span&gt;و &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کلوديا &lt;/span&gt;را در &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«ماجرا» &lt;/span&gt;دوست دارم. نامزد اولی که دوست صميمی دومی است به دليل نامعلومی ناپديد شده و اين دو طی پروسه يافتن او همديگر را پيدا می‌کنند. چقدر صحنه پايانی فيلم زيباست. موسیقی در پس‌زمينه آغاز می‌شود در حالی‌که دست &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کلوديا &lt;/span&gt;روی شانه &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ساندرو &lt;/span&gt;است و هر دو مردد به طلوع خورشيد نگاه می‌کنند. می‌خواستم بگويم چند دقيقه پايانی &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«کسوف» &lt;/span&gt;فوق‌العاده است. وقتی دو دلداده با يکديگر قرار می‌گذارند ولی به‌جای اینکه آن دو را ببينيم که سر قرار می‌روند يا نمی‌روند، مروری می‌شود بر تمام لوکيشن‌هايی که آن‌ها پيش از اين در آنجاها بوده‌اند. نماهايی از نقاط خالی شهر، سرد و دور. می‌خواستم از &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«آگرانديسمان» &lt;/span&gt;بگويم. از آن صحنه غريب پايانی که دلقک‌ها تنيس بازی می‌کنند و کم‌کم صدای برخورد توپ با زمين محو می‌شود همانطور که هرچقدر قهرمان در فيلم عکس را بزرگتر می‌کند تصويرش محوتر می‌شود. می‌خواستم از انفجار کاپيتاليسم و تمدن مدرن در اواخر &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«قله زابرينسکی»&lt;/span&gt;‌ بنويسم. اتفاقا می‌خواستم آن را مقايسه کنم با مضمونی مشابه در &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«قاره هفتم»&lt;/span&gt; &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مايکل هانه‌که&lt;/span&gt; و بگويم چطور کارگردان‌های بزرگ مفاهيم يکسان را با زبان‌ خود به شکلی متفاوت بيان می‌کنند. &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آنتونيونی &lt;/span&gt;خيلی به گردن ما و سينمای معاصر حق دارد. خيلی‌ها، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;وانگ کار وای&lt;/span&gt;، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اتوم اگويان&lt;/span&gt;، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سوفيا کاپول&lt;/span&gt;ا، &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برونو دومون&lt;/span&gt; و سايرين، وامدار او هستند. آنتونيونی باعث شد آدم تنهای معاصر خودش را روی پرده سينما پيدا کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6051342271203255569?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6051342271203255569/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6051342271203255569&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6051342271203255569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6051342271203255569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='همه می‌ميرند'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RrJ0UMpmFcI/AAAAAAAAAHk/bFFnvvm3Sa8/s72-c/lavventura-9226.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-5357982669617363615</id><published>2007-07-08T21:52:00.000-07:00</published><updated>2007-07-08T21:59:00.244-07:00</updated><title type='text'>سرزمين فراوانی*</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RpG_xFqyiLI/AAAAAAAAAEw/e9ztdD5QPUo/s1600-h/betamax.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RpG_xFqyiLI/AAAAAAAAAEw/e9ztdD5QPUo/s320/betamax.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5085056304334145714" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گويند محدوديت‌ ذهن هنرمند را خلاق‌تر می‌کند. دراين‌باره زياد نوشته‌اند، ولی چيزی که کمتر از آن سخن رفته، تاثيرگذاری محدوديت در قدردانی مصرف‌کننده هنر از آن است. چند روز پيش‌ها ياد آن قديم‌ها افتاده بودم، دورانی که نوار کاست آلبوم‌های نسبتا جديد جيپسی کينگز (Gypsy Kings) و ايس آو بيس (Ace of Base) را از طريق چند تا واسطه گير می‌آورديم و آنقدر گوش می‌داديم که نوار بدبخت غيرقابل‌استفاده می‌شد يا چه لذتی از نسخه بتاماکس برفکی «سامسون و دليله» يا «فراری» می‌برديم. در زمينه مجلات هم که فقط يک مجله فيلم وجود داشت که کم‌کم دو سه تا مجله ديگر (بطور خاص دنيای تصوير و گزارش فيلم) اضافه شدند. هنوز يادم است که گزارش فيلم يک ويژه‌نامه سالانه درمی‌آورد درباره همه فيلمهای خارجی اکران آن سال شامل داستان و مشخصات و نقد کوتاهی از آنها و من آنقدر اين مجله را زيرورو می‌کردم که معمولا جلدش جر می‌خورد. وقتی هم که عمويم از آمريکا می‌آمد گهگاه يک نيويورک تايمز و يک گاردين همراهش بود که هر صفحه‌ش را مثل کتاب مقدس ورق می‌زدم و قسمت‌های جالب‌ترش را به زور ديکشنری سعی می‌کردم بفهمم.&lt;br /&gt;ولی الان ديگر از آن حس خبری نيست. تقريبا همه‌چيز در دسترس است (فقط کانادا را نمی‌گويم، ایران در مواردی از اينجا هم متنوع‌تر است). وقتی خواننده‌ای جديد کشف می‌کنی با اندکی پرس و جو می‌توانی سی‌دی مجموعه کارهايش از بدو تولد را پيدا کنی، کتابخانه هم که سری کامل فيلمهای قديمی و اروپايی کمياب را دارد و در زمينه کتاب هم به ندرت پيش آمده در يافتن کتابی مشکل داشته باشم. سه سال پيش از ايران که می‌آمدم حدود صد تا فيلم با خودم آوردم و الان بدون اغراق می‌توانم بگويم حدود نصفش را هنوز وقت نکرده‌ام ببينم. آن اواخر در ايران بين بچه‌ها هارد‌ديسک‌های صد گيگابايتی پر از فيلمهای divx متناسب با هر سليقه‌ای می‌گشت. اينجا هم که سينماتک در گذاشتن برنامه‌های مرور بر آثار فلينی و هانکه و آنتونيونی و امثال آنها دريغ نمی‌کند. در بدترين حالت، وقتی يک فيلمی نه در ويدئوکلوب پيدا می‌شود و نه کتابخانه و نه آمازون، احتمالا می‌توانی دانلودش کنی. همه اينها خيلی خوب است ولی مدتهاست آن حس مکاشفه قديم را ندارم. همه‌چيز خيلی روتين است. گنج فراهم است ولی رنج گنج گم شده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه نه! رغبت ديروز و اکراه امروز از جبر سن نيست، قهر زمانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* سرزمين فراوانی (Land of Plenty) نام يکی از فيلمهای اخير ويم وندرس است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-5357982669617363615?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/5357982669617363615/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=5357982669617363615&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5357982669617363615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/5357982669617363615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='سرزمين فراوانی*'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RpG_xFqyiLI/AAAAAAAAAEw/e9ztdD5QPUo/s72-c/betamax.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-4266630145546171430</id><published>2007-06-01T10:07:00.000-07:00</published><updated>2007-06-01T10:10:38.708-07:00</updated><title type='text'>چند کتاب</title><content type='html'>به دليل کثرت کتاب و قلت وقت اينجانب، معمولا وقتی کتابی را تمام می‌کنم، همزمان ۵،۶ تا کتاب جديد را با هم شروع می‌کنم و طبق اصل داروين، قوی‌ترين‌ و آنی که بيشتر به سليقه‌ام می‌خورد بعد از ۳۰،۴۰ صفحه مطالعه در عرصه می‌ماند و بقيه را يا برای هميشه کنار می‌گذارم يا برای خواندنش در آينده برنامه‌ريزی می‌کنم. به اين شکل حداقل با لحن و نثر کتابهايی که تا آخرشان نمی‌رسم بخوانم هم آشنا می‌شوم. الان کتابهای زير را برای خواندن با خودم به ايران آورده‌ام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرتور و جرج: تا آنجايی که خبر دارم تا حالا کتابی از «جولين بارنز» نويسنده مشهور و معاصر انگليسی به فارسی ترجمه نشده (که البته اين موضوع که چرا از بعضی نويسنده‌ها آروغ‌های معنوی‌‌شان هم ترجمه می‌شود ولی برخی از نويسندگان شهير خارجی در ايران گمنام هستند مجالی ديگر می‌طلبد) است. آخرين کتابش، «آرتور و جرج» که نامزد جايزه «بوکر» هم بوده، را قبل سفر خریدم و در هواپيما حدود ۶۰ صفحه پيش رفتم. همان اواخر شصت صفحه اول مشخص می‌شود که «آرتور» عنوان کتاب همان جناب «سر آرتور کانن دويل» نويسنده سری «شرلوک هلمز» است و ظاهرا کتاب داستان واقعی آشنايی او با «جرج» را تعريف می‌کند. نثر کتاب تا حالا طنز جالبی داشته که البته بعضی جاها خسته‌کننده است ولی شيوه بيانش آنقدر جالب هست که احتمالا تا آخرش بخوانم (حدود ۴۰۰ صفحه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرور و تعصب: اعتراف می‌کنم که خانم «جين آستن» را دست کم گرفته بودم. من که خيلی به آثارش آشنايی نداشتم «غرور و تعصب» را بعنوان کتاب سبُک مناسب پرواز با خودم بردم ولی از آن قبلی (آرتور و جرج) چند برابر سخت‌تر بود. جمله‌های آستن را بايد دو سه بار خواند تا فهميد. حتی ديالوگ‌هايش هم مشکل است (واقعا دختر ۱۷ ساله آن دوران يک جمله ساده ۴ کلمه‌ای را آنقدر می‌پيچاند و در قالب ۲۰ کلمه بيان می‌کرد؟). مطمئن نيستم بتوانم تا آخرش بخوانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنايات شهوت: مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه آقای «مارکی دو ساد» که بعدا جمع‌آوری شده و تقريبا همگی يک داستان عاشقانه محوری دارند. نثر ساد را خيلی دوست دارم. شيوه‌ای معلم‌وار دارد که انگار مشغول پند و نصيحت است و با شخصيت‌های مثبت همذات‌پنداری می‌کند (و البته شخصيت‌ها به‌طرز اغراق‌آميزی سياه و سفيد هستند) ولی درعين‌حال به شکلی پنهانی هوای آدمهای خبيث‌اش را هم دارد. از اين کتاب فعلا يکی از داستانهايش را خوانده‌ام. بعدا درباره‌اش می‌نويسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-4266630145546171430?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/4266630145546171430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=4266630145546171430&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4266630145546171430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4266630145546171430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='چند کتاب'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2132359423146995377</id><published>2007-05-24T01:05:00.000-07:00</published><updated>2007-05-24T01:07:04.828-07:00</updated><title type='text'>ای ايران ای مرز پر گهر</title><content type='html'>کم‌کم بازگشت به کشور دارد برايم حس کتابهای نابوکوف و کوندرا را پيدا می‌کند؛ تغزلی و نوستالژيک. هواپيما داشت به ايران نزديک می‌شد. بغلدستی‌ام مردی ميانسال بود که داشت آخرين استفاده‌هايش را از الکل موجود در هواپيما می‌کرد. غير از آن‌چيزی که مهماندار هواپيما برايش مي‌آورد خودش هم می‌رفت و قوطی آبجو به دست به صندلی‌اش برمی‌گشت. می‌نوشيد و می‌نوشيد و من هم از بوی الکلی که گرفته بود کلافه شده بودم و تندی بو نمی‌گذاشت دم ورود به راحتی خيالم را پرواز دهم. هرچه به فرودگاه مهرآباد نزديک‌تر می‌شديم زنان بيشتری در روسری و مانتوی خود می‌خزيدند و آخرين‌ها بعد از فرود دست به روسری بردند، مثل آخرين سربازهای جنگجويی که تا آخرين نفس جنگيده‌اند و حالا به ناچار خود را تسليم دشمن کرده‌اند. از بلندگوی هواپيما اعلام شد که قوانين جمهوری اسلامی ايران اجازه حمل الکل نمی‌دهد. بعد از چند دقيفه از هواپيما پياده شديم و در صفهای بررسی پاسپورت ايستاديم. نگهبان پاسپورتم را گرفت و تورقی کرد و به طرز مشکوکی با انگشت به عکسم روی صفحه اول پاسپورت تلنگر زد انگار که عکس به شکلی جعلی الصاق شده باشد. بعد سراغ صفحه‌های بعدی رفت و مهرهای ديگر را که ديد ظاهرا قانع شد و پاسپورت را پس داد. خان بعدی دريافت چمدان بود و من نگران از اينکه آيا چمدان من را باز می‌کنند يا نه. چيز خاصی هم نداشتم. چند تا دی‌وی‌دی اوريژينال به عنوان کادو و يک کتاب «مارکی دو ساد» که رويش قرآن گذاشته بودم که خنثايش کند. در صف نهايی مردی که مسوول بررسی چمدان بود پاسپورتم را گرفت و ورق زد ولی کاملا غرق صحبت با دوستش بود و ظاهرا وظيفه‌اش را فراموش کرده بود. خلاصه از اينجا هم گذشتم و رسما وارد کشور شدم. از آن لحظه هر صحنه‌ای، هر صدايی،‌ هر ژستی و هر نگاهی يادآور خاطره‌ای بود. در اين سفرم خودم را غريبه‌تر احساس کردم، نگاهم به نگاه يک خارجی نزديک‌تر شده بود و دوگانگی بيشتر آزاردهنده. طرز رانندگی‌ها، طرز صحبت‌ کردن‌ها، طرز لباس پوشيدن‌ها و خيلی‌های ديگر. ترافيک همچنان سرسام آور است ولی به نظرم خيلی بدتر نشده در عوض مردم عصبی‌تر و خسته‌ترند. نسل جديد کاملا عوض شده و دغدغه‌ها و رفتارش کاملا با آنچه ما داشتيم تفاوت دارد. احساس می‌کنم بلوغ فکری کامل‌تری دارند ولی از يک نوع افسردگی و سرگشتی درونی رنج می‌برند (البته بين فهم بيشتر و افسردگی رابطه‌ای خطی برقرار است). کاملا مشکلات را وارد زندگی خود کرده‌اند، انگار مشکلات بايد باشند و زندگی بدون آنها نبايد باشد. هر مشکلی با خود چالشی به همراه می‌آورد که ذهن خلاق ايرانی برايش چاره‌ای پيدا می‌کند. ايرانی‌ها در جوک ساختن نمونه‌اند. کدام کشور است که برای بی‌ربط‌ترين وقايع همچون زلزله بم يا دستگيری ملوانان انگليسی جوک بسازد؟ فراوانی در ايران بی‌داد می‌کند. از هر سوراخ دنيا به ايران واردات وجود دارد. در ايران می‌توانی از کلکسيونی از شکلات‌ها، فيلم‌ها، وسايل الکترونيکی و البسه خريد کنی که هيچ جای دنيا نمونه‌اش نيست...&lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;پانويس:‌ چند روزی است به ايران آمدم و تا چند روز دیگر هم هستم. مشغول نوشتن سفرنامه‌ای به انگليسی برای مخاطب خارجی هستم. قسمتهايی‌اش که برای خواننده ايرانی تکراری بود را حذف کردم و بقيه آنچه تا حالا نوشته‌ام را به فارسی در بالا آوردم (وقت زيادی صرفش نکردم، احتمالا خيلی روان نيست).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2132359423146995377?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2132359423146995377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2132359423146995377&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2132359423146995377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2132359423146995377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='ای ايران ای مرز پر گهر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3241472029077012353</id><published>2007-04-27T09:54:00.000-07:00</published><updated>2007-04-27T16:59:39.404-07:00</updated><title type='text'>وقتی مجموع از جمع اعضا بيشتر است</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjKNa_0t-BI/AAAAAAAAAEY/y8ecxpzo5zs/s1600-h/filmreel.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjKNa_0t-BI/AAAAAAAAAEY/y8ecxpzo5zs/s320/filmreel.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058260826439153682" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يادم می‌آيد قديم‌ها که تلويزيون سريال «سرنخ» کيومرث پوراحمد را نشان می‌داد توالی صحنه‌ها در يکی از قسمت‌ها به‌صورت زير بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه يک: چند نفر دارند نقشه يک جنايت را می‌کشند.&lt;br /&gt;صحنه دو: چند تا پسر بچه در کوچه مشغول فوتبال‌ بازی کردن هستند.&lt;br /&gt;صحنه سه:‌ پليس راهنمايی-رانندگی سر چهارراه مشغول مديريت ترافيک است و با سوت ماشينی را نگه می‌دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد اين صحنه‌ها بابام گفت منظور از اين صحنه‌ها اينه که نقشه اين آدم‌ها مثل بازی بچه‌ها می‌مونه که قانون جلوش رو خواهد گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سينمای کلاسيک وقتی صحنه «ب» بعد از صحنه «الف» رخ می‌دهد يک نوع رابطه علت-معلولی بين آنها برقرار است. مثلا وقتی در صحنه «الف» اکبر توپی را پرتاب می‌کند انتظار داريم بعد از کات در صحنه «ب» اصغر توپ را دريافت کند. ولی توالی صحنه‌ها غير از تعريف قصه بار محتوايی منطبق با مضمون فيلم را هم می‌تواند داشته باشد. اينجا دو تا نمونه جالب را مثال می‌زنم: &lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فيلم «قصه زنان» (Story of Women) که يکی از بهترين کارهای «کلود شابرول» محسوب می‌شود، «ايزابل اوپر» نقش زن خانه‌داری را بازی می‌کند که کم‌کم کارش به سقط جنين غيرقانونی زن‌های فقير تبديل می‌شود. آنقدر خود را درگير اين کار می‌کند که از وظايف خانوادگی‌اش بازمی‌ماند که طبعا نارضايتی شوهرش را به همراه دارد. در يک صحنه فوق‌العاده جالب اين صحنه‌ها پشت‌سر هم ديده می‌شوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. نگاه جستجوگر و مشتاق شوهر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIr6v0t-AI/AAAAAAAAAEQ/BFvyrZEes_8/s1600-h/VImage001.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIr6v0t-AI/AAAAAAAAAEQ/BFvyrZEes_8/s320/VImage001.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058153619760478210" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۲. تصوير کات می‌خورد به نيم‌تنه «ايزابل اوپر» در حال راه رفتن. دوربين با حرکت او تکان می‌خورد و تعقيبش می‌کند. تصويری از گردن به بالای او را نداريم: کاملا جهت نگاه شهوانی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIr0v0t9_I/AAAAAAAAAEI/LdpI33QsRg0/s1600-h/VImage002.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIr0v0t9_I/AAAAAAAAAEI/LdpI33QsRg0/s320/VImage002.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058153516681263090" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۳. نمای ثابت و نزديک از قفل در.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrt_0t9-I/AAAAAAAAAEA/g5rw531MQEo/s1600-h/VImage003.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrt_0t9-I/AAAAAAAAAEA/g5rw531MQEo/s320/VImage003.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058153400717146082" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه‌گيری: زن به اشتياق مرد جواب منفی می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فيلم «بانويی از شانگهای» (Lady from Shanghai) اثر شاهکار «اورسون ولز» دادگاه پيچيده‌ای پيش آمده که سرنوشت همه شخصيت‌های فيلم به آن گره خورده است. اين دو صحنه بين دو روز مختلف دادگاه ديده می‌شوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. يک نفر مشغول بازی شطرنج است. حريف مقابلش معلوم نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrlv0t99I/AAAAAAAAAD4/_71sLXwvnoY/s1600-h/VImage000.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrlv0t99I/AAAAAAAAAD4/_71sLXwvnoY/s320/VImage000.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058153258983225298" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۲. کات به نمای از بالا از دادگاه خالی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrI_0t98I/AAAAAAAAADw/8CZEkuY_GvE/s1600-h/VImage004.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjIrI_0t98I/AAAAAAAAADw/8CZEkuY_GvE/s320/VImage004.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058152765061986242" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه‌گيری:‌ دادگاه مثل يک بازی شطرنج است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*:‌ «کلود شابرول» خودش به معنی صحنه اول اشاره کرده بود و توضيح «بانويی از شانگهای» هم از «پيتر باگدانوويچ» بود. در کل اين پست نقل قول‌هايی از بابام و شابرول و باگدانوويچ بود و من گزارشگر بودم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3241472029077012353?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3241472029077012353/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3241472029077012353&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3241472029077012353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3241472029077012353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/04/blog-post_27.html' title='وقتی مجموع از جمع اعضا بيشتر است'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RjKNa_0t-BI/AAAAAAAAAEY/y8ecxpzo5zs/s72-c/filmreel.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2174441611690107937</id><published>2007-04-24T01:47:00.000-07:00</published><updated>2007-04-24T20:14:50.969-07:00</updated><title type='text'>اندر محضر ازدماغ‌فيل‌افتادگان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Ri3EL9ChAxI/AAAAAAAAADo/EIrJrnPKYEo/s1600-h/IMG_13821.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Ri3EL9ChAxI/AAAAAAAAADo/EIrJrnPKYEo/s320/IMG_13821.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056913666249655058" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پيتر گرين‌اوی (Peter Greenaway) برای مراحل پس‌توليد فيلم آخرش، Nightwatching، در ونکوور به سر می‌برد و ديروز به دعوت سينماتک ونکوور سخنرانی‌ای در باب سينما انجام داد. من از بعضی از فيلمهای اين بابا خوشم می‌آيد و از بعضی‌ها متنفرم ولی بهرحال به‌خاطر نوع نگاه جنجالی‌اش به سينما به سخنرانی‌اش رفتم. اشاره کوتاهی به بعضی از حرفهايش می‌کنم:&lt;br /&gt;تا ميکروفون دست پيتر خان افتاد گفت شماها توی اين ۱۱۲ سال (سن سينما) هيچ فيلمی نديديد و برای توجيه حرفش گفت سينما يعنی تصوير و نه متن. هرچه ديده‌ايد متون به‌تصويرکشيده‌شده بوده‌اند. فيلمهای «هری پاتر» و «ارباب حلقه‌ها» را مثال زد که متون مصور‌شده‌ای بيش نيستند. گفت اگر با چهار تا استوری‌بورد و ليتوگراف و بدون فيلمنامه سراغ تهيه‌کننده بری بهت خواهد گفت what the fuck do you want to do with them? (اين واسه جماعت مودب ونکووری که shit هم می‌خوان بگن سرخ و سفيد می‌شن خيلی بود!) اشاره کرد که ايده اوليه سينما و نورپردازی از چهار قرن پيش در نقاشی‌های رامبراند و ولاسکز پديدار شده. کلا حرفش اين بود که نوشته بايد از سينما بره کنار. از دريدا نقل قول کرد که:‌ «تصوير آخرين حرف را می‌زند». بعد موضوع را به اينجا کشاند که سينما دیگر مرده و دورانش تمام شده. گفت هر هنری يک دوره اکتشاف و به‌وجود آمدن داره (Inventor) که در مورد سينما آيزنشتاين بهترين نمونه است، يک دوره تثبيت‌کنندگی (Consolidator) دارد که از فلينی و اورسون ولز نام برد و يک دوره دارد که به آن هنر گند زده می‌شود (Throwing-away) که از ژان لوک گدار نام برد (اين يکی رو خوب اومد خداييش). گفت می‌گويند که سينما با مرگ فاسبيندر مرد ولی من می‌گويم سينما روز ۲۱ سپتامبر ۱۹۸۳مصادف با اختراع کنترل از راه دور مرد. بعد از چهار تا ستمگری که سينما را تهديد می‌کنند نام برد:‌ متن (text)، قاب (frame)، بازيگر (actor) (ما نمی‌خواهيم سينما به محل بازی «شارون استون» تبديل شود- خنده حضار!) و دوربين (camera). در مورد اين آخری دو جمله از دو آدم مهم نقل کرد:‌ ‌پيکاسو گفته است «من آنچه فکر می‌کنم می‌کشم نه آنچه می‌بينم» و آيزنشتاين هم در جايی فرموده که سينماگر واقعی والت ديزنی است (که جايی در کارتون‌هايش به کار گذاشتن دوربين احتياجی ندارد).&lt;br /&gt;در مورد استقبال مردم از فيلمهايش هم گفت مردم سه دسته هستند. دسته اول همان پنج دقيقه شروع فيلم از سينما خارج می‌شوند. دسته دوم متفاوت بودن فيلم به نظرشان جالب می‌آید و چيزهای قابل‌توجهی در آن می‌بينند ولی آنها هم بعد از نزديک يک ساعت طاقت‌شان طاق می‌شود و سالن را ترک می‌کنند ولی در عوض آن دسته سوم آنقدر خوششان می‌آيد که سه بار فيلم را می‌بينند و جبران می‌شود. بعدش گفت با ورود هر پديده‌ای دنيا منتظر يک شاهکار عظيم است و الان که وارد عصر ديجيتال شده‌ايم هنوز شاهکار متناسب با آن خلق نشده که من آنقدر غرور دارم که اعلام کنم سه‌گانه‌ای که اخيرا ساختم همان شاهکاری است که دنیا انتظارش را می‌کشد!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جل الخالق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانويس: جناب «گرين‌اوی» تا می‌تونست ملت رو هم مسخره کرد. بنده خدا اسپيلبرگ و تارانتینو رو که له کرد. لطفش شامل حال اسکورسيزی هم شد. در مورد سبک «داگما»ی فون‌ترير هم گفت که من هميشه تاکيد کرده‌ام که فون‌ترير کار جديدی نکرده و بيست سال قبل «روبر برسون» همينطوری فيلم می‌ساخت و برنامه‌های تلويزيونی انگليس دهه ۵۰ همينطوری بودند. خيلی بهش لطف کردم که با نارنجک نرفتم زيرش...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2174441611690107937?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2174441611690107937/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2174441611690107937&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2174441611690107937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2174441611690107937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/04/blog-post_24.html' title='اندر محضر ازدماغ‌فيل‌افتادگان'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Ri3EL9ChAxI/AAAAAAAAADo/EIrJrnPKYEo/s72-c/IMG_13821.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-707377997932353154</id><published>2007-04-19T20:58:00.000-07:00</published><updated>2007-04-19T21:00:14.302-07:00</updated><title type='text'>غول‌ها در خواب زمستانی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rig6v9ChAwI/AAAAAAAAADg/RZ2i2INGAx4/s1600-h/home_affiche_2007_2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rig6v9ChAwI/AAAAAAAAADg/RZ2i2INGAx4/s320/home_affiche_2007_2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5055355177236759298" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پارسال «ميشل فرودون» در «کايه دو سينما» نوشته بود که عيار سينمايی هر سال دنيا در جشنواره کن همان سال مشخص می‌شود چون بهترين‌ها فيلم خودشان را به کن می‌آورند و می‌توان از کيفيت فيلمهای اين جشنواره حال و هوای سينمای دنيا را تا يک سال بعدش تخمين زد.&lt;br /&gt;امروز عناوين فيلم‌های بخش‌های مختلف جشنواره کن اعلام شد. حداقل از لحاظ وزن نام کارگردانهايی که امسال در کن حضور خواهند داشت می‌شود حدس زد سينما سال خوبی را در پی نخواهد داشت. از غول‌ها چندان خبری نيست. در بخش مسابقه «وانگ کار وای» و برادران «کوٓئن» و «امير کوستوريکا» مهمترين‌ها هستند. چند تا جوان بااستعداد هم فيلم‌هايشان به بخش مسابقه رسيده که بايد ديد آيا می‌توانند کيفيت کارهای قبلی خودشان را حفظ کنند يا مثل بعضی‌ جوان‌های دیگر وا می‌دهند. کلی هم اسم جديد در بخش مسابقه هست که احتمال کشف استعدادهای جديد را بيشتر می‌کند ولی بايد صبر کرد و ديد. دلم می‌خواست فيلم «مايکل هانکه» به جشنواره برسد که ظاهرا نرسيد. «فرانسيس فورد کاپولا» هم که دو سال است قرار است فيلم آخرش را به جشنواره‌ها بدهد ولی آنقدر سرش با تهيه‌کنندگی و پول درآوردن گرم شده که ظاهرا علاقه چندانی به اتمام فيلمش ندارد. خيلی از آدم‌گنده‌های دیگر هم نيستند که حالا يا دل و دماغ فيلمسازی نداشته‌اند يا فيلم‌شان نرسيده. شايد يائسگی کارگردانان قديمی ايرانی به همکاران خارجی‌شان سرايت کرده! در ضمن کلا سينمای ايران هم امسال در کن وجود ندارد. اما نکته جالب فيلمی است که «مرجانه ساتراپی» از روی کتاب مصور مشهور خودش «پرسپوليس» به کمک «ونسان پارونو» ساخته و در کمال تعجب در بخش اصلی کن انتخاب شده! «پرسپوليس» تلفيقی از نقاشی و انيميشن و فيلم زنده است و «کاترين دنوو»، «دانيل داريو»، «جينا رولندز» و «کيارا ماسترويانی» جای شخصيت‌های اصلی حرف می‌زنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-707377997932353154?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/707377997932353154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=707377997932353154&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/707377997932353154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/707377997932353154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/04/blog-post_19.html' title='غول‌ها در خواب زمستانی'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rig6v9ChAwI/AAAAAAAAADg/RZ2i2INGAx4/s72-c/home_affiche_2007_2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-9105898339883736122</id><published>2007-04-18T11:24:00.000-07:00</published><updated>2007-04-18T11:31:38.856-07:00</updated><title type='text'>از قرمز تا قرمز</title><content type='html'>چند وقت پيش در يکی از صدها وبلاگی که تا حالا داشتم نوشته بودم که بهتره آدم برای بچه‌اش اسمی انتخاب کند که بعدا که آن زبان‌بسته بزرگ شد خيلی از معنای آن اسم فاصله نداشته باشد. مثلا اسامی رعنا و رشيد برای آدمهای يک متر و نيمی چندان مناسب نيست و همينطور هستند اسمهايی همچون مهسا، ماهرخ و نازنين برای نوزادانی که احتمال آن نمی‌رود که در بزرگی به زيبايی ماه (با فرض اينکه ماه قشنگه!) يا خيلی ناز شوند. بعضی از اسامی هم که با نزديک شدن روزهای پيری معنای خود را از دست می‌دهند. مثلا من نمی‌توانم پيرزنی نود ساله با نام ملوسک را تصور کنم.&lt;br /&gt;بهرحال اين مقدمه را نوشتم که در مورد رويکرد جديد کارگردانان ايرانی در انتخاب نام فيلمهايشان بگويم. اخيرا به شکل فزاينده‌ای مد شده که اسامی فيلمهای مطرح خارجی روی محصولات داخلی گذاشته می‌شود. در بعضی موارد شباهت آنقدر آشکار است که نشان می‌دهد اين کار کاملا تعمدی بوده. مثلا فيلمهايی مثل «ديوانه از قفس پريد»‌ (نام ايرانی فيلم «پرواز بر فراز آشيانه فاخته) يا «بر باد رفته» بی‌شک از نام فيلمهای خارجی برداشته شده‌اند. هرچند در ظاهر اين کار می‌تواند در جلب توجه و مشتری مثمرثمر باشد ولی بعد از نمايش فيلم به ضرر اثر ايرانی عمل می‌کند. خاطره خوش مخاطب از فيلمهای تثبيت‌شده قديمی ناخودآگاه توقع او را از مابه‌ازای ايرانی آن اثر بالا می‌برد درحاليکه معمولا اثر ايرانی هيچگونه ربطی به فيلم اوريژينال ندارد و از لحاظ کيفی هم در سطح پايين‌تری است. مثلا من بيننده چطور می‌توانم به موسيقی و حس و حال و لطافت «قرمز» کيسلوفسکی فکر نکنم وقتی «آتيلا پسيانی» «ليلا حاتمی» را در «قرمز» جيرانی به باد کتک گرفته است؟ يا «آبی» حميد لبخنده در کدام عرصه سينمايی می‌تواند خود را به «آبی» کيسلوفسکی نزديک کند؟&lt;br /&gt;البته مسلما عنوان فيلم معضل فعلی سينمای ايران نيست. خيلی مسايل تکنيکی، هنری، بوروکراتيک و سياسی ديگر اولويت دارند ولی انتخاب عنوان هر اثر هنری کار نسبتا بی‌دردسری است که نتيجه شگرفی در موفقيت آتی فيلم دارد و در واقع هويت فيلم در طول تاريخ با نامش ارتباط پيدا می‌کند. پس چه خوب است کارگردانان ما کمی دنبال عناوين جديدتر باشند حتی اگر از اسامی خارجی الهام بگيرند. مثلا نام «ازدواج به سبک ايرانی»‌ که از فيلم ايتاليايی «طلاق به سبک ايتاليايی»‌ گرفته شده بود انتخاب جالبی به نظر می‌رسيد. ضمن اينکه بعضی از انتخاب‌های کارگردانان نو و منطبق با مفهوم فيلم هستند (مثل اسم مورد علاقه من،‌ «از کنار هم می‌گذريم»).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-9105898339883736122?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/9105898339883736122/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=9105898339883736122&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/9105898339883736122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/9105898339883736122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/04/blog-post_18.html' title='از قرمز تا قرمز'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-7470747569234018004</id><published>2007-04-05T22:55:00.000-07:00</published><updated>2007-04-05T23:19:34.414-07:00</updated><title type='text'>اورکاتی برای کتابخوان‌ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RhXmCuEcU0I/AAAAAAAAADY/m8eY0X528rM/s1600-h/goodreads1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RhXmCuEcU0I/AAAAAAAAADY/m8eY0X528rM/s320/goodreads1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5050195491566670658" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخيرا با سايت &lt;a href="http://www.goodreads.com"&gt;گودريدز&lt;/a&gt; (Goodreads) آشنا شدم. اين سايت هم مشابه خيلی از کاميونيتی‌های اينترنتی است ولی با اين هدف راه‌اندازی شده که کاربرانش بتوانند کتاب‌هايی که می‌خوانند را امتياز دهند و نقد کنند و از آخرين کتاب‌هايی که دوستان‌شان خوانده‌اند مطلع شوند. هر کاربری به طور پيش‌فرض قفسه‌های کتاب مجازی «خوانده شده»، «در حال خواندن» و «در برنامه خواندن» را دارد و می‌تواند قفسه‌های جديدی مثل «کتاب‌های نيمه‌کاره» و غيره بسازد و داخل قفسه‌ها کتاب‌های مختلف را قرار دهد. امتيازها از يک ستاره تا پنج ستاره است و هنگامی که کتاب را پيدا می‌کنيد می‌توانيد ميانگين امتياز آن کتاب را ببينيد (يکی از ايرادهای اين سايت اين است که ممکن است برای يک کتاب چند تا ورودی پيدا کنيد. مثلا نسخه جلد نازک يا گالينگور. در بعضی موارد اين تفکيک مهم است ولی اکثرا فقط باعث پراکندگی آرا می‌شود). عضويت‌اش خيلی راحت است و فقط بايد نام و ايميل و پسورد را وارد کنيد. اگر حتی فقط يک کتاب خوانده‌ايد پيشنهاد می‌کنم عضو اين کاميونيتی شويد. هرکسی معيارهای خودش را برای امتيازدهی دارد. من بر اساس اين معيارها امتياز می‌دهم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵ ستاره:‌ کتابی که تاثير شگرفی در ديدگاهم به زندگی و/يا ادبيات داشته است.&lt;br /&gt;۴ ستاره:‌ کتابی عالی با نقص‌های اندک که به دلايلی به‌طور کامل به دلم ننشسته.&lt;br /&gt;۳ ستاره:‌ کتاب خوب است. چند جمله يا ديالوگ خيلی خوب دارد ولی نوع نگاه نويسنده يا سير کلی نوشته‌اش را دوست ندارم.&lt;br /&gt;۲ ستاره:‌ از وقتی که برای اين کتاب صرف کردم چندان پشيمان نيستم. لحظات خوب خود را دارد ولی اگر به زمان عقب برگردم احتمالا آن را نخواهم خواند.&lt;br /&gt;۱ ستاره:‌ اتلاف وقت است. کلا از نگاه من ارزشی ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-7470747569234018004?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/7470747569234018004/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=7470747569234018004&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7470747569234018004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/7470747569234018004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='اورکاتی برای کتابخوان‌ها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RhXmCuEcU0I/AAAAAAAAADY/m8eY0X528rM/s72-c/goodreads1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-4281570807282296134</id><published>2007-03-26T22:45:00.000-07:00</published><updated>2007-09-02T12:10:07.249-07:00</updated><title type='text'>شوخی با بزرگان</title><content type='html'>اگر کارگردان‌های مختلف بخواهند در فيلم‌شان سکانس عبور از خيابان داشته باشند هرکدام چطور آن صحنه را پرداخت می‌کنند؟ (اميدوارم هنرمندان ايرانی مطرح شده در اين مطلب اگر گذرشان به آن افتاد به دل نگيرند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;استيون اسپيلبرگ:&lt;/span&gt; پسر بچه مادرش را آن سوی خيابان می‌بيند و برايش دست تکان می‌دهد. مادرش لبخند بر لب دارد. پسر بچه وارد خيابان می‌شود تا به مادرش برسد. ناگهان دايناسوری به او حمله می‌کند ولی پسرک با دايناسور دوست می‌شود و با هم راه می‌افتند. ناگهان به يک موجود فضايی بی‌ريخت می‌رسند ولی با او هم دوست می‌شوند و گذرشان به يک کوسه می‌افتد که از اقيانوس بيرون افتاده. با او هم دوست می‌شوند و همگی به مادر پسرک می‌رسند. ناگهان پدرش هم از راه می‌رسد و مادر را بغل می‌کند. پسرک از خوشحالی جيغ می‌کشد و همگی زندگی خوب و خوشی را با هم آغاز می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ابراهيم حاتمی‌کيا:&lt;/span&gt;‌ به تعداد جناح‌های سياسی ايران، مردهايی را می‌بينيم که می‌خواهند از خيابان رد شوند. همگی چند سال قبل جبهه بوده‌اند. يکی‌شان می‌لنگد. از جيب بغل همه‌شان گوشه يک پلاک فلزی بيرون افتاده است. اسم‌هايشان بر وزن «فاعل» است و اسم همسرانشان يکی در ميان فاطمه و زهرا است. هرکدام به نفع يک جناح سياسی حرف می‌زند و دوربين از آنی که به نفع جناح سياسی موردعلاقه حاتمی‌کيا حرف می‌زند يواشکی کلوزآپ می‌گيرد. وقتی فيلم به وزارت ارشاد می‌رود جناح سياسی حاکم حرف‌های شخصيت‌هايی را که به ضررش حرف زده بودند را سانسور می‌کند و فيلم پاره‌پوره اکران می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ديويد لينچ:&lt;/span&gt;‌ مرد می‌خواهد به آن‌ور خيابان برود. کوتوله مرموزی به سمت او می‌آيد و می‌گويد تو الان آنسوی خيابان هستی ولی مرد باور نمی‌کند. جلوتر می‌رود ولی می‌بيند پيرزنی عقب‌عقب راه می‌رود و با خود زمزمه می‌کند «کاتونامبالايوتيسيو». اين کلمه مرد را ياد چيزی می‌اندازد ولی نمی‌داند چيست وقتی به آن سوی خيابان می‌رسد ناگهان متوجه می‌شود که همچنان سر جای اول است. آن طرف خيابان را نگاه می‌کند ولی در کمال تعجب خودش را می‌بيند که آنجا ايستاده است. منتقدان شگفت‌زده واکنش نشان می‌دهند که «حتما فيلم خوبی بوده». نويسنده اين وبلاگ اين صحنه رو روزی ده بار نگاه می‌کند و دهان دوستانش را با آن صاف می‌کند بخاطر پوزخند بعضی‌هايشان رابطه‌اش را با آنها قطع می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;عباس کيارستمی:&lt;/span&gt;‌ يک کنده باريک درخت در اين سوی خيابان افتاده است. فيلمنامه اينگونه است که قرار است باد بيايد و با وزش باد به تدريج کنده به آن سوی خيابان برسد. ولی آن روز هوا ساکن است. ناگهان به کيارستمی زنگ می‌زنند که ژوليت بينوش رسيده است فرودگاه و بايد برود. دوربين را روشن می‌گذارد و می‌رود. وقتی برمی‌گردد کنده دو سانتيمتر تکان خورده. کيارستمی طبعا فيلم را تدوين نمی‌کند چون از رئاليسم آن کاسته می‌شود. فيلم بدون ديده شدن به جشنواره کن می‌رود. منتقدان نعره و فغان می‌کشند و موی خود را می‌کنند، جاناتان رزنبام می‌نويسد «ناله‌های عاشقانه طبيعت برای گذار از بحران مدرنيته در پس‌زمينه‌ای نئورئاليسم». ژان لوک گدار می‌گويد «سينما ديگر به آخرش رسيد برويم بميريم» برادران لومير از آن دنيا فرياد می‌زنند «اين همون سينمايی بود که ما اختراع کرده بوديم؟» ولی کسی صدای مرده‌ها  را نمی‌شنود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;لارس فون‌ترير:&lt;/span&gt; زن می‌خواهد آن سوی خيابان برود تا به پسرش يا پدرش يا شوهرش يا يک مرد زندگی‌اش خدمت کند. ولی ماشين به او می‌زند و به زمين می‌افتد. عينکش زير چرخ ماشين خرد می‌شود و جايی را نمی‌تواند ببيند. مردی که از خيابان رد می‌شده او را می‌بيند و می‌پرد و به او تجاوز می‌کند. ناگهان مرد ديگری از راه می‌رسد و آن مرد را با لگد کنار می‌زند. زن می‌خواهد تشکر کند ولی آن مرد هم کمربندش را شل می‌کند و همان کار را می‌کند. زن هرطور که هست از جايش بلند می‌شود ولی پليس از راه می‌رسد او را به جرم بهم زدن نظم عمومی دستگير می‌کند. زن شروع به آواز خواندن می‌کند ولی پليس او را کشان کشان می‌برد. زن موقع اعدام آوازی را زمزمه می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;الخاندرو گونثالث ايناريتو:&lt;/span&gt; مرد در وسط خيابان است. به زنی می‌رسد. دوربين مرد را رها می‌کند و زن را پی می‌گيرد. ناگهان تصوير کات می‌خورد و مرد را اول خيابان نشان می‌دهد. ناگهان يک تصادف رخ می‌دهد و می‌بينيم که زن بر زمين افتاده. تصوير دوباره کات می‌خورد و مرد را می‌بينيم که دارد به راننده از دور نگاه می‌کند، هنوز تصادف رخ نداده. در آخر فيلم همراه با موسيقی آرامی همه شخصيت‌های فيلم را يکی‌يکی می‌بينيم که می‌توانند به آن سمت خيابان برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پدرو آلمودوار:&lt;/span&gt;‌ مغازه‌های کنار خيابان به رنگ‌های نارنجی و قرمز و بنفش هستند. مردی که شبيه زنهاست و زنی که شبيه مردهاست دست در دست هم دارند از خيابان رد می‌شوند و حرف می‌زنند. از احساسات‌شان نسبت به يکديگر می‌گويند. مطمئن نيستيم که جنسيت هرکدام چيست. به آن سمت خيابان که می‌رسند پنه‌لوپه کروز را می‌بينيم. دوربين بالا می‌رود و وقتی مطمئن می‌شود نمای خوبی از شکاف سينه پنه‌لوپه کروز گرفته است تصوير کات می‌شود. بعد اکران فيلم جامعه نسوان از آلمودوار بخاطر نگاه عميقش به مسايل زنانه تشکر می‌کنند ولی آلمودوار در اصل می‌خواسته احساسات يک مرد همجنس‌باز را به تصوير بکشد ولی وقتی می‌بيند که اوضاع اينگونه است به روی خودش نمی‌آورد و در مصاحبه‌ها فقط از سينه‌های پنه‌لوپه کروز تعريف می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;محسن مخملباف:&lt;/span&gt;‌ از وامی که از يونيسف برای کمک به سينمای مردمی افغانستان دريافت کرده به چند نفر پول می‌دهد که برای تحقيق به دفتر جشنواره‌های اروپايی بروند و بيوگرافی داورهای جشنواره‌های آن سال را دربياورند. از آنها می‌خواهد ببينند داورها در دوران کودکی با چه اسباب‌بازی‌هايی بازی می‌کردند و در دوره دانشگاه چه کتاب‌هايی می‌خواندند. بر اساس اين اطلاعات مليت بازيگرانش و لوکيشن خيابانی که قرار است از آن رد شوند را انتخاب می‌کند. فيلمش در جشنواره‌ها جايزه می‌گيرد و با پول جايزه‌اش برای نوه سه ساله‌اش دوربين فيلمبرداری می‌خرد و به او قول می‌دهد تا سه سال ديگر از پله‌های جشنواره کن بالا خواهد رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مارتين اسکورسيزی:&lt;/span&gt; رابرت دونيرو نقش گانگستری را بازی می‌کند که از جنايت‌هايش پشيمان است و می‌خواهد به کليسای آن‌ور خيابان برود و توبه کند. چهل سال پيش در دوران کودکی هم از اين خيابان رد شده بود و وسط خيابان با يک پسر سيسيلی مهاجر درگير شده بود. ناگهان يک ليموزين جلويش نگه می‌دارد و سه نفر از آن پياده می‌شوند و با باتوم به جانش می‌افتند. مرد کوتاه‌قدی داخل ليموزين با آرامش نظاره‌گر است. او همان جوان سيسيلی است. فيلم سروصدا می‌کند و دو سه نفر بخاطر خشونت افراطی‌اش از حال می‌روند. کلينت ايستوود از مراسم اسکار آن سال با دست پر خارج می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مسعود کيميايی:&lt;/span&gt; مرد سيبيل کلفت بامرامی اين سمت خيابان ايستاده است ناگهان صدای موزيک دسپرادو می‌آيد در کمال تعجب می‌فهميم صدای زنگ موبايل اوست. گوشی را برمی‌دارد و می‌گويد «فرمايش؟ ننه تويی؟ چی شده ننه؟‌ به ابوالفضل از مادر زاده نشده کسی که رو آبجی ما دست بلند کنه». وقتی قطع می‌کند فرياد می‌زند. آب دهانش از لب بالايی به مدت هشت ثانيه آويزان می‌شود. به رفيقش زنگ می‌زند و می‌گويد نمی‌تواند به قرار تماشای خروس جنگی بيايد وقتی دوستش می‌گويد «مگه تو معرفت نداری» جواب می‌دهد که شوهر خواهرش روی ناموس‌اش دست بلند کرده. رفيقش نعره می‌کشد و می‌گويد لوطی داشتيم؟‌ يه تيليف می‌زدی ترتيب طرف رو می‌داديم». گوشی را در جيبش می‌گذارد. آيپادش را خاموش می‌کند و از خيابان رد می‌شود. وقتی آن سمت خيابان می‌رسد کلا يادش می‌رود قرار بوده کجا برود. يکی از دوستانش را می‌بيند و جهت داستان برای ده دقيقه کاملا عوض می‌شود. (معمولا فيلمهای کيميايی حداقل يک مونولوگ خوب و حداکثر همان يک مونولوگ خوب را دارد که متاسفانه در اين سکانس رخ نداد).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کوئنتين تارانتينو:&lt;/span&gt;‌ اوما تورمن در حالی که شلوارش شبيه زن کاراته‌باز يک فيلم هنگ‌کنگی سال ۱۹۷۶ و مدل موهايش يادآور زن بدجنس يکی از فيلمهای بروس لی است می‌خواهد برود آن سمت خيابان. تا وقتی که به نيمه خيابان می‌رسد دوربين ۸۷ تا کات می‌خورد. ناگهان ۶۴ تا ماشين مثل هم از راه می‌رسند و ۵۰۰ تا جنگجوی شمشير به‌دست از آنها خارج می‌شوند. از ديدن رييس آنها تعجب می‌کنيم چون در صحنه قبل کشته شده بود. همه اين ۵۰۰ نفر در فيلمهای ژاپنی و تايوانی نقش سياهی‌لشکر را داشته‌اند. موزيک متن فيلم شروع به نواختن می‌کند. تارانتينو اين قطعه را از صفحه‌های گرامافون مادربزرگش پيدا کرده و صاحب آن و ورثه‌اش همه مرده‌اند و تارانتينو ناچار شده حق و حقوق آن را از نوه صاحب اثر بخرد (که البته آن نوه از وجود اين قطعه اصلا خبر نداشته). طبعا اوما تورمن همه را می‌کشد و هرکدام از فيگورهايش اشاره‌ای به يکی از فيلمهای شرقی است. امير قادری در ایٰران برای فيلم غش و ضعف می‌رود و برايش در فيلم و فيلم‌نگار و دنيای تصوير و شرق و همشهری و هفت ۲۴۳۴۸ کلمه نقد می‌نويسد و چون باز هم مطلب داشته به دفتر کيهان می‌رود و از حسين شريعتمداری تقاضای يک صفحه سينمايی می‌کند. از اين ۲۴۳۴۸ کلمه ۸۰۶ تايش «استاد» و ۴۵۲ تايش «معرکه» است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-4281570807282296134?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/4281570807282296134/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=4281570807282296134&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4281570807282296134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/4281570807282296134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/03/blog-post_26.html' title='شوخی با بزرگان'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-6501062912142897290</id><published>2007-03-23T10:32:00.000-07:00</published><updated>2007-03-23T10:44:20.240-07:00</updated><title type='text'>برداشت کاريکاتوری از کتاب مصور</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RgQRHmJhAFI/AAAAAAAAADQ/SWYJWo8LdcQ/s1600-h/enter-movie-300-2-os.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RgQRHmJhAFI/AAAAAAAAADQ/SWYJWo8LdcQ/s320/enter-movie-300-2-os.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5045176304759013458" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خب طبعا اولين سوالی که بعد از ديدن فيلم «۳۰۰» از آدم می‌شود اين است که «ضد ايرانی بود؟» و چقدر سخت است که بخواهی فکر کنی که آیا چنين خزعبلی اصلا قصد داشته پيام نژادپرستانه‌ای هم بدهد يا خير. می‌گويند «مشک آن است که خود ببويد نه آن‌که عطار بگويد» و احتمالا برعکس آن‌هم صادق است و شايد بايد هرکس خودش برود اين تحفه نطنز را ببيند تا راجع‌بهش قضاوت کند. ولی بهرحال احساس دلسوزی راقم اين سطور برای توی خواننده بينواست که باعث می‌شود بگويد «افتضاح»!&lt;br /&gt;تنها چيزی که از ايده مقاومت ۳۰۰ سرباز در برابر لشکر يک ميلیونی مسخره‌تر است پياده‌سازی اين ايده است. کل فيلم در اين خلاصه شده که لشکر يک ميليونی ايرانی گروه گروه مثل گوشت قربانی جلوی ۳۰۰ قهرمان اسپارتان صف می‌کشند تا سلاخی شوند. غير از جلای تصويری جذاب (که در بهترين حالت هم حتی به «سين سيتی» اقتباس ديگر از کتاب‌های «فرانک ميلر» نمی‌رسد و پس از نيم ساعت يکنواخت می‌شود) فيلم هيچی برای ارايه ندارد: قصه، شخصيت‌پردازی، نوآوری سينمايی، ديالوگ ...&lt;br /&gt;می‌گويند اين فيلم استعاره‌ای تمثيلی از اوضاع دنيای فعلی است. بابا جمع کنيد اين مزخرفات را. دیگر الان طوری شده که هر فيلم که درش يک سری صف‌بندی خوبها و بدها وجود داشته باشد می‌گويند جنبه‌هايی از اوضاع سياسی روز دنيا در آن ديده می‌شود و برای عناصر بعضا بی‌معنی آن مابه‌ازای خارجی پيدا می‌کنند. با اينکه ايرانی‌های فيلم کلا هيولا و همجنس‌باز و احمق و خيلی چيزهای ديگر بودند ولی نمی‌توانم واقعا فکر کنم کسی آنقدر اين فيلم را جدی بگيرد که ديدی منفی به تمدن ايرانی پيدا کند و اگر واقعا يکی اينقدر اوضاع سلول‌های مغزی‌اش درام باشد که تصاوير «۳۰۰» را باور کند همان بهتر که باور کند! بعضی‌ها هم می‌گويند ممکن است کسی اين‌ها را قبول نکند ولی درناخودآگاه ذهنش نقش می‌بندد و به تدريج ديدی منفی پيدا می‌کند! بابا اصلا سر اين فيلم مخ و ناخوداگاه و خودآگاه و فرويد و لاکان کلا تعطيله!!&lt;br /&gt;در پايان فقط افسوسی باقی می‌ماند که اثری اينچنينی بين مخاطبان عام طرفدار پيدا می‌کند و بعد از دو هفته همچنان در صدر فروش باقی می‌ماند. اثری که در آن به قدرت بازو اصالت داده می‌شود و سياستمداران فيلمش همگی حقه‌باز و ترسو و زناکار هستند و شخصيت اولش گردن‌کلفتی است که مغزش اندازه اورنی‌تورنگ هم نمی‌کشد. به قول يک نفر اين فيلم‌ها همچون مدفوع سرخ‌شده‌ای هستند که در ظرفی زراندود و با شرابی اعلا سرو شوند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-6501062912142897290?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/6501062912142897290/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=6501062912142897290&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6501062912142897290'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/6501062912142897290'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/03/blog-post_23.html' title='برداشت کاريکاتوری از کتاب مصور'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RgQRHmJhAFI/AAAAAAAAADQ/SWYJWo8LdcQ/s72-c/enter-movie-300-2-os.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2969866093807483741</id><published>2007-03-11T16:50:00.000-07:00</published><updated>2007-03-11T17:01:09.937-07:00</updated><title type='text'>هنر مدرن = آشغال ؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RfSWG9UYoyI/AAAAAAAAACY/OGg3kaD1Syg/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RfSWG9UYoyI/AAAAAAAAACY/OGg3kaD1Syg/s320/1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5040818929217872674" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حدود سه سال پيش در اخبار آمده بود که يک آشغال‌جمع‌کن بی‌خبر از همه‌جا داشته زباله‌های خيابان‌های لندن را جمع می‌کرده به در ورودی موزه «تيت» (Tate) می‌رسد و به خيال خودش کيسه زباله‌‌ای که کنار در بود برمی‌دارد و با خود می‌برد غافل از اينکه آن کيسه قسمتی از آثار «گوستاو متزگر» (Gustav Metzger) بوده که ده‌ها هزار دلار ارزش هنری داشته. اين واقعه بحث‌هايی را دامن زد در باب اينکه آيا هنر مدرن تبديل به زباله شده و آيا ارتباط هنرمند و مخاطب در حال نابودی است و سوالات ديگری که معمولا چنين اتفاقاتی پيش می‌کشند.&lt;br /&gt;در اين شکی نيست که هنر اصيل و جسور بايد جلوتر از زمانش حرکت کند و سنت‌شکنی يکی از اصول اوليه هنر است (اگر اينطور نبود هنوز هنرمندان‌مان در غار حکاکی می‌کردند) و هرجا که حرکت نويی در هنر ايجاد شده مخالفت معاصرانش را دربر داشته (جنبش امپرسيونيسم در نقاشی و موج نوی فرانسه در سينما و ...) ولی به نظر می‌رسد هنر معاصر به يک نوع يائسگی ذهنی در خلاقيت و ارتباط با مخاطب رسيده و اکثر جاهايی که خواسته با حرکت‌های آوانگارد جلب توجه کند بيشتر پوزخند در پی داشته. معمولا وقتی هنر کلاسيک با تهديد مديوم جديدی مواجه می‌شود سعی می‌کند به نوعی مقابله کند. مثلا جنبش کوبيسم در مقابله با هنر تازه متولد شده عکاسی پا به ميدان گذاشت (&lt;span style="font-style:italic;"&gt;بايد چيزی خلق کنيم که دوربين قادر به آفرينش‌اش نباشد&lt;/span&gt;) و اينطور که به نظر می‌رسد دنيای سايبر و مالتی‌مديا رقيب فعلی هنرمندان است، رقابتی که بعضی وقتها دشمنی است و بعضی اوقات دوستی ولی هنوز نتوانسته به ثبات برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RfSWmNUYozI/AAAAAAAAACg/ajVyGAposR0/s1600-h/images_framed_butler.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RfSWmNUYozI/AAAAAAAAACg/ajVyGAposR0/s320/images_framed_butler.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5040819466088784690" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=center&gt;نقاشی «پيشخدمت آوازه خوان» اثر مشهور «جک وتريانو»&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نکته ديگر اين است که درگير شدن هنرمندان مستعد و اصيل با هنر روبه‌جلو و غامض عرصه را برای سودجويانی خالی کرده که آثار تجاری و سخیف خود را به نام هنر به خريداران قالب می‌کنند، آثاری که بهترينش از بهترين‌های «جک وتريانو»‌&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; (Jack Vettriano) فراتر نمی‌رود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*: من خودم آثار وتريانو را دوست دارم ولی نمی توانم آنها را آثار عميقی بنامم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2969866093807483741?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2969866093807483741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2969866093807483741&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2969866093807483741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2969866093807483741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='هنر مدرن = آشغال ؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/RfSWG9UYoyI/AAAAAAAAACY/OGg3kaD1Syg/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-3106920504050371573</id><published>2007-02-28T22:39:00.000-08:00</published><updated>2007-02-28T22:41:41.298-08:00</updated><title type='text'>پتوی نجيب</title><content type='html'>رهنمودهايی برای فيلمسازان قرن ۲۱ ام:&lt;br /&gt;۱. کلا ديگه دور اسلوموشن رو چه واسه صحنه‌های اکشن و چه برای صحنه‌های رومانتیک خط بکشيد.&lt;br /&gt;۲. اينقدر سعی نکنيد آبگوشت بزباش خوردن آقا بزرگ رو به اين‌که شست پای مارلين ديتريش به چشمش رفته ربط بدهيد. بخدا ديگه فهميديم بنی‌آدم اعضای يکديگرند. از اين صحنه‌ها که يکی از شخصيت‌های فيلم از کنار يکی ديگه از شخصيت‌ها رد می‌شه و بعد داستان اون‌ يکی شخصيت دنبال می‌شه دست برداريد.&lt;br /&gt;۳. در فيلم شخصيت منفی و مثبت فيلم رودرروی هم قرار نگيرند و شخصيت منفی بااعتمادبه‌نفس به شخصيت مثبت فيلم بگويد:‌ «من و تو مثل هم هستيم!»&lt;br /&gt;۴. وقتی زن و مرد روی تخت خوابيده‌اند پتو از کمر مرد شروع نشود و يهويی بالا برود و از گردن به پايين زن را بپوشاند. از صد لحظه مختلف زن و مردی که در خواب هستند عکس بگيريد ببينيد شکل طبيعی پتو چطوری است صحنه را همانطور بسازيد.&lt;br /&gt;۵. در خيلی از فيلمها شخصيت اصلی فيلم شاهد صحنه‌ای بوده يا از اتفاقی خبر دارد که باورکردنی نيست (معمولا موارد ماوراءالطبيعی مثل ET و امثالهم). سعی می‌کند اين مساله را با ديگران در ميان بگذارد که طبعا حرفش را باور نمی‌کنند. يا مسخره‌اش می‌کنند يا می‌گويند ديوانه است. معمولا اين ناباوری بسته به روند فيلم از ده دقيقه تا يک ساعت طول می‌کشد و فارغ از اينکه فيلم درباره چيست واکنش آدمها به حرفهايی که شخصيت اصلی فيلم می‌زند شبيه همديگه است. لطفا يک فکری واسه اين قضيه بکنيد ديگه خيلی تکراری شده.&lt;br /&gt;۶. شخصيت مرد فيلم در دام عشق زنی مرموز نيفتد که بعد معلوم بشود آن زن روسپی يا استريپر بوده. به جان «برايان دی‌پالما» اين ترفند جذابيت خودش را از دست داده است.&lt;br /&gt;۷. لطفا سعی نکنيد کتابی را که قرار نيست فيلم بشود تبديل به فيلم کنيد.&lt;br /&gt;۸. لطفا در موارد زير پوززنی و رکوردزنی را کنار بگذاريد:&lt;br /&gt;طولانی‌ترين فيلم (هنوز هم وقتی ياد تجربه فيلم ۸ ساعته «بلا تار» توی سينماتک می‌افتم خوابم می‌گيره)- کم‌کات‌ترين- پرکات‌ترين- طولانی‌ترين صحنه تجاوز- بدهيکل‌ترين زوج در حال سکس- پرشخصيت‌ترين (روح استاد آلتمن شاد)- طولانی‌ترين مونولوگ بدون تازه کردن نفس و ...&lt;br /&gt;۹. تقليد از لينچ را کنار بگذاريد که امری است ناشدنی.&lt;br /&gt;۱۰. کلا اگه حرف جديدی نداريد لطفا شات آپ.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-3106920504050371573?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/3106920504050371573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=3106920504050371573&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3106920504050371573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/3106920504050371573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/02/blog-post_28.html' title='پتوی نجيب'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-2840009096182893437</id><published>2007-02-21T20:15:00.000-08:00</published><updated>2007-02-21T20:19:45.850-08:00</updated><title type='text'>نون و القلم</title><content type='html'>هيچکاک کبير را پرسيدند: «يا ايها الهيجکاک! آن چيست که يک فيلم را شاهکار می‌کند؟» هيچکاک فرمودشان:‌ «بدانيد و آگاه باشيد همانا برای يک فيلم شاهکار سه چيز را نيازمنديد:‌ فيلمنامه خوب، فيلمنامه خوب و فيلمنامه خوب.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rd0ZPm4HtFI/AAAAAAAAABc/X_75Vi7hUdo/s1600-h/pen_paper.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rd0ZPm4HtFI/AAAAAAAAABc/X_75Vi7hUdo/s320/pen_paper.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5034207714394747986" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خب اينطور که به نظر می‌رسد جمله «هيچکاک» هيچگاه مثل اين سال‌ها مصداق نداشته است.&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; چند وقتی است که ساير عوامل فيلمسازی به اوج خود رسيده‌اند ولی کجايند آن فيلمنامه‌های بی‌نقص «خواب بزرگ» و «مرد سوم» و «راننده تاکسی» و «پدرخوانده»؟ يا اصلا چرا اينقدر دور برويم؟ کجايند آن فيلمنامه‌های باشکوه «پالپ فيکشن»‌ و «سکوت بره‌ها» و «هفت» و «آمورس پروس»؟ خيلی از فيلمها هستند که ايده عالی دارند ولی در اجرای آن ايده کار خودشان را خراب می‌کنند، يا نمی‌توانند بپرورانندش يا بيش از حد جدی‌اش می‌گيرند يا لحن‌شان مناسب نيست يا در بهترين حالت فيلمنامه‌شان سوراخ دارد. يه اشاره خيلی گذرا دارم به فيلمهای خوب (يا قابل‌قبول) امسال و نقص‌های فيلمنامه‌ای‌شان:&lt;br /&gt;هزارتوی پن (Pan's Labyrinth): خب اين فيلم به نظرم بهترين فيلم امسال بود. همه المان‌های فيلم در حد اعلا. ايده تقابل دنيای کوچکی و بزرگسالی به بهترين شکل اجرا شده و با صحنه آخر که با ريخته شدن استعاری خون قاعدگی دختر بچه، به شکل شاعرانه‌ای دنيای کودکی را پشت پا می‌گذارد و وارد بزرگسالی می‌شود بی‌نظير است. ولی چند جای داستان گيرهای عجيب‌وغريبی دارد که آدم باورش نمی‌شود از چشم سازندگان دور مانده باشد. چرا شورشی‌ها که اين‌همه مواد منفجره دارند بايد از کليد برای وارد شدن به انبار مواد غذايی استفاده کنند تا شک کاپيتان را برانگيزنند؟‌ چطور تا اواخر فيلم کاپيتان به ظاهر باهوش متوجه خيانت‌های اطرافيانش نمی‌شود؟‌ چرا نتيجه‌گيری فيلم خلاف تاريخ واقعی است؟ (نه اينکه بخواهم ايراد بنی‌اسراييلی بگيرم ولی وقتی قرار است از کليت فيلم نتيجه‌ای گرفته شود ولی پايان فيلم با تاريخ منطبق نيست فقط تو ذوق بيننده می‌زند).&lt;br /&gt;بابل (Babel):‌ سر يک موضوعی بحث بود (فکر کنم سوژه بحث خانم «تهمينه ميلانی» بود) که آقای جهانبخش نورايی گفت «بزرگترين بدبختی يک فيلمساز وقتی است که از خودش تقليد کند.» حالا ظاهرا اين بلا سر «الخاندرو گونثالث ايناريتو» آمده و گويا تمام هم و غم او و نويسنده‌اش اين شده که ابعاد سيستم چندروايتی‌شان را بزرگتر و جهانشمول‌تر کنند. احتمالا فيلم بعدی‌اش درباره چند خط داستانی در مريخ و زمين و زحل است که با يک تصادف به هم ربط پيدا می‌کنند. چسباندن خط داستانی ژاپن به بقيه فيلم خيلی مصنوعی درآمده بود، ضمن اينکه نتيجه‌گيری نهايی فيلم (فقط آمريکايی‌ها رستگار می‌شوند) خيلی مشکوک می‌زد. از لحاظ معنايی و مفهومی هم که چندان حرف جديدی نسبت به دو شاهکار قبلی‌شان (آمورس پروس و ۲۱ گرم) نداشتند (چند نکته جالب در مورد اين فيلم هست که بعدا راجع‌به‌شان شايد بنويسم).&lt;br /&gt;مرحوم (Departed):‌ اين يکی بهترين فيلمنامه را داشت هرچند که اعتبار اصلی‌اش به اثر هنگ‌کنگی‌ای که منبع اقتباس موناهان و اسکورسيزی بوده برمی‌گردد. شخصيت‌ها و داستان و ديالوگ‌ها عالی‌اند ولی آخر مارتين جان آن شخصيت «مادولين» چی بود آن وسط؟ فقط بود که يک شخصيت زن هم در فيلم حضور داشته باشد و فضا را تلطيف کند؟ اگر اين خانم روانشناس است پس چرا اينقدر از خودش خنگ‌بازی درمی‌آورد؟ اصلا فلسفه حضورش در فيلم چيست؟ کاش نبود و «مرحوم» بدون هنرپيشه زن برای ما يک «سگهای انباری»‌ (Reservoir Dogs) ديگر می‌شد.&lt;br /&gt;بازگشت (Volver):‌ عناصر فيلمنامه‌ای اين فيلم بی‌نظير است به بادی که از همان صحنه اول فيلم در قبرستان می‌وزد دقت کنيد که چطور کم‌کم مثل يک شخصيت اصلی مطرح شده و تا آخر فيلم يکی از موتيف‌های اصلی فيلم می‌شود. رابطه زنان به بهترين نوع در فيلمنامه گنجانده شده ولی در خيلی موارد خط داستانی فيلم ساده‌انگارانه است. در اين مورد خاص می‌شود اين فرض را کرد که ساده‌انگاری فيلمنامه با لحن و ساختار فيلم تطبيق می‌کند و در دنيای فيلمهای «آلمودوار» جواب می‌دهد حتی اگر برای بيننده ايرادگير قابل‌قبول نباشد.&lt;br /&gt;فرزندان بشريت (Children of Men):‌ اعتراف می‌کنم فيلمبرداری و طراحی صحنه اين فيلم در بين فيلمهای امسال بهترين است و اگر برنده اسکار نشوند فقط کج‌سليقگی اعضای آکادمی را نشان می‌دهد. ايده اوليه در باب اينکه سالهاست بشريت نتوانسته بچه‌دار شود و حالا زنی باردار پيدا شده و بايد تا هنگام زايمان جانش حفظ شود تا نسل بشر (بخوانيد زندگی) ‌ادامه يابد جذاب است ولی اين ايده در تيزر فيلم لو می‌رود و در طی فيلم هم در همان نيمه اول همه اين عناصر داستانی رو می‌شوند و نيمه دوم فقط تبديل به فرار دو شخصيت اصلی از دست شخصيت‌های بد (و پرداخت‌نشده) فيلم می‌شود. کليشه‌های «۱۹۸۴»ای هم که در اينطور فيلمها موج می‌زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* مطالب مطرح شده در اين پست به سينمای قصه‌گو می‌پردازد و کاری به سينمای هنری‌تر و عموما اروپايی ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-2840009096182893437?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/2840009096182893437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=2840009096182893437&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2840009096182893437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/2840009096182893437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/02/blog-post_21.html' title='نون و القلم'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_cdzCjx48NwI/Rd0ZPm4HtFI/AAAAAAAAABc/X_75Vi7hUdo/s72-c/pen_paper.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-581742733453942512</id><published>2007-02-04T22:27:00.000-08:00</published><updated>2007-02-04T22:37:06.638-08:00</updated><title type='text'>وقتی خياط در کوزه می‌افتد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.facets.org/images/newdvd/haneke.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px;" src="http://www.facets.org/images/newdvd/haneke.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من هميشه سعی کرده‌ام حق انتقاد از کارگردانهای مورد‌علاقه‌ام را برای خودم محفوظ نگه دارم. به همين دليل است که از تکرار سه‌باره ايده تصادف در فيلم‌های «الخاندرو ايناريتو» يا از افت شديد «آرونوفسکی» از «مرثيه‌ای برای يک رويا» به «چشمه» صدايم درمی‌آید. ظاهرا حالا نوبت جناب «هانکه» است.&lt;br /&gt;«مايکل هانکه» که همراه با «لارس فون‌ترير» بين اروپايی‌های معاصر، محبوب‌ترين کارگردان من محسوب می‌شود هميشه از اروپايی بودن خودش تعريف کرده و سينمای هاليوود را کوبيده است و تا الان هم کليه فيلمهايش را در اتريش و آلمان و فرانسه جلوی دوربين برده است. بيزاری مفرط او از جريان رايج سينمای آمريکا باعث شد وقتی خبر بازسازی شاهکار سينمايی‌اش «بازی‌های خنده‌دار» (Funny Games) در آمريکا، آن هم توسط خود هانکه، را شنيدم باور نکنم. مگر می‌شد «هانکه»‌ اجازه بازسازی چنان فيلمی را به هاليوود بدهد (وقتی اين‌همه بازسازی‌ها از آثار آسيايی و اروپايی و حتی کلاسيک‌های آمريکايی به گند کشيده شده‌اند)، چه برسد به اينکه خودش برای ساخت آن فيلم به آمريکا برود. ولی بهرحال خبر صحت داشت و الان فيلم مراحل پس‌توليدش را دارد می‌گذراند. نقش زن و شوهر فيلم جديد را «نائومی واتس» (ما آخرش نفهميديم اين «نيامی» است يا «نائومی»‌!) و «تيم راث» بازی می‌کنند و کار فيلمبرداری هم بر عهده «داريوش خنجی» است که قبلا نشان داده در فیلمبرداری در فضاهای بسته خبره است (چيزی که اين فيلم احتمالا خيلی لازم خواهد داشت).&lt;br /&gt;بهرحال نمی‌دونم هانکه برای پايان تلخ‌تر از اسپرسو و اورگانيک فيلمش چه چاره‌ای انديشيده و آيا قرار است با يک پايان خوش هاليوودی به تهيه‌کننده باج بدهد يا خير. در مصاحبه‌ها اينطور وانمود کرده که هاليوود از مدتها قبل امتياز بازسازی فيلمش را می‌خواسته و در نهايت او به شرطی راضی به دادن امتياز شده که خودش فيلم جديد را کارگردانی کند. آيا او شعور مخاطب آمريکايی را اينقدر بالا فرض کرده يا می‌خواهد سطح فيلم خودش را پايين بياورد و آمريکاييزه‌اش کند يا اصلا از الان دارد فيلمی می‌سازد محتوم به شکست؟ هانکه اشاره کرده که سمت و سوی فيلم را همگام با سوژه‌های آمريکای معاصر (يازده سپتامبر و ...) درخواهد آورد و احتمالا پيام خاصی برای مخاطب آمريکايی دارد. بهرحال هانکه کارگردان مستعدی است (اگر نگويم نابغه) و احتمالا می‌تواند فيلمش را جمع و جور کند. هرچند به شدت شک دارم که اين فيلم جديد بتواند در حد و اندازه‌های نسخه سال ۱۹۹۷ قد علم کند.&lt;br /&gt;با همه اينها بايد اعتراف کنم که در سال ۲۰۰۷، اين بازسازی، بعد از فيلم لينچ، اولين فيلمی است که شديدا مشتاق به ديدنش هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانويس: چشم. به زودی اين لیست سمت راست رو که هزار ساله دست نخورده آپديت می‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-581742733453942512?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/581742733453942512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=581742733453942512&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/581742733453942512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/581742733453942512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='وقتی خياط در کوزه می‌افتد'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-117021117602747516</id><published>2007-01-30T18:29:00.000-08:00</published><updated>2007-01-30T19:54:58.243-08:00</updated><title type='text'>مگر پيامبران اسهال نمی شوند؟</title><content type='html'>وقتی خبر مرگ کاريکاتوريست دانمارکی رو خوندم تصميم به نوشتن اين پست گرفتم گرچه بعدش اون خبر تکذيب شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/970761/cene.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/452095/cene.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برخورد کردن با مذهب در عالم هنر خيلی ظريف و معمولا دردسرآفرين است. امکان ندارد فيلمی مذهبی ساخته شود و هيات‌های مذهبی کليساهای مختلف موشکافانه مورد بررسی قرارش ندهند (کاری با اسلام و ايران ندارم که کمی غلتيدن در حاشيه، کفر تلقی می‌شود و تخيل و خلاقيت در اين حيطه بالکل ممنوع است). عمده آثار مذهبی هم حول زندگی پيامبران و خصوصا عيسی مسيح خلق می‌شوند (کسی هست ادعا کند کسی محبوب‌تر از عيسی مسيح در قرون اخير وجود داشته؟) و با اينکه موج بی‌دينی همچنان رو به رشد است ولی انبوه کليساييون و کنيسيون و مسجديون با علاقه و دقت محصولات مذهبی را دنبال می‌کنند. ضمن اينکه داستانهای مذهبی انصافا بار دراماتيک بالايی دارند  و می‌توانند هر انسان قصه‌تشنه‌ای را سيراب کنند (فارغ از واقعی يا افسانه بودن‌شان کدام قصه‌سرايی می‌تواند جذابيت باز شدن رود نيل، ماجرای يوسف و زليخا يا به صليب کشيدن عيسی را خلق کند؟).&lt;br /&gt;در يک همچين حال و هوايی هنرمندان بدشون نمياد هر چند وقت يک بار سری هم به پيغمبران بزنند و تعبير نوی خودشون را ارايه کنند. مشکلی که من با اين نوع آثار دارم ديدگاه کليشه‌ای و شعاری‌شان در برخورد با شان و منزلت پيامبران است. هميشه بايد پيغمبر يک موجود فرای انسانی معصوم باشد، بايد چهره‌ای ملکوتی داشته باشد، در عرصه سينما زاويه دوربين بايد طوری باشد که پشت پيغمبر پرنور باشد و البته بايد در مقابل درشت‌گويی‌ها و دشنام‌های دشمنان صرفا لبخند عاقل اندر سفيه بزند. حداقل از نظر من نوعی، بيننده ارتباط بهتری می‌تواند با اين شخصيت‌ها پيدا کند اگر آنها را مثل خودش ببيند: آدم‌هايی از پوست و گوشت که از گزند معصيت مصون نيستند. «آخرين وسوسه مسيح» اثر «نيکوس کازانتياکيس» بارزترين مثال می‌تواند باشد که اين فرضيه را پيش می‌کشد که وقتی مسيح به صليب کشيده شد در برابر پيشنهاد قلقلک‌دهنده شيطان که از او می‌خواهد در ازای پايين آمدن از صليب و يک زندگی معمولی، دعوتش را پس بگيرد، سر تعظيم فرود آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/887743/Edvard_Munch_-_Madonna_%281894-1895%29.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/937721/Edvard_Munch_-_Madonna_%281894-1895%29.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تنها راه رسيدن به اين ايده‌آل، کمی تسهيل و تسامح بيشتر در تصوير کردن انبيا و اطرافيان به‌ظاهر معصوم‌شان است. نقاشی بالا، تصوير مريم مقدس است از نگاه «ادوارد مانک» (يا مانش). تصويری اروتيک و وسوسه‌گر که با نقاشی‌های پيش از آن که در همه، مريم تصويری پوشيده و محجوب داشت متفاوت است. حالت صورت و نحوه عرضه‌کردن بالاتنه که همه حاکی از خواهشی نفسانی است از مريم باکره تصوير زنی زمينی را می‌سازد که نيازهايی دارد همجنس با همجنس‌هايش (راستی عيسی از کجای مريم باکره خارج شد؟).&lt;br /&gt;نمونه ديگر فيلم «انجيل به روايت متی»‌ اثر «پازولينی» است که خود کارگردان می‌گويد «زندگی ساده مسيح را فيلم کردم بدون بيست قرن افسانه‌سرايی‌های بعدش». هرچند فيلمهای پازولينی را دوست ندارم ولی اين کارش اثر ماندگاری است در جهت آنچه بالا اشاره کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-117021117602747516?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/117021117602747516/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=117021117602747516&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/117021117602747516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/117021117602747516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/01/blog-post_30.html' title='مگر پيامبران اسهال نمی شوند؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116944259943152360</id><published>2007-01-21T21:06:00.000-08:00</published><updated>2007-01-21T21:11:06.380-08:00</updated><title type='text'>دفاعيه نصفه ای برای وودی آلن</title><content type='html'>چند ماه پيش می‌خواستم نقدی برای شرق يا فيلم بنويسم راجع‌به فيلم آخر «وودی آلن». تا يه جاهاييش نوشتم که آخرش نصفه‌کاره موند. الان هم که احتمالا فيلم کهنه شده و به دردشون نمی‌خوره. شديدا در برابر اين ايده که توی وبلاگ نقد فيلم بنويسم مقاومت می‌کنم ولی حالا در این مورد اسثنا قايل می‌شم و تا همون اندازه‌ای که اين نقد رو نوشتم می‌ذارم اينجا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://ffmedia.ign.com/filmforce/image/article/713/713721/scoop-20060621104816184-000.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px;" src="http://ffmedia.ign.com/filmforce/image/article/713/713721/scoop-20060621104816184-000.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فيلم «مليندا و مليندا» (وودی آلن، 2004) اين بحث را پيش می‌کشد که آيا زندگی يک واقعيت کميک است يا تراژدی؟ وودی آلن در اين فيلم قصه دو مليندای متفاوت را تعريف می‌کند که يکی‌شان زندگی تلخی دارد و ديگری مفرح. به نظر می‌رسد دو فيلم اخير آلن که بعد «مليندا و مليندا» ساخته شده‌اند همچنان به اين دو نگاه متفاوت از زندگی می‌پردازند. «امتياز نهايی» (Match Point) و «خبر داغ» (Scoop) هر دو در لندن رخ می‌دهند (يک اقيانوس دورتر از لوکيشن هميشگی فيلمهای آلن؛ نيويورک)، در هر دو شخصيت‌های بورژوای انگليسی حضور پررنگی دارند، وقوع قتل در آنها اجتناب‌ناپذير است و بالاخره اينکه «اسکارلت جوهانسن» در هر دو نقش اصلی يک سفرکرده آمريکايی را دارد. ولی يک تفاوت اساسی با يکديگر دارند: اولی تراژيک و دومی کمدی است.&lt;br /&gt; «خبر داغ» داستان ساندرا پرنسکی (اسکارلت جوهانسن)، دختری آمريکايی در انگلستان را پی می‌گيرد که سودای خبرنگاری در سر می‌پروراند و در لندن با سماجت در تلاش برای انجام مصاحبه با آدمهای صاحب‌نام است. از طرفی جو استرومبل (ايان مک‌شين) خبرنگار کهنه‌کاری است که تازه از دنيا رفته و سوار قايق مردگان شده که با هدايت عزراييل اين دنيا را ترک گويد. در قايق از زبان يک مرده ديگر که منشی پيتر لايمن (هيو جکمن) بوده می‌شنود که احتمالا لايمن همان قاتل زنجيره‌ای است که مدتی است خواب را از چشم مردم ربوده. از طرفی سيد واترمن (وودی آلن) شعبده‌باز آس و پاسی است که برای اجرای برنامه از آمريکا به لندن آمده و در يکی از برنامه‌هايش از ساندرا دعوت می‌کند که روی سکو بيايد و از او می‌خواهد که داخل جعبه جادو شود تا او را ناپديد کند. ولی داخل جعبه ساندرا با روح استرومبل رودررو می‌شود که به او اطلاعات لازم برای پيگيری قضيه لايمن را می‌دهد و ناپديد می‌شود. ادامه فيلم ماجرای ساندرا و سيد است برای حل گره ماجرايی که با پيوند عاطفی که ميان ساندرا و لايمن پيش می‌آيد پيچيده‌تر می‌شود.&lt;br /&gt; «امتياز نهايی» که بعد از چند اثر نه چندان موفق آلن به نمايش درآمد موجی از تحسين را ميان منتقدان و مخاطبانش برانگيخت. گويا تدبير او در تغيير مکان و لحن فيلمهايش کارساز افتاد و تبعيد خودکرده‌اش (چه از لحاظ موقعيت جغرافيايی و چه در حيطه ژانر) باعث تزريق نوعی خون تازه در رگهای بی‌رمق آثار اخيرش شده بود. اجتناب او از بازی  در «امتياز نهايی» عامل ديگری برای خوشحالی منتقدانی بود که بخاطر حضور تحميلی و پررنگش در فيلمهای قبلی و بخصوص به دليل صحنه‌هايی با دختران جوان اين فيلمها داشت زير باد انتقادش می‌گرفتند. منتقدان بزرگی همچون «ای. او. اسکات» و «جاناتان رزنبام» از فيلم دفاع کردند و خود آلن در مصاحبه‌ای تا آنجا پيش رفت که «امتياز نهايی» را بهترين فيلم خود خواند! با اين همه «امتياز نهايی» هرچه که بود واقعا يک فيلم وودی آلنی نبود. بيشتر از آن حساب‌شده و دقيق بود که بتوانيم با بهترين کارهای بداهه‌سرايانه او مقايسه کنيم و نگاه جبرگرايانه او در فيلم خيلی رو از آب درآمده بود.&lt;br /&gt; حالا با «خبر داغ» باز هم «وودی آلن» بازگشته است نه تنها با فيلم و فيلمنامه جديد بلکه با حضور پررنگ خودش در يکی از نقش‌های اصلی.‌ اينطور که به نظر می‌رسد، «خبر داغ» نوعی تخليه روحی و روانی برای کارگردانی بوده که بيصبرانه سعی کرده در فيلم قبلی‌اش خويشتنداری‌ را حفظ کند و اگر نکته بامزه‌ای هم به ذهنش می‌رسيده جايی يادداشت می‌کرده که با حفظ خيلی از عناصر فعلی و صرفا با تغيير لحن در فيلم بعدی‌اش از آنها استفاده کند. «خبر داغ» يک فيلم کمدی خالص است، نه حتی طنز از نوع «آنی هال» و امثال آن. قرار نيست تک‌جمله‌های شوخ‌طبعانه آلن ورد کلام‌مان شود (آنچنان که در «آنی هال» و «منهتن» شد) و قرار نيست صحنه‌هايی از آن ساکن دائمی ذهن‌مان شود (آنچنان که آن دو  فيلم و «حنا و خواهرانش» و خيلی‌های ديگر شدند). قرار است مثل «پول را بردار و فرار کن» بخنديم و اگر خواستيم نوستالژيک شويم. متاسفانه فيلم جديد آلن تحت حمله شديد منتقدانی قرار گرفته که تا چند روز پيش سينه سپر کرده بودند و «امتياز نهايی» را بهترين فيلم آلن در دو دهه اخير خوانده بودند و جالب است که اکثرشان از «خبر داغ» به‌عنوان يک اثر هيچکاکی دست و پا چلفتی ياد کرده‌اند. برخی نيز خيلی جدی و انگار که دارند يک فيلم برگمانی را نقد می‌کنند گلايه کرده‌اند که پرواز روح خبرنگار مرده و اطلاع‌رسانی‌اش به دانشجوی خبرنگار زيربنای مناسبی برای کليت فيلم نبوده است. عدم تمايل فيلم در جا دادن صريح خود در يکی از ژانرهای کمدی رمانتيک يا تريلر باعث شده برخی منتقدان توقع يک تريلر در حد و اندازه‌های درام قبلی آلن (امتياز نهايی) را داشته باشند، انتظاری که فيلم به‌هيچ‌وجه برآورده نمی‌کند. در واقع اگر با اين ديد به فيلم نگاه کنيم خيلی از عناصرش بچگانه به نظر می‌رسند. ولی «خبر داغ» در قالب کمدی خوب جواب می‌دهد. تکه‌پرانی‌های وودی آلن در طی فيلم بيننده را رها نمی‌کند. او بدون آن‌که افسار داستان از دستش جدا شود با موقعيت‌سنجی مناسب و به فواصل کوتاه حرفهای وودی آلنی‌اش را به زبان می‌آورد؛ جملاتی که بعد اين‌همه فيلمی که از او ديده‌ايم همچنان تازگی دارد. ايراد ديگری که گرفته می‌شود اين است که اصلا ساختن اين فيلم چه لزومی داشت و آلن می‌توانست همين مزه‌پرانی‌هايش را روی نوار ضبط کند (راستی چرا هيچکس جرات نمی‌کند از استاد گدار بپرسد چرا به‌جای ساخت فيلمهای اخيرش در مقاله‌های فلسفی نمی‌نويسد؟)...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116944259943152360?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116944259943152360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116944259943152360&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116944259943152360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116944259943152360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='دفاعيه نصفه ای برای وودی آلن'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116790464518069972</id><published>2007-01-04T01:53:00.000-08:00</published><updated>2007-01-04T01:58:13.826-08:00</updated><title type='text'>نگاهی به 11 سپتامبر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.rotten.com/library/crime/terrorism/september_11/911-tower2-1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 220px;" src="http://www.rotten.com/library/crime/terrorism/september_11/911-tower2-1.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۱۱ سپتامبر امسال (در واقع پارسال، ۲۰۰۶)، آقای «اسلاووی ژيژک» مقاله‌ای در گاردين نوشت که در ابتدايش به دو تا فيلم مهم سال که راجع‌به حادثه ۱۱ سپتامبر بودند (يونايتد ۹۳ و سازمان تجارت جهانی) پرداخت و بعد تحليل کلی از اين حادثه ارايه کرد. نمی‌دونم کسی از لشکر شکست‌خورده نشريات روشنفکر ايران به فکر ترجمه اين مقاله افتاد يا نه. از اون موقع می‌خواستم قسمتی از اون رو اينجا بگذارم ولی تنبلی اين فرصت رو از من می‌گرفت. بهرحال دو پاراگراف جالبش رو ترجمه کردم. ولی بد نيس نگاهی هم به &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/september11/story/0,,1869546,00.html"&gt;اصل مقاله&lt;/a&gt; و نظرات مردم در پايينش بندازيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;معنی تاريخی ۱۱ سپتامبر چيست؟ دوازده سال قبل‌تر در نهم نوامبر ۱۹۸۹ ديوار برلين فرو ريخت. فروپاشی کمونيسم، به فروپاشی اتوپياهای (مدينه‌های فاضله) سياسی معنا شد. امروز ما در يک &lt;br /&gt;دوره پسا-اتوپيايی در حکومت‌های پراگماتيک به سر می‌بريم، چرا که درسهای سختی گرفتيم از اينکه چطور اتوپياهای سياسی شکوهمند در نهايت منجر به حکومت وحشت و استبداد می‌شوند. ولی به دنبال اين فروپاشی اتوپيا، يک اتوپيای بزرگ از ده سال دموکراسی ليبرال کاپيتاليسم جهانی به وجود آمد. نهم نوامبر، خبر از «دهه نود شاد»ی را می‌داد: رويای فرانسيس فوکوياما از «پايان تاريخ»، باور اينکه دموکراسی ليبرالی، اساسا پيروز شده، باور اينکه جستجو پايان‌ يافته، باور اينکه به حلول يک جامعه ليبرال جهانی چيزی نمانده، باور اينکه موانعی که سر راه اين پايان خوش هاليوودی قرار دارد صرفا قدرت‌های کوچکی بيش نيستند که هنوز رهبرانشان درک نکرده‌اند دوران‌شان پايان يافته است.&lt;br /&gt;يازده سپتامبر مظهر پايان اين اتوپيا است، رجوعی به تاريخ حقيقی. دوران جديدی به وجود آمده با ديوارهايی در سرتاسر دنيا، بين اسراييل و فلسطين، دور اتحاديه اروپا، روی مرز آمريکا و مکزيک و اسپانيا و مراکش. دوره‌ای است با اشکال جديد آپارتايد و شکنجه قانونی. همانطور که پرزيدنت بوش بعد از ۱۱ سپتامبر گفت آمريکا در حالت جنگی قرار دارد. ولی مشکل اين است که آمريکا در وضعيت جنگی قرار ندارد. برای اکثريت غالب، زندگی روزمره جريان دارد و جنگ تبديل به کسب و کار آژانس‌های حکومتی شده است. تمايز ميان وضعيت جنگی و صلح محو شده است. داريم وارد دورانی می‌شويم که در آن وضعيت صلح می‌تواند در عين حال يک وضعيت اورژانسی نيز باشد.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116790464518069972?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116790464518069972/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116790464518069972&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116790464518069972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116790464518069972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2007/01/11.html' title='نگاهی به 11 سپتامبر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116634477980779697</id><published>2006-12-17T00:30:00.000-08:00</published><updated>2006-12-17T00:43:15.853-08:00</updated><title type='text'>پاريس ازت متنفرم!</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/326689/frantic1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/961689/frantic1.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/31917/frantic2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/826103/frantic2.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/390066/frantic3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/375607/frantic3.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/328954/frantic4.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/171724/frantic4.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يکی از حرکات قشنگ دوربين وقتيه که از يک نمای بسته، آرام آرام عقب مياد و بالا می‌ره و با اين‌کار محدوده وسيعی رو تحت پوشش قرار می‌ده. معمولا کارگردانها و فيلمبردارها وقتی از اين تکنيک استفاده می‌کنند که بخواهند بيننده رو متوجه وخامت اوضاع کنند يا به‌تدريج او را در يک فضای جديد قرار بدهند. از معروف‌ترين صحنه‌های اينچنينی، وقتيه که اسکارلت در «بر باد رفته» بين جنازه‌های جنگ دنبال جنازه يک نفر می‌گرده و قاب دوربين فقط او رو نشون می‌ده. بعد از چند ثانيه دوربين بالا می‌ره و تصوير هولناکی از بقايای جنگ رو می‌بينيم و با اين کار توجه بيننده از مصيبت فردی اسکارلت به مصيبت جمعی جنگ جلب می‌شه. مثال ديگه در «روزی روزگاری در آمريکا» رخ می‌ده که کاراکتر «رابرت دونيرو» از خانه‌ای بيرون مياد و در ميان جمعيت گم می‌شه و دوربين هم تعقيب او رو کنار می‌ذاره و آرام آرام بالا می‌ره و تصويری از نيويورک شلوغ دهه ۲۰ رو نشون می‌ده.&lt;br&gt;&lt;br /&gt;ولی يکی از بهترين نمونه‌هايی که می‌خوام دربارش بنويسم در انتهای فيلم «ديوانه‌وار» رومن پولانسکی رخ می‌ده. «ديوانه‌وار» از فيلمهای نسبتا خوب پولانسکيه که متاسفانه توجهی که شايسته‌اش بوده رو هيچوقت کسب نکرده. «هريسن فورد» نقش يک آمريکايی رو بازی می‌کنه که همراه همسرش برای کار کوتاهی به پاريس می‌روند و همسرش ربوده می‌شود. بعد از کش و قوس‌های فراوان «هريسن فورد» موفق می‌شه همسرش رو پيدا کنه البته به قيمت مرگ دختری که در اين راه کمک زيادی بهش کرده بود. وقتی فورد و همسرش سوار تاکسی می‌شن که برگردند يک ماشين آشغال‌جمع‌کن رو می‌بينيم که مشغول جمع‌آوری زباله‌هاست. در صحنه بعد دوربين در امتداد خيابان عقب می‌ره و نوشته‌های پايانی ظاهر می‌شوند و با بالا رفتن دوربين نمای هوايی از شهر پاريس می‌بينيم و برج ايفل هم به شکل محوی پيداست. «هريسن فورد» با نگاه بدبينانه‌ای نسبت به پاريس آن را ترک می‌کند و پولانسکی با نگاه بدبينانه‌تری به پاريس فيلم را به پايان می‌برد:‌ پاريس همچون يک زباله‌دانی است. شايد عکسهای بالا بهتر بتونند مفهوم استعاری اين توالی صحنه‌ها رو منتقل کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116634477980779697?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116634477980779697/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116634477980779697&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116634477980779697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116634477980779697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/12/blog-post_17.html' title='پاريس ازت متنفرم!'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116614927308358927</id><published>2006-12-14T18:19:00.000-08:00</published><updated>2006-12-14T18:22:57.590-08:00</updated><title type='text'>داستايوفسکی خوانی در اتاوا</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.malaspina.com/jpg/dostoevsky.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px;" src="http://www.malaspina.com/jpg/dostoevsky.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من سالهاست که می‌خوام «جنايت و مکافات» داستايوفسکی رو توی يه فرصت مناسب بخونم ولی موقعيت پيش نمياد. ولی از اواسط ژانويه تا اواسط مارس به مدت دو ماه دارم برای کاری تبعيد می‌شم اتاوا و شبهای دراز و سرمای منفی سی درجه و شهر غريب فرصت مناسبيه برای اينکه داستايوفسکی بخونم. ولی وقتی اومدم کتاب رو بخرم يادم افتاد که روسی بلد نيستم و با انواع و اقسام ترجمه‌های مختلف انگليسی توی بازار روبرو شدم (حتی بيشتر از تعداد ترجمه‌های هری پاتر در ايران!). گفتم از خواننده‌های ثابت و گذری اينجا يه استعلام کنم ببينم کسی می‌دونه کدوم ترجمه بهتره و آيا مترجم خاصی بيشتر از بقيه روی آثار داستايوفسکی کار کرده؟ (مثل «اديت گراسمن» که بيشتر کارای «مارکز» رو به انگليسی برگردونده.) خلاصه اگه پيشنهادی داريد بگيد که اگه ترجمه بدی بخرم تو ذوقم می‌خوره و ممکنه ديگه تا آخر عمر سراغ داستايوفسکی نرم و داستايوفسکی نخونده از دنيا برم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116614927308358927?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116614927308358927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116614927308358927&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116614927308358927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116614927308358927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/12/blog-post_14.html' title='داستايوفسکی خوانی در اتاوا'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116599610536994111</id><published>2006-12-12T23:44:00.000-08:00</published><updated>2006-12-12T23:48:25.383-08:00</updated><title type='text'>يکی از بهترينها</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/857427/conf1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/484785/conf1.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو تا فيلم بودند که من هميشه بی‌صبرانه منتظر بودم بالاخره نسخه دی‌وی‌دی‌شون دربياد. يکی از آنها «زندگی دوگانه ورونيک» بود که مدتی هست توی اروپا و آمريکا دراومده و ديگری که اخيرا بعد از مدتها انتظار منتشر شده، «دنباله‌رو» (Conformist) شاهکار بی‌بديل «برناردو برتولوچی» است. من «دنباله‌رو» رو توی ايران به شکل ويديويی با کيفيت متوسط ديده بودم و حتی با همون شرايط عاشقش شده بودم. بعد کتابش رو خوندم (اثر «آلبرتو موراويا») که از لحن و روايتش خيلی خوشم اومد. وقتی کانادا اومدم سينماتک نسخه احياشده فيلم رو نمايش داد که باز هم به ديدنش رفتم. بهرحال کافی نبود و فيلم رو دانلود کردم و يه بار ديگه بعضی صحنه‌های دوست‌داشتنی‌اش رو مرور کردم. احتمالا لزومی نداشته که جزييات عشق‌بازی‌ام با اين فيلم رو توی وبلاگ بيارم ولی فقط خواستم بگم چقدر وقتی دو ماه پيش خبر اينکه بالاخره فيلم قراره منتشر بشه رو شنيدم خوشحال شدم و همون موقع به سرعت پيش‌خريد کردمش تا امشب به دستم رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/638748/conf3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/581393/conf3.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;«ژان لويی ترنتيان» نقش مارچلو، يک جوان خشک فاشيست رو بازی می‌کنه که برای ماه عسل با نامزدش از ايتاليا به پاريس می‌ره و برای اينکه وفاداری‌اش رو به حزب فاشيسم ثابت کنه ناچاره که استاد سابقش رو که حالا جزو ناراضی‌های سياسی محسوب می‌شه و در ايتاليا به سر می‌بره ترور کنه و به‌اين‌شکل ماه عسل تبديل به يک برهه تصميم‌گيری سخت برای مارچلو می‌شه. در ضمن مشخص می‌شه که همسر جوان استاد قبلا رابطه‌ای با مارچلو داشته و اين مساله اوضاع را پيچيده‌تر می‌کنه. در فيلم و کتاب فلاش‌بک‌هايی به دوران کودکی مارچلو هم پيدا می‌شه.&lt;br /&gt;برتولوچی با اين فيلم به جهان شناسانده شد و بعد تونست با «آخرين تانگو در پاريس»‌ موقعيت خودش رو تثبيت کنه. من نمی‌دونم نظر سايرين چيه ولی به نظرم «دنباله‌رو» با فاصله زيادی بهترين فيلم برتولوچی و از نظر من يکی از ده فيلم برتر تاريخ سينماست. لحظه‌لحظه فيلم فوق‌العاده‌ است، حرکات نرم دوربين، ميزانسن، روابط، اقتباس ادبی، موسيقی غنی، بازی‌ها و کارگردانی تقريبا بی‌نقص‌اند. از نظر تماتيک، مضمون «يک داستان عاشقانه در دل بستر سياسی» عالی اجرا شده و آدم افسوس می‌خوره که همين مضمون چقدر توی «رويايی‌ها» (Dreamer) سطحی و بی‌مايه پرداخت شده (فيلمی که برتولوچی ۳۳ سال بعد از دنباله‌رو ساخت). من معمولا از فيلمی اينقدر تعريف نمی‌کنم ولی وقتی بعضی از سکانس‌های «دنباله‌رو» رو می‌بينم انگار که دارم شعر می‌خونم. فيلم نه تنها سياسی، بلکه عاشقانه، فلسفی و روانکاوانه هست. حالا که دارمش حتما يه بار ديگه هم خواهم ديدش و دربارش دقيق‌تر خواهم نوشت. به همه توصيه می‌کنم که فيلم رو بخرند يا حداقل ببينند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/277338/conf2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/752367/conf2.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پانويس: همراه با «دنباله‌رو»، يک فيلم مشهور ديگه برتولوچی، «۱۹۰۰»، هم برای اولين بار روی دی‌ودی‌دی منتشر شد. اون رو هم خريدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116599610536994111?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116599610536994111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116599610536994111&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116599610536994111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116599610536994111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='يکی از بهترينها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116451971525801001</id><published>2006-11-25T21:36:00.000-08:00</published><updated>2006-11-25T21:43:28.333-08:00</updated><title type='text'>ضربدرهای پرمعنا</title><content type='html'>استفاده درست کارگردانها از ويژگی‌های بصری اشيای صحنه برای انتقال عناصر مفهومی يکی از جنبه‌های موردعلاقه من موقع تماشای فيلم است (که اگر خواننده اين وبلاگ باشيد احتمالا تابحال به همين نتيجه رسيده‌ايد). توی اين پست می‌خواستم از استفاده دو کارگردان آمريکايی از علامت ضربدر بنويسم:&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/487215/PDVD_015.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/590060/PDVD_015.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۱. مرثيه‌ای برای يک رويا (Requiem for a Dream):‌ اين فيلم (که بين جماعت فيلم‌بين ايرانی کاملا شناخته‌شده است) داستان يک مادر و پسر رو تعريف می‌کنه که مواد مخدر زندگی‌شون رو از هم می‌پاشه. پسر دختری رو عاشقانه دوست داره ولی هر دو معتاد می‌شن و به تدريج در يک پروسه خودتخريبی از هم جدا می‌افتند. مادر هم آرزوی حضور در تلويزيون رو داره و برای اينکه در يک مسابقه تلويزيونی شرکت کنه و لباس قرمز موردعلاقه‌اش رو بپوشه رژيم سختی می‌گيره و قرصهای لاغری به کرات استفاده می‌کنه که در نهايت سر و کارش به شوک الکتريکی می‌افته. بعد از نقطه اوج نهايی فيلم، مادر (که در بيمارستان بستری شده)‌ در رويا خودش رو می‌بينه که در مسابقه تلويزيونی برنده شده و مجری برنامه از پسرش دعوت می‌کنه که سر صحنه بياد. مادر و پسر همديگر را بغل می‌کنند و بيننده‌های پرشور تشويق می‌کنند. در همين صحنه، نور باريک دو پروژکتور که در کادر نيستند را بطور ضربدری جلوی مادر و پسر می‌بينيم. اين تصوير رويايی است که محقق نشده است و اين ضربدر از بطلان رويا می‌گويد. تصوير محو و فيلم تمام می‌شود.&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/1600/201948/PDVD_014.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/6611/150/320/599657/PDVD_014.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;۲. جذابيت مرگبار (Fatal Attraction): مايکل داگلاس نقش وکيل خانواده‌دار موفقی را بازی می‌کند که در دام هوس و گذراندن شب تنهايی‌اش با زن لوندی گرفتار می‌شود. وقتی به خانه زن می‌آيد در آسانسور، شهوت‌شان به اوج می‌رسد و با شور و حرارت همديگر را در آغوش می‌گيرند. صحنه به نمايی از بالای آسانسور کات می‌شود که آنها در آسانسور ديوانه‌وار تکان می‌خورند و همزمان آسانسور به سمت دوربين نزديک می‌شود. ميله‌های قطور آهنی روی سقف آسانسور تشکيل يک X می‌دهند که انگار روی عمل غيراخلاقی آن دو يک ضربدر کشيده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116451971525801001?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116451971525801001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116451971525801001&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116451971525801001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116451971525801001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/11/blog-post_116451971525801001.html' title='ضربدرهای پرمعنا'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116451707630745819</id><published>2006-11-25T20:55:00.000-08:00</published><updated>2006-11-25T20:57:56.326-08:00</updated><title type='text'>دراکولا</title><content type='html'>&lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/dd/Historiancover.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px;" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/dd/Historiancover.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اخيرا کتابی خوندم به اسم «تاريخ‌نگار» (Historian) نوشته «اليزابت کوستووا» (Elizabeth Kostova). دليل اصلی که اين کتاب ۶۴۰ صفحه‌ای رو برای خوندن انتخاب کردم علاقه‌ شخصی‌ام به موضوع دراکولا و خون‌آشامان بود و اين‌که يک نفر با ديد جديدی به سراغ چنين سوژه‌ای بره برام جالب بود. معمولا همه ما از دراکولا (عموما از فيلمهای دراکولا) اون تصوير کليشه‌ای قلعه متروکه کنت دراکولا (اکثرا با بازی کريستوفر لی) رو سراغ داريم که شبها از قبر بلند می‌شه و خون زنده‌ها (بخوانيد دختران زيبارو) رو می‌مکه و اونها رو هم تبديل به خون‌آشام می‌کنه. برام جالب بود که خيلی‌ها نمی‌دونن که شخصيتی به اسم دراکولا واقعا در تاريخ وجود داشته. «ولاد دراکولا» در سه دوره مختلف که يک بارش حدود بيست سال به طول می‌انجامه فرمانده شهر والاچيا در ترنسيلوينا (رومانی فعلی) بود و بخش اعظم عمرش رو در جنگ با عثمانی‌ها و «سلطان محمد دوم» گذروند. به روايت تاريخ «ولاد دراکولا» حاکمی خونخوار بود و جنايت‌ها و شکنجه‌هايش در تاريخ به وفور ثبت شده. او چوبهای قطور و تيز‌شده و گداخته را از مقعد دشمنانش (و حتی خودی‌ها) عبور می‌داد و با مهارت طوری که چوب از قلب نگذره از دهانشون بيرون می‌آورد و آن چند ساعتی که قربانی دست و پا می‌زد، با شوق و ذوق غذايش را جلوی اين صحنه می‌خورد. واسه همين در تاريخ تحت نام Vlad the Impaler مشهور شد (impale معنی سپوختن می‌ده). دست و پا قطع کردن و پوست کندن و با نيزه نوزاد و مادر رو به هم چسبوندن و زنده‌زنده سوزاندن هم ساير کارهاش بود که البته مثل سپوختن نوآوری خاصی نداشتند. هرچند «ولاد» آدم کم‌وبيش منفوری بوده ولی بخاطر شجاعت‌هاش در دفاع از کشورش در جنگ با عثمانی‌ها و در نبرد اسلام-مسيحيت پيروان زيادی پيدا کرد و در ضمن هوای کليسا رو هم داشت و براشون زياد خرج می‌کرد. بعد از مرگ، «ولاد» کم‌کم تبديل به اسطوره شد و در همون در و داهات‌های اطراف، مردم برايش افسانه‌سرايی کردن و قصه‌ها دهن به دهن گشت تا قرن‌ها بعد «برام استوکر» باخبر شد و شاهکار بزرگش «دراکولا» رو خلق کرد.&lt;br /&gt;کتاب «تاريخ‌نگار» در چند زمان موازی روايت می‌شه و به تبعيت از کتاب «برام استوکر» ساختار نامه‌نگاری داره. تم محوری کتاب و فرضيه‌اش اينه که «ولاد دراکولا» الان بعد پونصد سال زنده‌اس و اهداف پليد خودش رو دنبال می‌کنه و در مناطق مختلف دنيا پيروانی داره که تبديل به خون‌آشام شدن. راوی داستان زن ميانسالی است که خاطرات نوجوانی‌اش رو نقل می‌کنه که چطور پای پدرش (پاول) و مادرش (هلن) و خودش به اين ماجراها باز شد. با اينکه نويسنده کتاب ادعا کرده که «تاريخ‌نگار» رو قبل «راز داوينچی» نوشته ولی روح کتاب ملهم از اثر جنجالی «دن براون» است (هرچند من کتاب براون رو نخوندم و صرفا از شنيده‌هايم درباره‌اش نظر می‌دهم). بخش اعظم کتاب درباره قرن پانزدهم در اروپای بالکان و امپراطوری عثمانی و ماجراهای دراکولای واقعی و مرگش و اتفاقات بعد از مرگش است (که تخيل نويسنده به کرات در تاريخ دست برده) و اينکه دراکولا چطور ناميرا شد و چرا محل دفن‌اش نامعلوم است. قهرمانان کتاب مثل مورخين واقعی در کتابخانه‌های قديمی در استانبول، رومانی، بلغارستان، انگلستان و غيره دنبال مدارک و نامه‌های قديمی می‌گردند. به نظر من قدرت اصلی کتاب در بازآفرينی حس و حال پنج قرن پيش و نامه‌های قديمی است. قسمت معاصر داستان کشش لازم رو نداره و گهگاه کشدار به نظر می‌رسه. ضمن اينکه گنجينه لغات نويسنده محدوده و خيلی از لغات به شکل آزاردهنده‌ای تکرار می‌شوند (هرچند کتاب برای مخاطب عام نوشته شده و شايد اين قضيه قابل‌توجيه باشه). از لحاظ معنايی، فلسفه قصه اينه که برای درک زمان حال به گذشته نياز داريم و در واقع تاريخ و تاثيرش همواره با ماست (همونطور که دراکولا بعد پنج قرن هنوز حضور داره). نويسنده بدش هم نمياد که تبلور کنونی شخصيت دراکولا رو در شخصيت‌هايی مثل استالين و هيتلر ببينه (در قسمتی از کتاب دراکولا از هيتلر تقدير می‌کنه). اسم کتاب هرچند برای کسی که کتاب رو نخونده بی‌ربط به نظر می‌رسه ولی با کليت‌اش همخونی داره (خود شخصيت دراکولا در اين پنج قرن به دقت تاريخ رو زير نظر داشته). در مجموع نمی‌تونم کتاب رو (که خوندنش وقت‌گيره)‌ پيشنهاد بدم ولی اگه به چنين موضوعاتی علاقمند هستين شايد براتون جالب باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116451707630745819?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116451707630745819/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116451707630745819&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116451707630745819'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116451707630745819'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/11/blog-post_25.html' title='دراکولا'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116291840428960848</id><published>2006-11-07T08:51:00.000-08:00</published><updated>2006-11-07T08:53:24.323-08:00</updated><title type='text'>حالا واقعا چی می‌خواست بگه؟</title><content type='html'>امير پوريا در قسمت «خشت و آينه» شماره اخير فيلم مطلب کوتاهی داره با عنوان «بدترين سوال تاريخ سينما: چی می‌خواست بگه؟». توی مطلب توضيح می‌ده که از اين معضل رنجيده می‌شه که آدمهای غيرسينمايی که شنيدند فلان فيلم جايزه برده و سروصدا کرده و امثالهم فيلم رو می‌بينند و چيز زيادی نمی‌فهمند و ذوق‌زده از او می‌پرسند «اين فيلم چی می‌خواست بگه؟» و انتظار دارند که منتقد سينما در تک‌جمله‌اش حق‌مطلب رو درباره آن فيلم ادا کنه. بعدش فيلم «پنهان» (Cache) شاهکار «مايکل هانکه» رو مثال مياره که همه ازش می‌پرسيدند «اين چی بود؟» يا «فيلمهای ويديويی رو کی می‌ذاشت دم در خونه اونا؟» يا «صحنه آخر کنار مدرسه چه اتفاقی می‌افته؟»&lt;br /&gt;من با محتوای مطلب امير کاملا موافقم (مثل اکثر مطالب سينمايی‌اش). هرچند رشته من به سينما هيچ ربطی نداشته و هرچند تعداد سالهايی که امير درگير سينما بوده خيلی بيشتر از من بوده ولی من هم چه در ايران چه کانادا در معرض اين سوالات پدردربيار بوده‌ام. فقط به نظرم امير در مقاله کوتاهش کمی سختگيرانه با مخاطب عادی سينما که الزاما هيچگونه تعهدی هم به اين مديوم ندارد و همين که دنبال يک فيلم «جايزه‌بگير» رفته و آن را به سوپرمن و بتمن و ساير «من» های دیگه ترجيح داده جای تشويق و خوشحالی دارد، برخورد کرده. اتفاقا به نظرم ما يا هرکسی که وقت بيشتری صرف سينما کرده وظيفه داريم که نگذاريم بيننده کذايی با فکر اينکه «اين فيلم چی بود؟» و «دو ساعت از زندگی‌ام هدر رفت» و بدترين قضاوت ممکن يعنی «سر کاری بود!» به خانه بره و دفعه بعدی که فيلمی فرانسوی-اتريشی دستش رسيد فرار را بر قرار ترجيح دهد حتی اگر خانم بينوش بازيگرش باشد.&lt;br /&gt;در دوران دبيرستان معلم تاريخ-جغرافيايی داشتيم که برای اينکه خودش را از شر طرح سوال امتحان راحت کند سوال می‌داد «سلسله قاجار را بنويسيد!» يا «ناحيه کوهستانی را توضيح دهيد!» و ما هم بايد دو فصل کتاب را روی کاغذ می‌آورديم. اين خاطره را گفتم که مطلب ديگری را اضافه کنم: مشکل ديگر اين است که از آدم خواسته می‌شود که در يک يا دو جمله درباره جهان‌بينی فلان کارگردانی که چهل تا فيلم در حدود نيم قرن کار هنری از خود بيرون داده در صف اتوبوس يا در مهمانی شلوغی که صدا به صدا نمی‌رسد داد سخن دهيم. سوالاتی همچون «اين ادا و اصول های دکور داگويل به چه دردی می‌خوره؟» يا «منظور لينچ از اينجور فيلمها چيست؟» يا «آیا استنلی کوبريک عقده جنسی داشته؟».&lt;br /&gt;بعنوان اصلی کلی، عميق‌ترين مفهوم در زندگی بشريت وقتی در قالب يک جمله بيان شود به شدت افت می‌کند. مثلا اگر از يک خداپرست و يک مارکسيست درباره عقيده‌شان بپرسيد و جواب دهند «ما می‌گوييم خدا يکی است و بايد فقط او را پرستيد» و «بايد جامعه طبقاتی از بين برود و طبقه کارگر حق خود را بگيرد» احتمالا نمی‌گوييد «همين!؟». حالا بيا بگو «ديويد کراننبرگ» در فيلمهايش از «تاثير مخرب مديا» می‌گويد و غيره. ضمن اينکه اکثر فيلمهای خوب دنيا حرف مفهومی جديدی ندارند و فقط حرفهای قبلی را با يک بيان سينمايی جديد می‌زنند. حالا قسم و آيه بيار که «ميل مبهم هوس» لوييس بونوئل از «دست نيافتنی بودن زن» داد سخن می‌دهد و احتمالا جواب می‌شنوی مگر فلان فيلم «فردين»‌ چی می‌گفت!&lt;br /&gt;خلاصه اينکه من هميشه سعی کرده‌م اگر موقعيت مناسب بود فيلم رو باز کنم، از گذشته کارگردانش و اينکه اين فيلم در چه رده‌ای در آثارش قرار می‌گيرد و چرا اين فيلم ساخته شده و احيانا «چه خواسته بگويد» بگويم (غير از «لينچ» که همچنان از حرف زدن راجع بهش طفره می‌روم و هنوز معتقدم بهتر است بکارت و طراوت متعالی فيلمهايش از گزند نفوذ تفسير مصون بمونند) و حدالامکان فيلم رو آنطور که خودم می‌شناسم (که البته شايد درست هم نباشد) بشناسانم. ضمن اينکه خود ما هم از گزند کج‌فهمی و اشتباه ايمن نيستيم. مگر شاهکار «آنتونيونی»، «ماجرا» (L'avventura)، که حداقل نگاه من يکی رو عوض کرد، در کن ۱۹۶۰ توسط منتقدان مسخره نشد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116291840428960848?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116291840428960848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116291840428960848&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116291840428960848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116291840428960848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/11/blog-post_07.html' title='حالا واقعا چی می‌خواست بگه؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116278240785836537</id><published>2006-11-05T18:55:00.000-08:00</published><updated>2006-11-05T19:06:47.873-08:00</updated><title type='text'>ميانبرها</title><content type='html'>معرفی شخصيت‌ها در فيلم، يکی از چالش‌های بزرگ فيلمساز است. اين معرفی نه تنها بر عهده کارگردان است بلکه بازيگر، فيلمنامه‌نويس، تدوين‌گر، فيلمبردار، آهنگساز و ساير عناصر فيلم هم در آن نقش دارند. بعضی وقتها کارگردان و فيلمنامه‌نويس (حتی خبره‌هاشون) سعی می‌کنن از راههای ميان‌بر برای اين معرفی استفاده کنند که حداقل از نظر من اين راه خوبی نيس و بيشتر به يه رفع تکليف می‌مونه. اينکه اسم شخصيت معنای خاصی بده که همسو با ويژگی‌های رفتاريش باشه يا شخصيت همنام با يه آدم معروف با رگه شخصيتی شناخته‌شده‌ای باشه تنبلی کارگردان رو می‌رسونه. از فيلمهای موردعلاقه خودم مثال ميارم: شخصيت «هديه تهرانی» در «کاغذ بی‌خط» (ناصر تقوايی) اسم رويا داره و اتفاقا خيلی آدم رويابينی هستش (اگه اشتباه نکنم فاميلش هم «رويايی» بود که کل نام و نام خانوادگی رو در حد يه کاريکاتور تنزل می‌ده) و اسم کاراکتر «نيکول کيدمن» در «داگويل» (لارس فون‌ترير) «گريس» است که معنای «لطف و مرحمت» می‌ده و با تم فيلم که او همچون مرحمت آسمانی بر شهر داگويل نزول می‌کنه تطابق داره. همينطور است اسم خيابان، شهر، کشور (در موارد خاص) و غيره.&lt;br /&gt;مورد ديگر دکور محل زندگی شخصيت‌هاست. مثلا آويزان کردن عکس مائو برای اينکه نشان داده شود ساکنين آن خانه کمونيست هستند. يا زوم کردن روی کتاب معروفی که شخصيت فيلم داره می‌خونه (وودی آلن از اين کارا زياد می‌کنه). البته شايد من خیلی دارم سخت‌گيری می‌کنم. اتفاقا خيلی از اين نشانه‌ها می‌تونه سرنخ‌های ظريفی از کاراکتر فرد موردنظر بدهند (الان چيزی خاطرم نيس) ولی در کل به نظرم بايد از نشانه‌گذاری صريح (خصوصا در انتخاب نام افراد) پرهيز کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116278240785836537?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116278240785836537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116278240785836537&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116278240785836537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116278240785836537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/11/blog-post_05.html' title='ميانبرها'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116258457982823153</id><published>2006-11-03T12:09:00.000-08:00</published><updated>2006-11-03T12:11:01.903-08:00</updated><title type='text'>اين گروه خشن</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cineclasico.webcindario.com/padri5.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px;" src="http://cineclasico.webcindario.com/padri5.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مفهوم خشونت خيلی کلی‌تر از آن چيزيه که عوام ازش برداشت دارن. يادم مياد توی يه نظرخواهی از منتقدان خواسته بودن خشن‌ترين صحنه‌های تاريخ سينما رو انتخاب کنن. در کمال تعجب، يکی از صحنه‌هايی که بيشترين رای رو آورده بود (يادم نيس اين صحنه اول شد يا جزو اولی‌ها بود)، سکانس آغازين «پدرخوانده» بود. توی اين سکانس هيچ صحنه‌ای که به باور عامه خشن باشه ديده نمی‌شه.  مرد ميانسالی جلوی «دون کورلئونه» و در دفتر کارش نشسته  و دارد از او تقاضای کمک می‌کند تا انتقام ظلمی که به دخترش رفته را بگيرد. صرفا فضاسازی اتاق، رنگ‌پردازی تيره و مات، دست زير چانه «مارلون براندو» و چهره بی‌احساس‌اش که انگار از توصيف بلايی که سر دختر رفته ککش هم گزيده نمی‌شود و تمنای عاجزانه پدر دختر که انتقام را حق طبيعی خود و خانواده‌اش می‌داند، فضای خشنی به تصوير می‌کشد بدون آنکه نياز به خون يا سر بريدن يا داد و بيدادی باشد.  تنها عنصر خشن در اين سکانس روح آن است.&lt;br /&gt;اما خشونت در فيلمهای مهم معاصر چطور تصوير می‌شوند؟&lt;br /&gt;۱. خشونت اسکورسيزی: خشونت يه عنصر اورگانيک و جدانشدنی از دنيای فيلمهای اسکورسيزی است، يعنی يک عامل خارجی که به فيلم اضافه شده باشد نيست. ضمن اينکه به شدت واقعی است. خشونت در فيلمهای اسکورسيزی مفهومی مذهبی و کاتوليکی دارد: تبلور گناهان فرد است که به شکل خشونت روی او ادا می‌شود.&lt;br /&gt;۲. خشونت تارانتينو: صحنه‌های خشن فيلمهای تارانتينو تجسم (خواستم دوباره «تبلور» استفاده نکنم) تصويری طنز ديالوگ‌های اوست. يعنی بايد با همان نگاهی به صحنه گوش بريدن «سگهای انباری» نگاه کرد که به جوک بی‌مزه تعريف کردن «اوما تورمن» برای «جان تراولتا»‌ بعد اون بلايايی که سرشان آمده بود (راستی اون صحنه شاهکار نيست؟). کلا خشونت تارانتينو قرار نيس جدی گرفته شود، صرفا بايد با پوزخند نگاهش کنيم و ببينيم از کدام فيلم برداشته شده و از سبک‌بالی‌اش لذت ببريم.&lt;br /&gt;۳. خشونت دی‌پالما: نمايشی-نمايشی-نمايشی. گهگاه فيلمهای خوبی از دی‌پالما بيرون اومده (مثال بارزش‌ «صورت زخمی») ولی عمده فيلمهای او تقليدی است و صحنه‌های خشن فيلمهايش بدون نوآوری‌اند  و صرفا هستند که باشند، هستند که بيننده رو مرعوب و احتمالا زده کنند. اخيرا «کوکب سياه» رو توی سينما ديدم که جدای از اينکه فيلم متوسطی بود صحنه‌های خشن‌اش و کلوزآپ‌های تعمدی‌اش فقط ذوق‌زدگی کارگردان پابه‌سن گذاشته‌ای رو به نمايش می‌ذاشت که می‌خواهد با نشان داد ن بريدن گوشه لب يک زن جوان مخاطبش را ميخکوب کند.&lt;br /&gt;۴. خشونت فون‌ترير: خشونت فيلمهای او روحی است و نه جسمی. يادم نمياد صحنه خشنی توی فيلمهای فون‌ترير ديده باشم ولی ظرافت فيلمهای او در نمايش شکنجه روحی شخصيت‌های اول فيلمهايش (عمدتا زن) است در بستر اجتماع‌شان. به نظرم چون با اين کار روی روح مخاطبش چنگ می‌کشد تاثير بيشتری از خشونت رايج تصويری دارد. بلايايی که به شکل ساديستی سر قهرمانانش مياد آنقدر بيننده را درگير می‌کند که در نهايت احساس می‌کند خودش در معرض اين بلايا بوده است.&lt;br /&gt;۵. خشونت هانکه: به نظر من اعلاترين نوع خشونت در سينمای امروز. شباهت زيادی به خشونت  فون‌ترير دارد. خشونت فيلمهای «پنهان»، «بازيهای خنده‌دار» و «معلم پيانو» هم جسمی است و هم روحی. ولی هنر هانکه در اين است که اين خشونت را نشان نمی‌دهد. فضای «بازيهای خنده‌دار» دائما خشن است ولی هیچ صحنه خشنی ما در فيلم نمی‌بينيم و اگر چيزی هم هست بيرون تصوير است ولی آنقدر هنرمندانه ميزانسن و اتمسفر رو ساخته که عميق‌تر از هر فيلم هاليوودی خشونتی که دارد اعمال می‌شود را درک و حس می‌کنيم. گهگاه صحنه‌های خشنی هم در فيلمهای هانکه هست که آنقدر دفعی و کوتاه‌اند که تاثير مضاعف دارند (مثل صحنه خودکشی مرد فيلم «پنهان»).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116258457982823153?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116258457982823153/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116258457982823153&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116258457982823153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116258457982823153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='اين گروه خشن'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116097918919571761</id><published>2006-10-15T23:12:00.000-07:00</published><updated>2006-10-15T23:13:09.210-07:00</updated><title type='text'>وقتی اينديانا جونز اسهال می‌شود</title><content type='html'>ظاهرا پست قبلی زيادی غامض بود. با اين يکی جبرانش می‌کنم:&lt;br /&gt;بعضی وقتها اتفاقای پيش‌بينی‌نشده‌ای سر صحنه فيلمبرداری می‌افته که در نهايت به نفع فيلم تموم می‌شه. توی يکی از سه تا فيلم «اينديانا جونز» (يادم نمياد کدومش بود) يه صحنه‌ای هست که يه جنگجوی عرب جلوی اينديانا جونز ظاهر می‌شه و به فاصله چند متری‌اش می‌ايسته و شمشيرش رو درمياره و حدود چند ثانيه شمشيرش رو توی هوا بالا و پايين می‌کنه و با اين کاراش مهارت‌های خودش رو به رخ اينديانا جونز می‌کشه. ولی در جواب، جونز خيلی سريع هفت‌تيرش رو درمياره و با شليک يه گلوله مرد عرب رو می‌کشه. تقابل هنرنمايی کشدار مرد عرب با واکنش سريع و بی‌حوصله جونز فضای طنزآلودی رو ايجاد می‌کنه که حتی عبوس‌ترين بيننده‌ها هم حداقل با پوزخند به اين صحنه جواب می‌دن. به مرور زمان اين لحظه برای «اينديانا جونز بازها» تبديل به يکی از لحظه‌های به‌یاد‌ماندنی شده.&lt;br /&gt;حقيقت قضيه اينه که توی فيلمنامه واسه اين صحنه و نبرد جونز با مرد عرب کلی برنامه‌ريزی شده بود ولی گويا اون روز «هريسن فورد» بازيگر نقش «اينديانا جونز» اسهال می‌گيره و اصلا حال و روز خوبی نداشته و در عين حال برای اينکه گروه طبق برنامه پيش بره بايد حتما اين صحنه اون روز گرفته می‌شده. خلاصه فورد، اسپيلبرگ و لوکاس رو راضی می‌کنه که صحنه رو عوض کنن و کاراکتر اينديانا جونز با هفت‌تير از شر مرد عرب خلاص بشه. احتمالا اگه صحنه اصلی اجرا می‌شد صحنه اکشنی می‌شد مثل خيلی از صحنه‌های اکشن معمولی تاريخ سينما. اگر به قيافه فورد موقع شليک کردن نگاه کنين احتمالا آثار و نشونه‌های مريضی رو توی صورت زارش می‌بينين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116097918919571761?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116097918919571761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116097918919571761&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116097918919571761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116097918919571761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/10/blog-post_15.html' title='وقتی اينديانا جونز اسهال می‌شود'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-116064308728153276</id><published>2006-10-12T01:50:00.000-07:00</published><updated>2006-10-12T01:51:27.296-07:00</updated><title type='text'>کارگران مشغول کارند، اروتيک ترين فيلم ايرانی بعد انقلاب؟</title><content type='html'>«کارگران مشغول کارند» داستان سورئال چند مرد ميانسال رو تعريف می‌کنه که توی جاده به سنگ عجيبی برخورد می‌کنند و تصميم می‌گيرند که سنگ رو به پايين دره بندازن. کل فيلم ماجرای اين آدمهاست و چالش خودساخته‌شون. در مقطعی از فيلم چند تا از آشناهای مونث‌شان هم بهشان ملحق می‌شن و در حين صحبت‌ها و کنش‌هاشون شخصيت‌ها و روابط‌شون رو بيشتر می‌شناسيم.&lt;br /&gt;هر فيلمی رو می‌شه هزاران جور مختلف بررسی کرد. اين هم برداشت فرويدی من از فيلمه که مسلما نمی‌شه توی گزارشم برای مجله فيلم بيارمش:&lt;br /&gt;سنگی که در زمين فرو رفته شباهت نسبتا زيادی به آلت تناسلی مردانه در حال برانگيختگی (phallus) داره (که در ريويوهای زيادی به اين نکته اشاره شده بدون اينکه راجع‌بهش بحث بشه). می‌شه به شکلی استعاری به فيلم مثل يه رابطه جنسی نگاه کرد که برخوردهايی که بين مردها و زنهای فيلم پيش مياد مويد اين قضيه می‌تونن باشن. عصبانيت و تندخويی آتيلا پسيانی در لحظه‌های پايانی فيلم در لحظاتی قبل سقوط سنگ (orgasm) و آرامش و نگاه خسته‌ش بعد از سقوط سنگ نقطه‌گذاری‌های مناسبی برای اين فرضيه هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-116064308728153276?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/116064308728153276/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=116064308728153276&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116064308728153276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/116064308728153276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='کارگران مشغول کارند، اروتيک ترين فيلم ايرانی بعد انقلاب؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115890877846035500</id><published>2006-09-21T23:46:00.000-07:00</published><updated>2006-09-22T00:51:55.793-07:00</updated><title type='text'>جشنواره فيلم ونکوور</title><content type='html'>اين روزها هرکس منو می‌بينه درباره فيلمهای جشنواره ونکوور و اينکه چه  فيلمی رو بايد ديد می‌پرسه. برای جلوگيری از دوباره‌کاری فهرست چند تا از فيلمهايی که قراره خوب باشن (دقت کنين که گفتم قراره خوب باشن، بر اساس سابقه کارگردانها و ريويوهايی که فيلم توی جشنواره‌های ديگه گرفته و ...) و خودم حتما خواهم ديد رو اينجا ميارم. به ترتيب اولويت هم مرتب‌شون کردم. معمولا هر سال توی جشنواره يه سری فيلم گمنام هم کشف می‌شن که مسلما الان معلوم نيستن ولی با ديدن هرکدوم از فيلمهای پايين، حتی اگر در حد انتظار هم نباشن مطمئن هستين که يکی از فيلمهای مهم سال رو ديدين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/0302.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;بازگشت (Volver):‌ يکی دو سال پيش «پنه‌لوپه کروز» هنرپيشه مشهور اسپانيا با «پدرو آلمودوار» قرارداد چشم‌بسته‌ای برای بازی در سه فيلم بعدی آلمودوار بست بدون اينکه از محتوای اين سه پروژه خبر داشته باشه. «بازگشت»‌ اولين حاصل اعتماد کروز به مشهورترين کارگردان زنده اسپانياست. آلمودوار در عرصه ساخت دو ژانر فيلم شهرت دارد:‌ فيلمهای درباره آدمهای همجنس‌باز و فيلمهای درباره زنان. «بازگشت»‌ هم فيلم زنانه‌ای‌ است ظاهرا به سياق فيلمهای قبلی آلمودوار (با او حرف بزن، همه چيز درباره مادرم، زنان در آستانه فروپاشی عصبی) که کمدی و سوسپانس هم قاطی ملودرام‌اش شده. «بازگشت» فيلم افتتاحيه جشنواره کن امسال بود و ريويوهای خيلی خوبی دريافت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/1198.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;چشمه (The Fountain): «دارن آرونوفسکی» رو با «پی» (Pi) و «مرثيه‌ای برای يک رويا» (Requiem for a Dream) می‌شناسيم. من معمولا واژه «نابغه» رو واسه هرکسی به کار نمی‌برم ولی آرونوفسکی در عرصه درک مديوم سينما، ريتم، بازيگردانی، قصه‌گويی و از همه مهمتر استفاده از تکنيک‌های سينمايی يک نابغه است. «چشمه» داستان درازی داره. فيلم قرار بود چهار پنج سال پيش کليد بخوره که به دليل انصراف «برد پيت» عملی نشد و يکی دو سال پيش «آرونوفسکی» با بودجه‌ای خيلی کمتر دوباره پروژه رو احيا کرد. «چشمه» داستان تلاش انسان برای جاودانگی و جستجوی بشريت برای يافتن چشمه زندگی است. داستان فيلم در سه دوره تاريخی می‌گذرد: ۱۵۰۰ ميلادی، ۲۰۰۰ ميلادی و ۲۵۰۰ ميلادی. و در هر سه دوره شخصيت مرد فيلم تلاش دارد که معشوقه‌اش را از مرگ نجات دهد. نقش مرد و زن را در هر سه دوره «هيو جکمن» و «ريچل وايز»‌ بازی می‌کنن. لوکيشن فيلمبرداری هم در مونترال بوده. اين رو هم بگم که با وجود تمام انتظارات، اين فيلم اخيرا در جشنواره ونيز هو شد. حدس من اينه که «مرثيه‌ای برای يک رويا» توقع منتقدا رو بالا برده بود و آرونوفسکی نتونسته سه خط داستانی رو درست جمع و جور کنه.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/2327.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;بچه‌های کوچک (Little Children): از تاد فيلد، کارگردان جوانی که فيلم کوچک قبلی‌اش، «در اتاق‌خواب»‌ سروصدای عظيمی به‌پا کرد و برای خود فيلد هم نامزدی اسکار رو به ارمغان آورد. امتياز «بچه‌های کوچک» توی IMDB تا اين لحظه ۸.۵ هستش. اين فيلم داستان عشق ممنوعه يک زن و شوهر متاهل رو تعريف می‌کنه که وقتی بچه‌هاشون رو به استخر می‌برن همديگه رو می‌بينن (البته به اين تک خط کليشه‌ای داستان اتکا نکنيد. مطمئن باشيد توی جهان‌بينی «تاد فيلد» قرار نيس چيز تکراری ديده بشه). جنيفر کانلی و کيت وينسلت توی فيلم بازی می‌کنن. اگر فيلمهای درباره رابطه زن و مرد رو دوست داريد حتما اين فيلم رو امتحان کنيد.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/0461.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;‍‍پاريس، دوستت دارم (Paris, Je t'aime): هيجده کارگردان مشهور بين‌المللی، هيجده فيلم کوتاه عاشقانه درباره پاريس ساختند. کارگردانانی مثل «اليويه اساياس» (دمون‌لاور)، «سيلون شومه»‌ (سه‌چرخه‌های بلويل)، «آلفونسو کوارون» (و مادرت هم)، «تام تيکور» (بدو لولا بدو)، «والتر سالس» (خاطرات موتورسيکلت)، «الکساندر پين» (سايدويز)، «گاس ون سنت» (فيل) و جوئل و اتان کوئن (فارگو). بازيگران مشهوری هم در اپيزودها ظاهر شدن:‌ استيو بوشمی، ناتالی پورتمن، ويلم دفو، نيک نولتی، فانی آردان، الايجا وود و ژرار دوپارديو. اينطور فيلمها معمولا به طور کامل خوب نيستن ولی مسلما از بين اين همه اپيزود و اين همه اسم گنده چهار پنج تا اپيزود خوب بايد بيرون بياد.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/1711.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;ملکه (The Queen): استيفن فريرز (چيزهای زيبای کثيف، Dirty Pretty Things) سراغ سوژه‌ای رفته که از سال ۱۹۹۷ و مرگ عجيب و تلخ پرنسس دايانا کسی جراتش رو نکرده بود: حال و هوای دربار انگلستان بعد از مرگ پرنسس. اينطور که می‌گن «هلن ميرن» در نقش ملکه اليزابت دوم گل کاشته و فقط برای ديدن نقش‌آفرينی او هم که شده بايد فيلم رو ديد. همين چند روز پيش توی جشنواره ونيز، هلن ميرن جايزه بهترين بازيگری و پيتر مورگان جايزه بهترين فيلمنامه رو برای اين فيلم گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/0464.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;آخرين پادشاه اسکاتلند (The Last King of Scotland): اين فيلم هيچ ربطی به پادشاه اسکاتلند نداره. بر مبنای رمان معروف «ژيل فودن»، آخرين فيلم «کوين مک‌دونالد» داستان يک دکتر اسکاتلندی رو تعريف می‌کنه که به هوای باز کردن يک کلينيک به اوگاندای زمان ديکتاتوری «ايدی امين»‌ سفر می‌کنه. بر اثر ماجرايی «ايدی امين» او را به عنوان دکتر شخصی خودش انتخاب می‌کند و به اين ترتيب اين دکتر اسکاتلندی وارد قلمرو خصوصی زندگی يکی از هولناک‌ترين ديکتاتورهای قرن بيستم می‌شه (مشهوره که «ايدی امين» آدمخوار بوده و گوشت دشمنانش رو می‌خورده) و درام داستان رقم می‌خوره. اينطور که بويش مياد واسه ديدن اين فيلم ملت سرودست خواهد شکوند.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/2323.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;نجس (The Untouchable): باز هم «بونوا ژاکو» کارگردان قديمی فرانسوی با هنرپيشه موردعلاقه‌اش، «ايسيلد لو بوسکو»، کار کرده. «لو بوسکو» نقش دختر بازيگر فرانسوی رو بازی می‌کنه که روزی از طريق مادرش می‌فهمه که پدرش در هند زندگی می‌کنه و در طبقه نجس‌ها (پايين‌ترين طبقه در آيين هندو) قرار داره. دختر، بازيگری و زندگی رو کنار می‌ذاره و به هند می‌ره تا پدرش (و هويتش) رو پيدا کنه.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/2178.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;راهنمای سينما برای يک منحرف (The Pervert's Guide to Cinema): يک فيلم مستند با بازی تئوريسين و فيلسوف مشهور، اسلاووی ژيژک. اين فيلم دو ساعت و نيمه تلاش می‌کنه انحراف جنسی را در سينما ريشه‌يابی کنه و از فيلمهای متعدد مثال مياره، چه فيلمهای قديمی‌تر که چنين مضامينی درشون ضمنی‌تر بوده (مثل هيچکاک) و چه جديدترها (مثل لينچ). تا اونجا پيش می‌ره که حتی فيلمهای کارگردانان باتربيتی و نجيبی مثل کيسلوفسکی يا تارکوفسکی رو هم وارد بحث می‌کنه. ظاهرا بعضی صحنه‌ها رو هم بازسازی کردن (مثل صحنه کمد ديواری «مخمل آبی»). بايد فيلم جالبی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/1890.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;يکشنبه‌ای در کيگالی (Un Dimanche a Kigali): اين فيلم رو تونستم ببينم. کارگردان مستندی به رواندا سفر می‌کند تا درباره ايدز فيلم بسازد. اونجا عاشق دختر سياهپوستی می‌شه و با او ازدواج می‌کنه. نسل‌کشی رواندا رخ می‌ده و خارجی‌ها را از کشور خارج می‌کنند. بعد از پايان نسل‌کشی، کارگردان به رواندا برمی‌گرده تا همسرش رو پيدا کنه. فيلم خيلی خوب دراومده ولی به شدت تلخه. اگه با اين سوژه‌ها حال می‌کنين از ديدنش پشيمون نمی‌شين.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/0279.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;آينه جادويی (Magic Mirror): «مانوئل دو اليويرا» کارگردانيه که نمی‌ميره. مشالله ۹۷ سالشه ولی عين جوونای سی ساله سالی يه فيلم داره می‌سازه. در واقع اين فيلم يکی مونده به آخر دو اليويرا محسوب می‌شه (يکی ديگه هم بعدش ساخته و الان هم مشغول ساختن يه فيلم ديگه‌اس!). آلفردا زن ثروتمنديه که آرزوی ديدن مريم مقدس رو داره و اين آرزوی عجيب او مستمسک دو شياد می‌شه که از او سوءاستفاده کنن. بايد اين رو هم اضافه کنم که فيلم درام هستش نه کمدی.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/0928.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;اقليم‌ها (Climates): از کارگردان مشهور ترکی، نوری بلج سيلان که فيلم قبليش، «دوردست» (Distant) يکی از جايزه‌های اصلی کن رو برده بود. باز هم تم اصلی ارتباط آدمها و ناتوانی‌شون در اين عرصه است. فيلمهای سيلان بيشترين شباهت رو با فيلمهای آنتونيونی بزرگ داره.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/1205.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;زندگی بيجان (Still Life): اين فيلم رو فقط برای اين آوردم اينجا که چند روز پيش در جشنواره ونيز در عين ناباوری «شير طلايی» بهترين فيلم رو دريافت کرد. «جيا ژانگ که» کارگردان نسبتا مشهوريه که مدتی فيلمهای زيرزمينی می‌ساخته (آزادی بيان در چين هم چندان تعريفی نداره!) و کم‌کم جشنواره‌ها کشفش کردن و حالا فيلمهاش خواهان پيدا کرده. من ازش يه فيلم پارسال ديدم (دنيا). بد نبود ولی کلا فيلمای «جيا ژانگ که»‌ کند هستند و در مواردی خسته‌کننده. از اسم اين فيلم هم همين برمياد. ولی بهرحال بايد ديد.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.viff.org/tixSYS/2006/filmguide/images/filmstills/1246.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;دور از او (Away from Her): در مورد کيفيت اين فيلم چيزی نمی‌دونم. نکته مهمش اينه که کارگردانش «سارا پولی» هنرپيشه جوان نسبتا مشهور کانادايی است که بازی‌اش رو توی سريال «قصه‌های جزيره» و فيلمهايی مثل «آخرت شيرين» (Sweet Hereafter) و «اگزوتيکا»‌ (Exotica) ديده بوديم. البته ظاهرا «اتوم اگويان» هم در ساخت فيلم کمکش کرده. گويا اولين فيلم «پولی» شاعرانه و عاشقانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد فيلمهای ايرانی جشنواره نمی‌خوام بنويسم. فقط بگم از ايران «آفسايد» (جعفر پناهی)، «کارگران مشغول کارند» (مانی حقيقی)، از دوردست (رامين محسنی) و سيزده و نيم (عباس احمدی و نادر داوودی) حضور دارن که ظاهرا همه فيلمهای خوبی هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانويس: چند تا فيلم ديگه هم بود که می‌شد بهشون اشاره کرد ولی ترجیح دادم حدالامکان فيلمهای عمومی‌تر رو پيشنهاد بدم اگر احيانا تخصصی‌تر سوال دارين يا دنبال ژانر خاصی هستين کامنت بذارين. اين رو هم بگم که جشنواره ونکوور بخاطر فيلمهای مستند و فيلمهای شرق آسیايی‌اش شهرت داره که من خيلی راجع‌بهشون ننوشتم. خصوصا امسال فيلمهای مستند ظاهرا خوبی راجع به تقابل غرب و اسلام توی جشنواره هست که می‌تونين از &lt;a href="http://www.viff.org"&gt;سايت جشنواره&lt;/a&gt; درباره‌شون اطلاعات بگيريد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115890877846035500?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115890877846035500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115890877846035500&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115890877846035500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115890877846035500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/09/blog-post_21.html' title='جشنواره فيلم ونکوور'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115879579363916175</id><published>2006-09-20T16:36:00.000-07:00</published><updated>2006-09-20T16:51:00.673-07:00</updated><title type='text'>کمی هم سريال</title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.antoniogenna.net/doppiaggio/telefilm/lost.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;من چه توی ايران و چه اينجا که هستم علاقه‌ای به سريال تلويزيونی و کلا تلويزيون نداشته و ندارم. سريال‌های فوق‌العاده محبوب اينجا رو هم هيچوقت دنبال نکردم ولی به اصرار دوستان دو فصل اول سريال «گمشدگان» (Lost) که ۴۸ قسمت می‌شد رو گرفتم و تماشا کردم. دو فصل اول  اين سريال از شبکه ABC مدتی پيش پخش شده و فصل سومش قراره از ۴ اکتبر شروع بشه. داستان «گمشدگان» ماجراهای چند نفر مسافر يک هواپيمای مسافربری از استراليا به آمريکا رو به تصوير می‌کشه که هواپيماشون بين راه در جزيره ناشناسی سقوط می‌کنه و بازماندگان سقوط تلاش می‌کنند خودشون رو نجات بدن. در همين حال اين جزيره سکنه عجيب‌غريبی داره که چندان با اين مهمون‌های ناخوانده مهربان نيستند. ضمن آنکه خود شخصيت‌های اصلی بازمانده از سقوط هم کم و بيش با هم مشکلاتی دارند که تنش های سريال رو تشديد می‌کنه. ولی نکته‌ای که باعث شد به اين سريال علاقمند بشم (غير از کشش‌های ذاتی سريال) فلاش‌بکهاييه به گذشته شخصيت‌های اصلی. قالبی که سازندگان سريال انتخاب کردن به اينصورته که در هر قسمت يکی از شخصيت‌ها رو انتخاب می‌کنن و ضمن اينکه نقش اون شخصیت رو در اون قسمت پررنگ‌تر می‌کنن در چند جای همون قسمت سريال به گذشته شخصيت فلاش بک می‌زنن و معمولا ماجراهای اون قسمت در جزيره ارتباطی روانی-استعاری-منطقی با قسمتهايی که از گذشته شخص می‌بينيم داره. از نکات خوب سريال فيلمنامه خوبشه که اکثر شخصيت‌ها رو محکم ساخته (خصوصا ساير، سعيد، کيت و هرلی) و بعضی از رابطه‌ها رو خوب درآورده (مثلث «جک، کيت، ساير» يا رابطه سان با کيت يا جان با کلِر)، علاوه بر اينها، سيستم اطلاع‌رسانی قطره‌ای سريال از نکات مثبتشه: سرنخ‌ها رو يکی دو قسمت زودتر می‌ندازه و بعد از اونها استفاده می‌کنه يا در چند مورد می‌تونه با موفقيت بيننده رو فريب بده. آخر هم اينکه مثل خيلی از سريال‌های تلويزيونی که سرشون به تن‌شون می‌ارزه ارجاعات فراوانی به فرهنگ پاپ و فلسفه و علوم ديگر درش وجود داره (اسم دو تا از شخصيت‌ها، جان لاک و ديويد هيوم از نام فيلسوف‌های واقعی گرفته شده) و تا اونجايی که حوصله و شعور بيننده غربی اجازه می‌ده فلسفه و روانشناسی هم واردش کردن .&lt;br /&gt;از نکات منفی سريال می‌شه به خام بودن بعضی شخصيت‌ها اشاره کرد (مثل چارلی يا تا حدی مايکل) يا اشکالاتی مثل سياهی‌لشکری که به طرز آزارنده‌ای واقعا زيادی هستند (بعضی از مسافرين هواپيما فقط سر تشييع جنازه‌ها حاضر می‌شوند يا وقتی قرار است خودشان بميرند) و شايد بهتر بود واقعا همان چند نفری که شخصيت‌های اصلی هستند زنده می‌ماندند. چند تا سرنخ در چند جای سريال هست که راه به جايی نمی‌برند و بعيده که توی فصل سوم پی گرفته بشن. همچنين فصل دوم نسبت به فصل اول افت محسوسی داره. به نظر مياد سازندگان سريال توجه‌شان به جذاب‌تر کردن سريال جلب شده و در بعضی‌ جاها صرفا می‌خواستن داستان را پيش ببرن بدون توجه به اينکه آيا از فلان شخصيت فلان کار می‌تواند سربزند يا نه و اين باعث شده بعضی کاراکترها کاملا عوض بشن (خصوصا جان). بعضی پيرنگ‌های سريال هم کليشه‌ای هستند که البته با توجه به اينکه با يه سریال تلويزيونی طرف هستيم می‌شه گفت توجيه پذيره (همزمانی تولد يه نوزاد با مرگ يکی از شخصيت‌های اصلی و ...).&lt;br /&gt;ولی در مجموع سريال خيلی خوبيه که اگه بهش دسترسی داريد حتما ببينيد گرچه نمی‌تونم با سريال‌های ديگه مقايسه‌اش کنم چون همونطور که گفتم سريال‌بين نيستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115879579363916175?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115879579363916175/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115879579363916175&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115879579363916175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115879579363916175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='کمی هم سريال'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115682608941542734</id><published>2006-08-28T21:33:00.000-07:00</published><updated>2006-08-28T21:34:49.426-07:00</updated><title type='text'>دختران قربانی هنر</title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;img src="http://images.amazon.com/images/P/B0006Z2NCM.01._SS500_SCLZZZZZZZ_V1103653212_.jpg" width="80%" height="80%"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;دو سه روز پيش فيلمی ديدم به اسم «قرار ملاقات» (Rendez-vous) اثر «آندره تشينه». اين فيلم که سال ۱۹۸۵ ساخته شده اولين فيلم جدی «ژوليت بينوش» هنرپيشه دوست‌داشتنی فرانسه محسوب می‌شه که با اين فيلم ديده شد و به فيلمهای مهم‌تر راه پيدا کرد. داستانش راجع‌به دختر جاه‌طلبی‌يه که به عشق بازيگری به پاريس مياد و با سه مرد مختلف آشنا می‌شه و يطورايی در زندگی اونا تاثيرگذار می‌شه همونطور که اونا هم در قلبش ردپايی به جا می‌ذارن. نمی‌خوام درباره فيلم صحبت کنم. فقط بگم که فيلم متوسطی بود و به نظر مياد «تشينه» بی‌خود خودش رو قاطی بزرگان سينمای فرانسه کرده و چندان حرفی برای گفتن نداره (هرچند نکته‌های کم و بيش جالبی توی فيلم ديده می‌شد).&lt;br /&gt;دليل نوشتن اين يادداشت، سوءاستفاده‌ايه که بعضی کارگردانها از هنرپيشه‌های جويای نام می‌کنن. فيلم «قرار ملاقات» صحنه‌هايی داره که شايد اگر «ژوليت بينوش» ۲۱ ساله آن روز شهرت الان را داشت راضی نمی‌شد آنها را بازی کند حتی با اينکه در «بار هستی» و «خسارت»‌ (Damage) نشون داده که مشکلی با سکس و برهنگی روی پرده سينما نداره. مشهورترين نمونه‌ای که معمولا تحت اين موضوع ازش ياد می‌شه بازی «ماريا اشنايدر» در فيلم جنجالی و بی‌پرده «آخرين تانگو در پاريس» اثر «برناردو برتولوچی» است. عمر دوران بازيگری «ماريا اشنايدر» شروع نشده تموم شد و خودش در مصاحبه‌ها برتولوچی رو متهم می‌کنه و معتقده صحنه‌هايی که برتولوچی از او خواسته جلوی براندو بازی کنه باعث نابودی چهره سينمايی او شده (صحنه کره رو يادتون هست؟). تاريخ باز هم تکرار شد و در فيلم «دريمرز» برتولوچی «اوا گرين» رو وادار به نقش‌آفرينی در صحنه‌هايی کرد که با استانداردهای الان هم در قالب «وقيح» قرار می‌گيرن. البته «اوا گرين» خوش‌شانس‌تر بود که «دريمرز» آنقدر که «آخرين تانگو» ديده شد توجه جلب نکرد و الان «اوا گرين» نقش‌های خوبی در هاليوود گيرش اومده و تقريبا موقعيت خودش رو تثبيت کرده. همين داستان درباره «نبرد در ملکوت» (Battle in Heaven) «کارلوس ريگاداس» مکزيکی ديده می‌شه. فيلم با يک صحنه oral sex شروع می‌شه و چند صحنه بی‌پرده ديگه هم در فيلم وجود دارن. من اين فيلم رو هنوز نرسيدم ببينم ولی ريگاداس هم متهم به اين شده که از دختر تازه‌کار و آماتور فيلمش کارهايی رو خواسته که از عرف فيلمسازی خارجه.&lt;br /&gt;از اين نمونه‌ها زياده. ولی سوال اينه که آیا اين کار سوءاستفاده است؟ من خودم معتقدم که کارگردان به عنوان مولف اثر حق داره که تراوشات ذهنی‌اش رو (هرچقدر هم منحرف و نامتعارف)‌ بدون عبور از هرگونه فيلتر عرف و شرع و اخلاقيات به تصوير بکشه. ولی در عين حال اسم اين کار، يعنی به کار گرفتن بازيگران آماتور که عشق به بازيگری باعث می‌شه دست به هرکاری بزنن، رو هم سوءاستفاده می‌ذارم. آره، می‌دونم. تناقض وجود داره. برای چنين صحنه‌هايی بازيگران مطرح معمولا شونه خالی می‌کنن و در اينصورت فيلم هيچوقت ساخته نمی‌شه. ولی خب بهرحال هنر بعضی وقتها قربانی می‌گيره...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115682608941542734?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115682608941542734/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115682608941542734&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115682608941542734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115682608941542734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='دختران قربانی هنر'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115609504105668415</id><published>2006-08-20T10:29:00.000-07:00</published><updated>2006-08-20T10:30:41.070-07:00</updated><title type='text'>آمريکای اليور استون</title><content type='html'>&lt;img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/c/cc/Oliver_stone.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;در دورانی که «کاستا گاوراس» ساخت فيلم سياسی را کنار گذاشته و «برتولوچی» دغدغه‌های سياسی‌اش را به حاشيه برده به نظر مياد «اليور استون» سياسی‌ترين کارگردان زنده سينما باشه. راستش ايران که بودم دو تا فيلم بيشتر از استون نديده بودم. اينجا اخيرا مجموعه‌ای از ۱۴ دی‌وی‌دی از فيلمهای استون بيرون اومده که از اولين فيلمش (سالوادور) تا قبل «اسکندر» رو شامل می‌شه. چند ماه پيش به مناسبت روز پدر اين مجموعه به حراج گذاشته شد و من هم به قيمت ارزونی خريدمش. الان مدتيه دارم فيلمای استون رو می‌بينم که شايد با ديدن آخرين فيلمش که الان روی پرده‌اس (مرکز تجارت جهانی) يه مطلبی بعد مدتها بنويسم.&lt;br /&gt;تقريبا با ديدن مجموعه فيلمهای استون می‌شه تصويری از تاريخ معاصر آمريکا به‌دست آورد. در اولين فيلمش، «سالوادور»، دخالت‌ها و جنايت‌های آمريکا در ال‌سالوادور رو نشون داد. در سه فيلم «جوخه»، «متولد چهارم ژوييه» و «بهشت و زمين» به سراغ ويتنام و درگيری آمريکا (و البته خونريزی‌هاشون) در آنجا رفت. در «جی.اف.کی.» درباره ترور جان اف. کندی و تئوری‌های توطئه حول آن قضيه حرف زد. در «نيکسون» از زندگی نيکسون گفت و رسوايی واترگيت و پايان دوره رياست‌جمهوری‌اش، در «وال استريت» از اقتصاد سرمايه‌داری آمريکا و خلافکاری‌های شرکت‌های چندميليونی پرده برداشت. در «قاتلين بالفطره» تاثير رسانه‌ها و عوامل ديگر در رشد خشونت در جامعه آمريکا رو به نمايش گذاشت و سه سال پيش هم که مستندهايی درباره «ياسر عرفات» و «فيدل کاسترو» ساخت (چقدر هم به‌موقع! سال بعدش عرفات فوت کرد و الان هم کاسترو روی تخت بيمارستانه).&lt;br /&gt;استون در همه اين فيلمها ديدگاه خودش رو به تصوير کشید. حضور خودش در جنگ ويتنام اعتبار خاصی به فيلمهای ويتنامی‌اش داده هرچند در بعضی موارد تحت انتقادهای شديد قرار گرفته، خصوصا در مورد «جی.اف.کی.»‌ به شدت دست راستی‌ها فيلمش رو محکوم به افسانه‌پردازی کردند. «جی‌.اف.کی.» فيلمی که حدودا سه ساعت و نيم طول می‌کشه سعی می‌کنه ترور کندی رو به عواملی مربوط کنه که مخالف تصميم «کندی» مبنی بر خروج نيروهای آمريکايی از ويتنام بودند و می‌خواستند جنگ ادامه پيدا کنه و مواضع ملايم «کندی» در قبال کاسترو و خروشچف ناچارشان کرده بود که او را حذف کنند. نوشتن درباره اين فيلم در يک پاراگراف غيرممکنه ولی به‌نظرم اگر بين فيلمای استون يکی‌اش فقط قراره ديده بشه همين «جی.اف.کی.» هستش. مونولوگ طولانی و پايانی فيلم که توسط «کوين کاستنر» ادا می‌شه يکی از بهترين مونولوگ‌هاييه که تا حالا ديدم. جنجال بعد فيلم باعث شد پرونده ترور کندی دوباره بعد دو دهه گشوده بشه هرچند همچنان حقيقت پنهان موند.&lt;br /&gt;از لحاظ سبک سينمايی هم اکثر فيلمای اليور استون جذابيت منحصربه‌فرد خودشون رو دارن. استون عادت داره که توی يه فيلم چند نوع قالب فيلم و رنگ‌پردازی مختلف رو به کار ببره: فيلم يهو سياه و سفيد می‌شه، تصوير رنگی می‌شه، دون‌دون می‌شه، نور اشباع‌شده (saturated) و بعد نرمال می‌شه. از لحاظ ساخت سينمايی و تدوين «چرخش کامل» (U-Turn) و «قاتلين بالفطره» فوق‌العاده‌ان.&lt;br /&gt;خيلی از بازيگران مهم (اکثرا مذکر!) در فيلمهای استون بازی کردند: تامی‌لی‌جونز، کوين کاستنر، جيمز وودز، مايکل داگلاس، آنتونی هاپکينز، وودی هارلسون، جنيفر لوپز، شان پن، نيک نولتی، آل پاچينو، ول کيلمر و ... که اکثرا مورد تحسين قرار گرفتن. خود استون هم در فيلماش معمولا نقش‌های يه دقيقه‌ای بازی می‌کنه.&lt;br /&gt;شايد بعد ديدن «مرکز تجارت جهانی» باز هم درباره استون بنويسم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115609504105668415?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115609504105668415/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115609504105668415&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115609504105668415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115609504105668415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/08/blog-post_20.html' title='آمريکای اليور استون'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115450522915685249</id><published>2006-08-02T00:47:00.000-07:00</published><updated>2006-08-02T00:57:00.700-07:00</updated><title type='text'>جنسيت ميانه</title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;img src="http://ec3.images-amazon.com/images/P/1593977344.01._SS500_SCLZZZZZZZ_V1097814020_.jpg" width="100%" height="100%"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;اخيرا شروع کردم به خوندن کتاب «جنسيت ميانه» (Middlesex) اثر «جفری يوجنايدز» (Jeffrey Eugenides). يوجنايدز قبلا کتاب تحسين‌شده «خودکشی باکره‌ها» رو نوشته بود و سال ۲۰۰۳ هم بخاطر «جنسيت ميانه» جايزه پاليتزر ادبيات رو گرفته. «جنسيت ميانه» داستان پسری رو تعريف می‌کنه که دختر به دنيا مياد. کتاب اينجوری شروع می‌شه:‌ «من دو بار به دنيا اومدم: اول بعنوان يک نوزاد دختر در يک روز صاف ديترويت در ژانويه ۱۹۶۰، بعدا بعنوان يک پسر بچه در اتاق اورژانسی نزديک پتوسکی ميشيگان در آگست ۱۹۷۴.»&lt;br /&gt;کتاب ۵۳۰ صفحه‌اس و من تازه به صفحه ۵۰ رسيدم (با توجه به سرعت کند من در کتاب خوندن، پنجاه صفحه در يک روز رقم قابل توجهيه و به نظر مياد تا آخرش خواهم خوند) و برای همين هنوز چيز زيادی برای نوشتن ندارم. ولی راوی داستان (که خود اين شخصيت دوجنسيه) ماجرا رو از زمان پدربزرگ و مادربزرگش در يونان (که اتفاقا با هم برادر و خواهر هم بودن) شروع می‌کنه و اينکه چطور به آمريکا ميان و همينطور جلو مياد تا اينکه به دوران خودش می‌رسه. نکته جالب رمان اينه که خيلی از تعريفهای راوی تحت تاثير بحران هويتی خودشه. انگار که تعريف ماجراهای اجدادش بهانه‌ايه برای اينکه ريشه‌يابی کنيم چرا راوی به اين وضعيت دچار شده. البته در حين تعريف داستان، ماجرا عقب و جلو می‌شه. خود راوی يک جايی اشاره داره که نثر مردانه خطی است و نثر زنانه چرخشی ولی اذعان می‌کنه که به رغم مغز آندروژنی‌اش داستانی که می‌خواد تعريف کنه نوعی سبک چرخشی زنانه در خود نهفته داره. نثرش خيلی گيرا و دوست‌داشتنيه و تا حالا هم که داستانش کشش داشته. اينجا چند نمونه از نثرش رو ميارم و واسه اينکه عيش خوندن نوشته‌اش با ترجمه احيانا ناشيانه من مکدر نشه اصل انگليسی‌اش رو می‌ذارم. اگه به کتاب دسترسی داريد حتما بخونيدش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی داره توضيح می‌ده که هنوز هم بعضی وقتها احساس می‌کنه درونش دختره: (کَلی اسم دخترونه‌اش بوده)&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;&lt;br /&gt;It's a little like being possessed. Callie rises up inside me, wearing my skin like a loose robe. She sticks her little hands into the baggy sleeves of my arms. She inserts her chimp's feet through the trousers of my legs. On the sidewalk I'll feel her girlish walk take over, and the movement brings back a kind of emotion, a desolate and gossipy sympathy for the girls I see coming home from school.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;وقتی درباره عشق پدربزرگ و مادربزرگش حرف می‌زنه که در اصل با هم خواهر و برادر بودن:&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr&gt;&lt;br /&gt;Desdemona and Lefty embraced. At first they just hugged in the standard way, but after ten seconds the hug began to change; certain positions of the hands and strokings of the fingers weren't the usual displays of sibling affection and these things constituted a language of their own, announced a whole new message in the silent room.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115450522915685249?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115450522915685249/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115450522915685249&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115450522915685249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115450522915685249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='جنسيت ميانه'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115368769659225150</id><published>2006-07-23T13:31:00.000-07:00</published><updated>2006-07-23T13:50:14.916-07:00</updated><title type='text'>ماه تلخ</title><content type='html'>شايد «ماه تلخ» فيلم کاملی نباشه، يعنی شايد از ديد سينمايی نشه واقعا از ۱۰ بهش ۱۰ داد (و واقعا هم بين فيلمای «پولانسکی» بعد از شاهکارهايی مثل «محله چينی‌ها» يا «بچه رزمری» قرار می‌گيره) ولی از نظر نمايش سير اوج و فرود رابطه يک زن و يک مرد می‌تونم بگم تقريبا فيلمی به اين کمال و دقت نديدم. داستان آشنايی يه نويسنده آمريکايی در فرانسه با رقاصه‌ای فرانسوی آنقدر با صراحت و جسارت تعريف شده که هيچ لحظه‌ای از رابطه زن و مرد نيس که از سير روند ماجراهای فيلم جا مونده باشه (هرچند نگاه بدبينانه پولانسکی چاشنی بعضی صحنه‌ها شده). بعضی از ديالوگ‌های فيلم آنقدر قشنگ هستن که بدون اينکه خودم بخوام ته ذهنم رخنه کردن و بعضی وقتها بی‌اختيار به زبون ميارم. به اين صحنه‌ای که اينجا می‌خوام مثال بزنم دقت کنين. اين صحنه موقعيه که رابطه آنها به نفس‌نفس افتاده و هرکدوم منتظر بهانه‌ای برای انفجار عقده‌های درونی‌شون هستن. سير ديالوگ‌ها که به دعوای محتوم بعدش منجر می‌شه و تنش فزاينده اورگانيک اين داد و ستد گفتاری فقط از ذهن خلاق پولانسکی می‌تونه زاييده بشه. با تشکر از &lt;a href="http://azarm.persianblog.com"&gt;محسن آزرم&lt;/a&gt; که چند سال پيش وادارم کرد اين فيلم رو ببينم. اين فيلم هميشه در قلب من جا خواهد داشت.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سر صبحانه ميمی از توی بطری شير می‌خوره. اسکار از اين کار ميمی خوشش نمياد.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اسکار:‌ بايد حتما اونجوری بخوری؟ چرا از ليوان استفاده نمی‌کنی؟&lt;br /&gt;ميمی: چه فرقی می‌کنه؟‌ جفتش يه مزه رو می‌ده.&lt;br /&gt;اسکار: ولی يجور به نظر نمی‌رسه.&lt;br /&gt;ميمی: اوه-لا-لا. نمی‌دونستم که اينقدر ظريف (delicate) هستی.&lt;br /&gt;اسکار: منظورت از ظريف چيه؟&lt;br /&gt;ميمی: منظورم ظريفه.&lt;br /&gt;اسکار: می‌دونم منظورت چيه ولی اين واژه درستی براش توی انگليسی نيس. اگه لغتی رو به انگليسی نمی‌دونی به فرانسوی بگو.&lt;br /&gt;ميمی: به فرانسوی نمی‌گم چون فرانسوی تو به اندازه کافی خوب نيس.&lt;br /&gt;اسکار: از انگليسی تو بهتره.&lt;br /&gt;ميمی:‌ بعد اين همه سال توی پاريس بايد هم باشه. شايد انگليسی‌ات هم خيلی خوب نيس. شايد واسه همينه که کسی نمی‌خواد کتابات رو منتشر کنه.&lt;br /&gt;اسکار (فنجونش رو به ميز می‌کوبه): حالا منتقد ادبی شدی. همچين چيزی واسه يه گارسون خيلی خوبه.&lt;br /&gt;ميمی:‌ من گارسون نيستم. من رقاصم.&lt;br /&gt;اسکار: گور بابای رقاص. اگه من تو رو از اون رستوران لعنتی جمع نکرده بودم الان هنوز داشتی انعام جمع می‌کردی.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ميمی بطری شير را به سمت اسکار پرت می‌کند. وقتی می‌خواد از آشپزخونه بيرون بره اسکار موهاش رو می‌گيره...&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_004.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_005.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_006.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_007.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_008.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_009.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_010.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_011.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_013.jpg" /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115368769659225150?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115368769659225150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115368769659225150&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115368769659225150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115368769659225150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/07/blog-post_23.html' title='ماه تلخ'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115285626620622445</id><published>2006-07-13T22:48:00.000-07:00</published><updated>2006-07-13T22:51:06.220-07:00</updated><title type='text'>صحنه‌های ماندگار - 4</title><content type='html'>فيلم: همشهری کِين (۱۹۴۱)&lt;br /&gt;«چارلز فاستر کين» (اورسون ولز) در دوران کودکی از مادرش جدا شده و به دنيای روزنامه‌نگاری پرتاب می‌شود. هوش سرشار و جاه‌طلبی‌هايش باعث می‌شود به تدريج به آدم قدرتمند روزنامه‌ها تبديل شود و يک سری روزنامه مهم زنجيره‌ای زير دستش کار کنند. او چهره‌ مهم روز می‌شود درحاليکه زندگی خصوصی چندان موفقی ندارد. از محبت پدر و مادر به دور بوده و نمی‌تواند زندگی عاطفی موفقی برای خود بسازد. در هنگام مرگ آخرين کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شود «رزباد» (Rosebud) است. خبرنگاری روی اين قضيه حساس می‌شود و تلاش می‌کند با کنکاش در گذشته «کين» معمای «رزباد» را حل ‌کند. ما هم از طريق تحقيقات خبرنگار با زندگی کين آشنا می‌شويم ولی در پايان خبرنگار نمی‌تواند راز «رزباد» را حل کند و به نظر می‌آيد فيلم رو به اتمام است. در صحنه آخر فيلم (که يکی از بهترين پايان‌بندی‌های تاريخ سينماست) يک گروه کارگر مسوول می‌شوند خرت‌وپرت‌های انباری «کين» را بسوزانند. در لابلای شعله‌ها يک سورتمه بچگانه نظرمان را جلب می‌کند که در صحنه‌های کودکی «کين» ديده بوديمش و وقتی دوربين کلوزآپ می‌شود متوجه می‌شويم که پشت آن نوشته شده: «رزباد». آخرين واژه‌ای که از دهان «چارلز فاستر کين»، غول رسانه‌ها، خارج شده چيزی نيست جز حسرت دوران معصوم کودکی ربوده شده...&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_000.0.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_001.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_002.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://photos1.blogger.com/hello/2/10790/320/PDVD_003.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115285626620622445?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115285626620622445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115285626620622445&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115285626620622445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115285626620622445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/07/4.html' title='صحنه‌های ماندگار - 4'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115256517379658570</id><published>2006-07-10T13:59:00.000-07:00</published><updated>2006-07-10T13:59:33.826-07:00</updated><title type='text'>بازی من در فيلم کوبريک!</title><content type='html'>همه‌جور خوابی ديده بودم غير از خواب سينمايی. ديشب خواب ديدم بازيگر فيلم «استنلی کوبريک» هستم و در حين تمرين نور پروژکتور به چشمم می‌خوره و از شدت نور  قيافه‌م يه جور مضحکی می‌شه و کوبريک قاه‌قاه شروع می‌کنه به خنديدن. بعدش اين صحنه خنده کوبريک بخاطر اينکه آدم عبوس و خشکی بوده می‌ره توی صد صحنه به‌یادماندنی تاريخ سينما. تعبيرش چيه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115256517379658570?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115256517379658570/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115256517379658570&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115256517379658570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115256517379658570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/07/blog-post_10.html' title='بازی من در فيلم کوبريک!'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115230984715242480</id><published>2006-07-07T15:00:00.000-07:00</published><updated>2006-07-07T15:04:51.053-07:00</updated><title type='text'>و حالا لينچ</title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;img src="http://www.zap2it.com/media/photo/2006-06/23905981.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;همين چند ساعت پيش اعلام شد که قراره آخرين فيلم لينچ که سالهاست مشغول ساختشه، «امپراتوری درون» (Inland Empire)، در جشنواره معتبر ونيز نمايش داده بشه و بعدش جايزه تقدير از يک عمر فعاليت هنری بهش تعلق بگيره. پس ظاهرا بالاخره ساخت فيلم تموم شده و بايد منتظر نتيجه باشيم. «امپراتوری درون» اولين فيلم لينچه که به شيوه ديجيتالی فيلمبرداری شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115230984715242480?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115230984715242480/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115230984715242480&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115230984715242480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115230984715242480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/07/blog-post_07.html' title='و حالا لينچ'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115177869561499441</id><published>2006-07-01T11:26:00.000-07:00</published><updated>2006-07-01T11:31:35.633-07:00</updated><title type='text'>راهی به جهنم</title><content type='html'>ديروز فيلم جديد «مايکل وينترباتم»، «راه به گوانتانامو» (The Road to Guantanamo) رو برای خبرنگارها نشون می‌دادن (فکر کنم هفته ديگه اکران عمومی بشه) من هم از طرف Peak، هفته‌نامه دانشگاه، رفتم. وينترباتم از اون دسته کارگردانهاست که دائما ژانر فيلمهاش رو عوض می‌کنه. يه وقت می‌ره سراغ برداشت ادبی (جود)، يه وقت می‌زنه به سرش می‌ره سراغ فيلم اروتيک (نه ترانه)، يهو سياسی می‌شه (به سارايوو خوش آمديد، در اين دنيا)، يا هوس می‌کنه فيلم علمی-تخيلی تو مايه‌های داستانهای «فيليپ ديک» بسازه (کد ۴۶). حالا هم يهو از گوانتانامو سردرآورده. قبل اينکه فيلم رو ببينم چندان ديد خوبی به فيلم نداشتم. احساس می‌کردم صرفا فرصت‌طلبی باعث شده که سراغ اين سوژه داغ بره. ولی خيلی زود فهميدم که با يه فيلم قوی و خوب طرفم.&lt;br /&gt;«راه به گوانتانامو» داستان واقعی سه تا پاکستانی رو تعريف می‌کنه که به طور اتفاقی توی افغانستان دستگير می‌شن و به زندان گوانتانامو منتقل می‌شن. تقريبا نيمه دوم فيلم توی گوانتانامو می‌گذره. فيلم تعادل ظريفی بين فيلم مستند و فيلم داستانی برقرار کرده. واقعا به نظر مياد ژانر مستند بعد «مايکل مور» به يه تحول عظيم رسيده. ضمن اينکه داستان اين سه نفر خيلی تکون‌دهنده است ولی آزاردهنده نيس و افراط و اغراقی ديده نمی‌شه (چيزی که بعضی اوقات «مايکل مور» دچارش می‌شد). ضرباهنگ فيلم فوق‌العاده‌اس. استفاده از موسيقی خيلی بجا و به‌موقع است. هيچوقت فيلم توی تله شعار دادن نمی‌افته. کلا سه چهار بار از سخنرانی‌های بوش و رامسفلد توی فيلم استفاده شده و هرکدوم در حد دو سه جمله. کلا وينترباتم چيزی ساخته که بيننده غربی رو کاملا به فکر فرو می‌بره بدون اينکه روزش رو خراب کنه. فيلم در جشنواره برلين خرس نقره‌ای برده که شايد برای موفقيت تجاری‌اش کم‌وبيش کمکش کنه. بهرحال اميدوارم شرايط اکران خوبی نصيبش بشه و آدمای بيشتری فيلم رو ببينن، هرچند اکران توی تابستون برای چنين فيلمی چندان خوب نيس. اونهايی هم که ايران هستن مطمئن باشن که اين فيلم رو حتما خواهند ديد چرا که کاملا به مذاق هيات حاکمه ايران خوش مياد و بهرحال ما که زندانی بهداشتی و ترتميز مثل اوين داريم لازمه که با زندانهای کثيف آمريکايی آشنا بشيم.&lt;br /&gt;&lt;br&gt;&lt;img src="http://www.moviecitynews.com/voices/images/2006/road_guantanamo.jpg"&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115177869561499441?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115177869561499441/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115177869561499441&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115177869561499441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115177869561499441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='راهی به جهنم'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115103891066101248</id><published>2006-06-22T22:01:00.000-07:00</published><updated>2006-06-22T22:03:48.440-07:00</updated><title type='text'>عصاره</title><content type='html'>از اينکه مجموعه آثار کارگردانها رو در قالب دو سه کلمه خلاصه کنم خيلی خوشم مياد. منظورم ژانر فيلماشون نيس (درام، کمدی، اکشن...). بيشتر درونمايه و مضمون رو می‌گم. فعلا اين چند تا رو داشته باشين:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مايکلانجلو آنتونيونی:‌ تنهايی، سردی، چهره&lt;br /&gt;مارتين اسکورسيزی: خشونت، مذهب، خودويرانگری&lt;br /&gt;ديويد لينچ: رويا، غرابت&lt;br /&gt;کريستف کيسلوفسکی:‌ تقدير، تصادف، سياست&lt;br /&gt;ديويد کراننبرگ: مديا، خشونت، جسم (بدن)&lt;br /&gt;وانگ کار وای:‌ خاطره، گذشته، عشق‌های ناشدنی&lt;br /&gt;لارس فون‌ترير:‌ شکنجه روح، صراحت، نوآوری&lt;br /&gt;اتوم اگويان:‌ جريان سيال ذهن، تنهايی&lt;br /&gt;استيون اسپيلبرگ: بچه‌ها، هپی اند، يهود&lt;br /&gt;اسپايک لی:‌ سياهان، تبعيض، اعتراض&lt;br /&gt;مايکل هانکه:‌ سادومازوخيسم، خانواده در معرض تهديد&lt;br /&gt;کاترين بريا:‌ مردها حيواناتی هستند با غدد جنسی تحريک شده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115103891066101248?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115103891066101248/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115103891066101248&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115103891066101248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115103891066101248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/06/blog-post_22.html' title='عصاره'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-115009121788874858</id><published>2006-06-11T22:45:00.000-07:00</published><updated>2006-06-11T22:46:57.900-07:00</updated><title type='text'>يکی بود يکی نبود</title><content type='html'>معمولا جمله اول و آخر رمانها يا صحنه اول و آخر فيلمها جمله‌ها و صحنه‌های به ياد موندنی‌ای هستن. خيلی از هنرمندها توی مصاحبه‌هاشون گفته‌اند که اصلا همون جمله يا صحنه اوليه به ذهن‌شون رسيده و الهام‌بخش بقيه اثر بوده. ضمنا در خيلی موارد عصاره اثر توی همون قسمت اول خلاصه شده. يه سر به &lt;a href="http://people.cornell.edu/pages/jad22/titlelist.html"&gt;اينجا&lt;/a&gt; بزنين. جمله‌ اول کتاب‌های معروف رو جمع‌آوری کرده. توشون چيزای قشنگی پيدا می‌شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-115009121788874858?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/115009121788874858/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=115009121788874858&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115009121788874858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/115009121788874858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/06/blog-post_11.html' title='يکی بود يکی نبود'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114983552261738351</id><published>2006-06-08T23:34:00.000-07:00</published><updated>2006-06-08T23:45:22.640-07:00</updated><title type='text'>حقيقت گم‌شده</title><content type='html'>بعضی وقتها آدم تحت شرايط خاصی فيلمی رو می‌بينه يا کتابی رو می‌خونه که تاثيرش چتد برابر می‌شه. مثلا من فيلم «آگرانديسمان» (۱۹۶۶، Blow-up) آنتونيونی رو درست در بحبوحه قتلهای زنجيره‌ای ديدم. توی «آگرانديسمان» عکاس فضولی حين عکاسی‌های روزمره از معاشقه يه زن و مرد توی پارک عکس می‌گيره وقتی که عکس رو ظاهر می‌کنه متوجه پاهايی افتاده پشت بوته‌ها می‌شه. با بزرگتر کردن عکس به نظر مياد هيکل محوی هم توی بوته‌ها ديده می‌شه. ولی هرچی عکس رو بزرگ‌تر می‌کنه (معنی لغوی آگرانديسمان يعنی بزرگ کردن عکس) تصوير محورتر و گنگ‌تر می‌شه تا اينکه اصلا حقيقت کاملا گم می‌شه و قهرمان فیلم بدون اينکه به نتيجه‌ای برسه بی‌خيال می‌شه. اون موقع که فيلم رو ديدم جناحهای سياسی توی ايران تو سر و کله هم می‌زدن و همديگه رو سر قتلها متهم می‌کردن و خلاصه ماجرای شاه‌کليد قتل‌ها سوژه روز هر روزنامه و هر محفلی بود و هر روز هم آتيش طرفين تندتر می‌شد تا اينکه آخرش از اين هرج و مرج و سردرگمی چيزی بيرون نيومد و همه چی ماست‌مالی شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114983552261738351?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114983552261738351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114983552261738351&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114983552261738351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114983552261738351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/06/blog-post_08.html' title='حقيقت گم‌شده'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114939885964241431</id><published>2006-06-03T22:26:00.000-07:00</published><updated>2006-06-03T22:27:39.656-07:00</updated><title type='text'>دور افتاده از حقيقت</title><content type='html'>از بچگی از اينکه يک حقيقتی رو ديگران بدونن و من ندونم وحشت داشتم. مثلا اينکه يک روز برم مدرسه و ببينم قرار بوده اون روز امتحان بگيرن و همه آماده‌ان و من خبر ندارم خيلی برام ترسناک بود. از اون بدتر  اينه که همه يه چيزی درباره من بدونن. واسه همين بود که قبل بيرون رفتن از خونه با وسواس زيادی دقت می‌کردم که زيپ شلوارم بالا باشه!&lt;br /&gt;حتما می‌دونين که من فيلم ترسناک دوست دارم. يکی از زيرژانرهای ترسناک که واقعا ديدنش برام دلهره‌آوره فيلمهاييه که همه آدمای داستان (يا اکثرشون) حقيقتی رو از شخصيت اصلی مخفی نگه داشتن و حالا بعضی وقتها اطلاعات بيننده هم اندازه همون شخصيته يا بيشتره که در هر دو حالت حس بدی بهم دست می‌ده (منظورم از «بد» همون حس مازوخيستيه که باعث می‌شه آدم فيلم ترسناک ببينه تا بترسه و از اين ترسيدن لذت ببره!). اينجا سه تا نمونه کليدی که از فيلمهای خوب تاريخ سينما هم هستن رو آوردم. فقط دقت کنين که در هر سه مورد آخر فيلم و گره اصلی لو می‌ره:&lt;br /&gt;۱. بچه رزمری (۱۹۶۸، Rosemary's Baby، رومن پولانسکی): «رزمری» و «گای» زوج جوانی هستن که به خونه جديدی نقل مکان کردن. رفتار همسايه‌ها کمی عجيب‌غريبه. بعد از مدتی «رزمری» باردار می‌شه. همچنان اطرافيانش رفتار مشکوکی دارن، حتی شوهرش هم کم‌کم چهره عوض می‌کنه. درعين‌حال همه مواظب سلامت بچه هستن. در صحنه پايانی، رزمری از آپارتمان خودش يه در مخفی به آپارتمان همسايه پيدا می‌کنه و تمام شخصيت‌های فيلم رو اونجا کنار نوزاد خودش می‌بينه در حاليکه همه دارن فرياد می‌زنن «Hail Satan». «رزمری» بدون اينکه بدونه با خود شيطان جفت‌گيری کرده و بچه شيطان رو به دنيا آورده و همه اطرافيانش پيروان شيطان بودن که مامور بودن مراقب باشن بچه سالم به دنيا بياد. &lt;br /&gt;۲. ديگران (۲۰۰۱، Others، الخاندرو آمنابار): «گريس» زن مذهبی‌ايه که با دختر و پسرش توی يه خونه بزرگ تقريبا متروکه زندگی می‌کنه. شوهرش به جنگ رفته و دو پيشخدمت و يه باغبون توی کارهای خونه کمکش می‌کنن. او از حقيقتی فرار می‌کنه که چند تا از شخصيت‌های فيلم از اول ازش آگاه‌اند و بقيه هم در طی فيلم متوجه می‌شن و فقط «گريس» هست که تا آخرين لحظات فيلم در مقابل حقيقت مقاومت می‌کنه:‌ همه شخصيت‌های فيلم از جمله «گريس» مرده‌ان و در واقع اونها هستن که مزاحم زنده‌ها شده‌ان.&lt;br /&gt;۳. هجوم رباينده‌های جسد (۱۹۵۶، Invasion of the Body Snatchers، دان سيگل): دکتر مايلز رو می‌خوان توی آسايشگاه روانی بستری کنند ولی ادعا می‌کنه که واقعا دکتره و اشتباهی گرفتنش. داستان زندگيش رو واسه يه روانشناس تعريف می‌کنه. می‌گه که وقتی به شهر محل زندگيش برمی‌گرده اتفاقهای عجيبی می‌بينه. در چند مورد مردم بهش مراجعه می‌کنن و ادعا می‌کنن فاميلهای نزديکشون واقعا خودشون نيستن: با اينکه همون چهره و همون خاطرات مشترک رو دارن ولی خيلی بی‌احساس‌تر شدن. قضيه پيچيده‌تر می‌شه وقتی که چند روز بعد اين حرفشون رو پس می‌گيرن. کم‌کم معلوم می‌شه مردم با يه روشی (که مثل اکثر فيلمهای علمی-تخيلی قبول کردنش سخته ولی اين مطلب خيلی بهش کاری نداره) احساسات خودشون رو می‌دن و يک زندگی راحت و بی‌دردسر و بدون ناراحتی رو شروع می‌کنن. جالبه که اولش مردم نمی‌خوان دچار اين تغيير بشن ولی به محض اينکه احساسات‌شون رو از دست می‌دن از زندگی بی‌احساس جديدشون راضی‌ان (در واقع چيزی حس نمی‌کنن که بخوان ناراضی باشن). کم‌کم توی شهر دکتر مايلز تنها آدم باقی‌مانده می‌شه و تنها راهی که براش می‌مونه فرار از شهره...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114939885964241431?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114939885964241431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114939885964241431&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114939885964241431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114939885964241431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='دور افتاده از حقيقت'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114889402762754265</id><published>2006-05-29T02:13:00.000-07:00</published><updated>2006-05-29T02:13:47.636-07:00</updated><title type='text'>من و پيکاسو</title><content type='html'>در يه برهه از زندگيم فکر می‌کردم آدم اگه از يه اثر هنری خوشش مياد بايد حتما اين خوش‌اومدن رو توجيه‌ کنه. اين حس وقتی که شروع کردم به نوشتن نقد فيلم در مطبوعات (البته اون موقع خيال می‌کردم که نقد می‌نويسم الان مدتيه که به اين نتيجه رسيدم که اراجيفی بيش نبودن و همی دانم که نادانم) تشديد شد. بايد برای هر خوش اومدن و بد اومدنی دليل می‌تراشيدم. از تعريف‌های خشک و خالی و بدون پشتوانه مثل «خيلی قشنگ بود»، «خيلی خوش‌ساخت بود» يا «خيلی خوب بازی می‌کرد» بدم می‌اومد. با اين حال بعضی وقتها از يه نقاشی، يه سکانس، يه ديالوگ، يه فيلم يا يه داستان خوشم می‌اومد ولی دليلش رو نمی‌دونستم. اخيرا يه روز در ونکوور به طور تصادفی چشمم به يه نقل قولی از پيکاسو افتاد که ترجمه‌ دم‌دستی‌اش اينجوريه:‌ «هنر، به‌کار بردن معيارهای زيبايی نيست بلکه آن چيزی‌ است که غريزه و مغز فرای هرگونه معياری ادراک می‌کنند. وقتی زنی را دوست داريم سايز ران‌هايش را اندازه نمی‌گيريم»&lt;br /&gt;من حالا ترجيح می‌دم از معيارهای زيبايی‌شناسی خودم در مورد زنان حرفی نزنم و نگم چه چيزهايی رو اندازه می‌گيرم ولی با شناختی که از پيکاسو دارم می‌دونم وقتی درباره زنها حرف می‌زنه می‌دونه داره چی‌ می‌گه (همونقدر که آثارش زياده معشوقه‌هاش هم زياد بودن). جدا از شوخی، بعد خوندن اين جمله آرامشی بهم دست داد. کاری به نوشته‌هام ندارم چون آدم اگه درباره يه اثر هنری می‌نويسه وظيفه داره واسه حرفهاش پشتوانه داشته باشه ولی در صحبت‌های روزمره و نوشته‌های غيررسمی‌اش اجازه داره بگه «تونستم اين شخصيت رو حس کنم» يا امثال اين. ديگه مشکلی ندارم که بلند اعلام کنم فيلمهای «هاوارد هاکس» رو چه در زمينه فيلم نوآر و چه کمدی بيشتر از «بيلی وايلدر» دوست دارم يا در حالی که «مايکلانجلو آنتونيونی» رو می‌پرستم از «فدريکو فللينی» زياد خوشم نمياد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114889402762754265?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114889402762754265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114889402762754265&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114889402762754265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114889402762754265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/05/blog-post_29.html' title='من و پيکاسو'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114868342929636171</id><published>2006-05-26T15:43:00.000-07:00</published><updated>2006-05-26T15:43:49.313-07:00</updated><title type='text'>بديهی يا تلويحی؟</title><content type='html'>فيلم به عنوان يه قالب هنری نبايد خيلی راحت و صريح حرفش رو حاضر و آماده در اختيار مخاطبش قرار بده. هرچند با فيلمهای غامض و الکی پيچيده که فقط سعی دارن با قطار کردن يه سری صحنه و ديالوگ نامفهوم بيننده رو گيج کنند و به نوعی خودشون رو مهم جلوه بدن مخالفم ولی يه فيلم خوب (نه لزوما هنری) بايد به نوعی سرنخ‌های کافی رو با ظرافت انتقال بده و  برای تفکر و تخيل بيننده‌اش جايی بذاره. مثلا يکی از دلايلی که «ديويد لينچ» در مورد فيلماش حدالامکان مصاحبه نمی‌کنه اينه که به قول خودش «توضيحات اضافی قدرت تخيل رو از بين می‌بره». به اين مثال ظريف توجه کنيد:&lt;br /&gt;«ديويد کراننبرگ» در فيلم «سوءسابقه» (سابقه خشونت، History of Violence) سعی کرده از دغدغه‌های شخصی خودش فاصله بگيره و يه فيلم نزديک‌تر به مخاطب عام بسازه و در نتيجه اشاراتش واضح‌تر و به‌نوعی همه‌فهم‌تر شدن. داستان فيلم همونطور که قبلا هم نوشته بودم درباره مرديه به نام تام که قبلا آدمکش بوده و حالا توبه کرده و خانواده تشکيل داده و يه رستوران محلی رو اداره می‌کنه. دو تا سارق حرفه‌ای به رستورانش حمله می‌کنن و او موفق می‌شه هر دو رو بکشه و تبديل به قهرمان می‌شه و از همين طريق همدستان سابقش پيداش می‌کنن و سراغش ميان. از طرفی بعد اين ماجرا پسرش توی مدرسه برای اولين بار با يکی از همکلاسی‌هاش درگير می‌شه و کتک‌کاری می‌کنه و واسه همين از مدرسه اخراج می‌شه. توی خونه ، تام با عصبانيت به پسرش  می‌گه «توی اين خونواده ما با مخالفان‌مون کتک‌کاری نمی‌کنيم» (يا يه چيزی شبيه اين). پسره هم با تمسخر جواب می‌ده «آره. می‌کشميمشون».&lt;br /&gt;بعضی از منتقدا از اين ديالوگ کوتاه فيلم تعريف کردن و گفتن کل فيلم در اين جمله خلاصه شده و اينکه چطور خشونت در يک خانواده (در مقياس بزرگتر جامعه) واگيرداره و آيا خشونت در ژن ما بصورت کد شده وجود داره و فقط منتظره که تحريک بشه و آيا اين قضيه موروثيه (اتفاقا بعدا معلوم می‌شه که رييس جنايتکارا کسی نبوده جز برادر خونی خود تام!). از اين زاويه نگاه کنيم اين صحنه قشنگه ولی صرفا تاکيد بيشتر بر چيزيه که اگر بيننده فيلم رو دقيق ببينه بهش می‌رسه. يعنی از درگير شدن تام در حادثه قتل و درگيری پسرش در مدرسه و تغيیر لحن و اتمسفر خونه و روابط می‌شه به منظور نهايی کارگردان رسيد. انگار  که  اين ديالوگ فقط اينجاس که مخاطبين عام‌تر رو متوجه قصد سازنده بکنه و اينجا کراننبرگ مثل معلميه که سر کلاس درس رو دو بار می‌ده که شاگردهای ضعيف‌تر هم بفهمن. شايد واسه همينه که مي‌گن بهتره کارگردانهای مستعد  بدون توجه به گيشه، فقط فيلم خودشون رو بسازن...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114868342929636171?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114868342929636171/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114868342929636171&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114868342929636171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114868342929636171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/05/blog-post_26.html' title='بديهی يا تلويحی؟'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114667807201393542</id><published>2006-05-03T10:38:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T10:42:15.350-07:00</updated><title type='text'>صحنه‌های ماندگار - ۳</title><content type='html'>فيلم:‌ دسته سيسيلی‌ها (۱۹۶۹)&lt;br /&gt;ويتوريو ماناليز (ژان گابن) سردسته يک گروه گانگستره که عمليات پيچيده جنايتکارانه انجام می‌دن، اخيرا روژه سارته (آلن دلون) رو هم به خدمت گرفته که قدرت خودش رو بيشتر کنه و در همين حال طرح دزدی عظيمی از يک نمايشگاه جواهر در پاريس رو در سر می‌پرورونه. از طرفی سربازرس لوگوف (لينو ونتورا) پليس مصمم و بااراده‌ايه که هرطور که شده می‌خواد اين باند رو دستگير کنه. سربازرس اخيرا سيگار رو ترک کرده و خيلی مقيده که ديگه طرفش نره. چند بار طی حوادثی که پيش مياد ناخودآگاه دستش به سمت سيگار می‌ره ولی سريع از تصميمش منصرف می‌شه. يکی دو بار هم بهش سيگار تعارف می‌شه که با عصبانيت پيشنهاد رو رد می‌کنه. بازی موش و گربه دزد و پليس ادامه داره تا اينکه درست وقتی سربازرس مطمئنه که همه چيز تحت کنترله و تا چند لحظه ديگه باند به دامش می‌افتن متوجه می‌شه که رودست خورده و دزدها به همراه جواهرات از مرز فرار کردن. باورش سخته. به حالتی شکست‌خورده و با لحنی عاجزانه رو می‌کنه به دستيارش و می‌گه:‌ «سيگار داری؟»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114667807201393542?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114667807201393542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114667807201393542&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114667807201393542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114667807201393542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='صحنه‌های ماندگار - ۳'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114635357619314754</id><published>2006-04-29T16:19:00.000-07:00</published><updated>2006-04-29T16:34:15.106-07:00</updated><title type='text'>صحنه‌های ماندگار - ۲</title><content type='html'>&lt;img src="http://www.sfu.ca/~mmostafa/leo0.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sfu.ca/~mmostafa/leo1.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sfu.ca/~mmostafa/leo2.jpg"&gt;&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sfu.ca/~mmostafa/leo3.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فيلم: يوزپلنگ (1963)&lt;br /&gt;پرنس سالينا (برت لنکستر) در مرز ميانسالی و کهولت و در هنگامه جنبش ناسيوناليستی ايتاليا، قلمرو و عظمت خود را از دست رفته می‌بيند. حداقل از اين خوشحال است که برادرزاده‌اش، تانکردی (آلن دلون) قرار است با دختر شهردار، آنجليکا (کلوديا کارديناله) ازدواج کند. در مهمانی باشکوه، آنجليکا از عموی نامزدش، پرنس سالينا درخواست رقص والتز می‌کند. پرنس مردد است در نهايت می‌پذيرد و جلوی چشم نسل قديم و جديد در سالن با عروس خانواده می‌رقصد. تانکردی او را تحسين می‌کند. آنجليکا از او می‌خواهد با آنها سر ميز شام بيايد. پرنس فروتنانه می‌گويد که جوانی خودش را فراموش نکرده و خوب می‌داند چقدر حضور يک پيرمرد فرتوت سر ميز شام برای جوانان خسته‌کننده است. آنها می‌روند. به محض جدايی زوج جوان، پيرمردها و پيرزن‌ها دور پرنس حلقه می‌زنند و به او بخاطر رقص زيبايش تبريک می‌گويند. پيری او را در کام خود می‌کشد. پرنس توجهی به آنها نمی‌کند. دوربين کاری به اطرافيان پرنس ندارد، روی صورت او زوم می‌کند، صورتی که بی‌وقفه زوج جوان را نظاره‌گر است؛ رويايی از دست رفته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir=ltr align=justify&gt;&lt;br /&gt;Movie: Leopard (1963)&lt;br&gt;&lt;br /&gt;Prince Salina is on the verge of getting old and in the middle of Italian nationalist movement and political turmoil. He feels he is about to lose all of his power. However, he is happy that his nephew, Tancredi (Alain Delon) is in love with mayor's daughter, Angelica (Claudia Cardinale) and they are going to marry very soon. In a sumptuous party, Angelica asks the prince to dance with her. Prince is hesitant at first but eventually accepts and in front of new and old generation performs a spectacular waltz with Angelica. Tancredi admires him. Angelica asks him to join them at the dinner table. Prince humbly refuses and says that his memories of the youth are still vivid and he know very well how tiresome it is for the young people to have an old uncle at the dinner. The young couple leave. As soon as they go, the old guests come towards the prince to gives their appreciation on his dance. It's as if senility engulfs him. He doesn't pay any attention to them. Camera too. It only shows his face looking inexorably at the young couple; at the dreams unfulfilled...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114635357619314754?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114635357619314754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=19532627&amp;postID=114635357619314754&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114635357619314754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/19532627/posts/default/114635357619314754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/2006/04/blog-post_29.html' title='صحنه‌های ماندگار - ۲'/><author><name>MehdiMK</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15792654063245933543</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-19532627.post-114600918686054333</id><published>2006-04-25T16:52:00.000-07:00</published><updated>2006-04-25T16:53:06.870-07:00</updated><title type='text'>بابای ليلی زن بود يا مرد بود؟</title><content type='html'>می‌دونم که ديگه اين بحث کهنه شده و نوشتن در مورد ابراهيم گلستان و کتابش و جنگ و دعواها و عقده‌گشايی‌های اجتناب‌پذير و ناپذير پنهانی و آشکار بعدش چندان تلالويی نداره. خود من جز همون نسلی هستم که هيچکدوم از فيلمهاش رو نديدم و هيچکدوم ترجمه‌ها و رمانهاش رو نخوندم («خروس» رو با خودم آوردم اينجا که بخونم ولی هنوز فرصت روحی و زمانی مناسب رو پيدا نکردم) و کتاب مصاحبه جنجالی‌ش رو توی هواپيمای لندن به ونکوور خوندم و طبعا ارجاعات بعضی جاهاش رو نمی‌فهميدم که البته جماعت «روشنفکر»مون حتما فهميدن.&lt;br /&gt;حالا نمی‌خوام در مورد اين کتاب و بد و بيراه‌هاش و جوابهای دلسوزانه و بی‌رحمانه‌ای که دريافت کرده چيزی بنويسم که هر نوشته‌ای در اين مورد تکه چوب خشکيه که روی اين خرمن کينه‌های کهنه ريخته می‌شه (هرچند آبشارک نحيف اين وبلاگ چندان تغييری در تسونامی دُرگفته‌های «روشنفکر»های عزٓيزمون ايجاد نمی‌کنه). فقط ديدگاهم رو در مورد جامعه روشنفکرمون می‌نويسم، خيلی کوتاه و بدون حاشيه‌روی. من شايد کلا يکی دو سال کم و بيش با اين جماعت دم‌خور شدم. هرچند دريچه ورودم از طريق سينمايی‌نويسان بود ولی شکر خدا چون معمولا «روشنفکر»های ما در هر زمينه‌‌ای خبره هستند و می‌تونن همزمان راجع‌به تعزيه در ايران و تاثير انقلاب فرانسه روی هنر داد سخن بدن، کم‌کم با خيلی‌هاشون قاطی شدم. بهرحال سرنوشت طوری بود که دو سال پيش از ايران خارج شدم، قبل اينکه احتمالا تبديل به «خودی» بشم و چشمانم صرفا ناظر ماند. توی اين مدت دو نفر رو نمی‌شد پيدا کرد که همديگه رو تاييد کنن. همه با هم يا کارد و پنير بودن يا مار و پونه. فلانی چون اون يکی دو تا کتاب فلان نويسنده رو نخونده بود می‌گفت حق نداره راجع به اون يکی نويسنده اظهارنظر کنه. اين يکی چون اون يکی سرش رو بالا گرفته می‌گفت خودشو گم کرده. يکی چون از يه فيلمی خوشش اومده بود مجازاتش اعدام هنری بود. يکی چون قرار بوده از يه فيلمی خوشش بياد و حالا نيومده بود خائن به اصول خودش معرفی می‌شد. پشت سر هم بدترين‌ها می‌گفتن و جلوی هم سوی ديگر رو نگاه می‌کردند؛ در اقليمی نمی‌گنجيدند. جالب بود که بعضا باسواد هم بودن و بعضا فرق حرفهايشان فرق عنب و انگور بود ولی از هم تبری می‌جستن چون خود رو برتر می‌دونستن. همونطور که گفتم حرف خاصی ندارم بزنم چون فقط ناظر بودم ولی کاش با هم مهربان‌تر بوديم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19532627-114600918686054333?l=uncomfortable-silences.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://uncomfortable-silences.blogspot.com/feeds/114600918686054333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='t
